تبلیغات اینترنتیclose
می‌دانم حالا سالهاست که ديگر هيچ (سید علی صالحی)
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

 

 

کانال پیچک در آپارات کلیک کنید

 
آمده های کتاب
 
نمایشگاه کتاب امسال 1395،شهر افتاب

برای اطلاعات بیشتر لطفا روی کتاب کلیک کنید 

  

             دوستان گرامی پیچک قاصدک شعر و غزل در تلگرام هم اینک فعال است 

 آدرس http://telegram.me/pichak_iran_sc  برای ورود اینجا کلیک کنید 

  


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc



امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 ارديبهشت 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

می‌دانم 
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد 
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری 
آن همه صبوری 
من ديدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده 
هی بوی بال کبوتر و 
نایِ تازه‌ی نعنای نورسيده می‌آيد 
پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمی‌دانستم! 
دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گريه‌ام 
پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟ 


حالا که آمدی 
حرفِ ما بسيار، 
وقتِ ما اندک، 
آسمان هم که بارانی‌ست ...! 


به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و 
دوری از ديدگانِ دريا نيست! 
سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟ 
می‌دانم که می‌مانی 
پس لااقل باران را بهانه کُن 
دارد باران می‌آيد. 


مگر می‌شود نيامده باز 
به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دريا برگردی؟ 
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه می‌شود؟! 
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام 
تمامم نمی‌کنی، ها!؟ 
باشد، گريه نمی‌کنم 
گاهی اوقات هر کسی حتی 
از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه می‌افتد. 
چه عيبی دارد! 
اصلا چه فرقی دارد 
هنوز باد می‌آيد،‌ باران می‌آيد 
هنوز هم می‌دانم هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد 
حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال 
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه می‌فهمند 
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و 
آسمان هم که بارانی‌ست ...! 


آن روز نزديک به جاده‌ای از اينجا دور 
دختری کنار نرده‌های نازک پيچک‌پوش 
هی مرا می‌نگريست 
جواب ساده‌اش به دعوت دريانديدگان 
اشاره‌ی روشنی شبيه نمی‌آيم تو بود. 
مثلِ تو بود و بعد از تو بود 
که نزديکتر از يک سلامِ پنهانی 
مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجال 
خبر داد و رفت. 
نه چتری با خود آورده بود 
نه انگار آشنايی در اين حوالیِ‌ ناآشنا ...! 
رو به شمالِ پيچک‌پوش 
پنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در باد 
نشانم داده بود 
من منظورِ ماه را نفهميدم 
فقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازک 
پُر از جوانه‌ی بيد و چراغ و ستاره شد 
او نبود، رفته بود او 
او رفته بود و فقط 
روسریِ خيس پُر از بوی گريه بر نرده‌ها پيدا بود. 


آن روز غروب 
من از نور خالص آسمان بودم 
هی آوازت داده بودم بيا 
يک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردی 
حسی غريب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زد 
جز من کسی تُرا نديده بود 
تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره‌ی خسته می‌دادی 
تو در پسِ جامه‌های عزادارانِ آينه پنهان بودی 
تو بوی پروانه در سايه‌سارِ‌ ياس می‌دادی. 


يادت هست 
زيرِ طاقیِ بازار مسگران 
کبوتر بچه‌ی بی‌نشانی هی پَرپَر می‌زد 
ما راهمان را گُم کرده بوديم ری‌را! 
يادت هست 
من با چشمان تو 
اندوهِ آزادی هزار پرنده‌ی بی‌راه را 
گريسته بودم و تو نمی‌دانستی! 


آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب‌بو بود 
من خودم ديدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ی طاقی گذشت 
چه شوقی شبستانِ رويا را گرفته بود، 
دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرار 
هر دو پَرپَر زدند، رفتند 
بر قوسِ کاشی شکسته نشستند. 


حالا بيا برويم 
برويم پای هر پنجره 
روی هر ديوار و 
بر سنگ هر دامنه 
خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهايی را 
برای مردمان ساده بنويسيم 
مردمان ساده‌ی بی‌نصيبِ من 
هوای تازه می‌‌خواهند! 
ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و 
اندکی حقيقتِ نزديک به زندگی. 


يادت هست؟ 
گفتی نشانی ميهن من همين گندمِ سبز 
همين گهواره‌ی بنفش 
همين بوسه‌ی مايل به طعمِ ترانه است؟ 
ها ری‌را ...! 
من به خانه برمی‌گردم، 
هنوز هم يک ديدار ساده می‌تواند 
سرآغازِ‌ پرسه‌ای غريب در کوچهْ‌باغِ باران باشد.


سید علی صالحی

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 350, | بازديد : 296

    » ارسال نظرات


    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S


    آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc



    امتياز : [sc:Post_Vote]| نظر شما : [sc:Post_Vote_Form] | لينك ثابت