تبلیغات اینترنتیclose
پيچک دريچه 385
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

 

 

کانال پیچک در آپارات کلیک کنید

 
آمده های کتاب
 
نمایشگاه کتاب امسال 1395،شهر افتاب

برای اطلاعات بیشتر لطفا روی کتاب کلیک کنید 

  

             دوستان گرامی پیچک قاصدک شعر و غزل در تلگرام هم اینک فعال است 

 آدرس http://telegram.me/pichak_iran_sc  برای ورود اینجا کلیک کنید 

  


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc



امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 3 مرداد 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

من مست می‌پرستم، من رند باده نوشم
ایمن ز مکر عقلم، فارغ ز قید هوشم

من با حضور ساقی کی توبه می‌نمایم
من با وجود مطرب کی پند می‌نیوشم

از می طرب نزاید روزی که من ملولم
وز نی نوا نخیزد وقتی که من خموشم

با چین طرهٔ او مشک ختن بپاشم
با نقش چهرهٔ او روی چمن بپوشم

گفتم که با تو خواهم روزی روم به گلشن
گفتا که شرم بادت از روی گل فروشم

تا ز اقتضای مستی دامان او بگیرم
گاهی قدح به دستم، گاهی سبو به دوشم

دانی چرا سر و جان از من نمی‌ستاند
تا در رهش بپویم، تا در پیش بکوشم

بخت بلندم آخر سر حلقهٔ جنون ساخت
کان حلقه‌های گیسو، شد حلقه‌های گوشم

در پردهٔ محبت جبریل ره ندارد
پیغام او رسیده‌ست بی منت سروشم

ای چشمه سار خوبی یک ره ز عین رحمت
بر خاک من گذر کن تا از زمین بجوشم

ای گل که می‌خراشد خار غمت دلم را
گر بشنوی خروشم یک عمر می‌خروشم

آن مهوشم فروغی از بس که دوش می‌داد
تا بامداد محشر مست شراب دوشم


فروغی بسطامی

https://ganjoor.net/forooghi/divan-forooghi/ghazalf/sh355/


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 97

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

.
.
دیر آمدی
دیر آمدی
همه چیز عوض شد

میدانها
 آنقدر چرخیدند
که نامشان فراموششان شد

کافه ای 
که پای قرارمان بود
از انتظار خراب


کوچه ها
همه بن بست
و آن  دخترک جوان
پیر شد
می بینی 
چه دیر آمدی عزیزم!

 

فریال معین

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 104

نوشته شده در تاريخ شنبه 24 تير 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


 

«خواب»
بخواب ساعت عزیزم
به چه امید می‌چرخی؟
وقت آن شده
اعداد را از بین چرخ دنده‌هایت
کلمات را از لای دندانم
بیرون بکشم

دهانم طعم ریاضیات دارد
در تابستان چهل درجه
پرده را کنار می‌زنیم
من و چل‌سال پیش خودم
در چمنزاری بی‌نام قدم می‌زنیم
درختانی بی‌عدد
می‌پرسند:
«ساعت چند است؟
دل‌مان برای سایه‌های‌مان تنگ شده»

 

آرش شفاعي


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 103

نوشته شده در تاريخ شنبه 24 تير 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


پیر نمی‌شویم
تنها، شکست می‌خوریم
و زمان چهره‌مان را تصاحب می‌کند

نمی‌میریم
تنها، از همان در که وارد شدیم
به خانه بر می‌گردیم
و این بار
دَر را برای هیچ‌کس باز نمی‌کنیم
آنقدر
که به زنده بودن‌مان شک کنند

نمی‌پوسیم
تنها، خسته می‌شویم
و این همه پوست و گوشت و استخوان را
زمین می‌گذاریم

مرگ با همین حرف‌ها
دل پیرمرد را به دست آورد
پرسید: خسته ای؟
جواب داد: خسته ام


محمد عسکری ساج

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 105

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 تير 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

خلاصه ی تمام آسمان 
**
نبض بی قرار
تاریخ تن را
روی سکونت انگشت 
تفسیر می کند
آن گاه پرندگان بی جفت 
در فصل عقربه 
سیاه سمت مدار می چرخند
اینک جنب علف های بی تاب
ورق می خورد 
خلاصه ی تمام کهکشان
در چشم پرندگان


منصور خورشیدی

 

اسطوره ی تماشا 
**
روي ثانيه ها
تاب مي خورد
گلدسته هاي گيسو
در گونه هاي مقدس
وقتي تمام تن
در نگاه تو سقوط مي كند
اين جا و هر جا
در چشم پرندگان مهاجر 
شكل آب مي شوم

 

منصور خورشیدی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 53

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 تير 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


بی مرز تر از عشقم و بی خانه تر از باد
ای فاتح بی لشگر من خانه ات اباد

تا کی بنویسم که تو می آیی و هر بار
قولِ "سرِ خرمن بدهی" ، دست مریزاد

حافظ به تمسخر به دلم گفت فلانی
"دیریست که دلدار پیامی نفرستاد"

دور از تو فقط طعنه خورِ مردمِ شهرم
مجنونم و یک شاعرِ دیوانه ی دل شاد

دستم به جدایی برسد ، رحم ندارم
بد شد "گذرِ پوست به دبّاغ نیفتاد"

با اینکه دلم گفته مدارا کنم اما
ای داد از این دوری و از عشق تو بی داد

تلخ ست اگر دوریِ شیرین به خدا شکر
این قرعه ی عشق ست که افتاده به فرهاد

 

آرش مهدی پور


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 41

نوشته شده در تاريخ شنبه 10 تير 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

خسته ام از این دو رنگی ها 

 

مثل يك رنگي كه مي بازد به رنگارنگ ها!
خسته ام ازاين دورنگي ها واين نيرنگ ها!

مي برد خود را به كام مرگ از بيچارگي
كوزه ابي كه بازي مي كند با سنگ ها!

راه فرش ازسنگلاخ و دشت فرش ازخارزار
جاده هم پاپوش مي دوزد براي لنگ ها!

بخت آدم مي كندوقتي كه ازمغرب طلوع
دور حتي مي شودازسايه اش فرسنگ ها!

قدر ماهيگير را انگار مي داند فقط
ماهي افتاده در حوض پر از خرچنگ ها!

حرف از مهرومحبت بين اين مردم زدن
حكم سربازاست بين لشكر سرهنگ ها!

صبر بايد كرد، مثل گوه،مي دانم ولي 
اكتفاي صخره دلگير است با گلسنگ ها!

كوجه خلوت،خانه ساكت، دردمان تنهايي است
گوش درها نيست ديگر آشنا با زنگ ها!

هم براي قصه فرهنگ مي سوزد دلم
هم خوشم مي آيدازفرهنگ بي فرهنگ ها!

كاش مثل ديگران ماهم به هم مي آمديم
مي رسيدندآخرش روزي به هم دلتنگ ها!

 

ستار روهنده

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 41

نوشته شده در تاريخ جمعه 9 تير 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

نزدیک من بودی
نزدیک تر از خونی که
در رگ هایم جریان داشت
لحظه هایم
سرشار حضور تو بود
چگونه می توانستم باور کنم
نبودنت را
وقتی گل های شمعدانی
با من از طراوت دستان تو
سخن می گفتند
وقتی قطره های باران
مرا مست عطر
خیس موهای تو می کرد
چگونه می توانستم ببینم
جای خالی ات را
وقتی در تمام کافه ها
رو به رویم نشسته بودی
و مرا آرام آرام
با گرمی نگاهت
در فنجان قهوه حل می کردی
تو تا همیشه جریان خواهی داشت
در تکاپوی رویاهایم
در شروع و پایان شعر هایم
و همه آنچه که
با قلبم احساس خواهم کرد ...


محمد شیرین زاده

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 61

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 خرداد 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

شعر "روح ما" 
 
آی مردمان پاک
در نجابت نگاه من مگر چه هست؟
بر دهان من دهانه بسته است
 
این نجابت بزرگ
عشق را لگد لگد لگدکنان
زیر سم گرفته دور می زند
از وجود من پیاده اش کنید
 
شیر مادرم حلال
در خلا پر از همیشه ماندنم
بین دستهای او
همچو او درون شیشه ماندنم
قصه نژاد ماست
روح ما و عمر دیو قصه ها
جاودانه در میان شیشه هاست!!!
روح ما شبیه دیو قصه هاست؟
 
آی مردمان پاک
در نقاب گیسوان من چه هست؟!
یک لباس توری سفید
معنی تمام بودن است
روی قامت نگاه خود
عشق را چنین بریده اید؟
در سیاه چشم های من
هستی مرا ندیده اید؟
بر حجاب خنده های من
باز پرده ها کشیده اید
در حریم بکر انتظار من
فاتحانه بندها تنیده اید
آی پاره اش کنید
پرده دار هر حریم باوری اسیر نیست
 
آی مردم بزرگ
سنگ سنجش شما
سنگ گور برمزار ذهن من؛
ذهن از مدار خسته ای
که مانده در مدار.

 

نغمه رضایی
http://naghmerezaii.mihanblog.com/


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 56

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 خرداد 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


" ازروایت بال های پرنده

**
آرایش ناهموار در هوا
روی بریدگی بازو
خلاصه می شود
وسط بسیار سیاره ها
که پرت افتاده اند
آن گوشه ی جهان
آنگاه هجوم هواها
از ظلمت همبشه
کنار صورت درهم
ورق می خورد
وقتی طول سکوت
از صدا پر می شود " 

 

منصور خورشیدی 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 55

نوشته شده در تاريخ شنبه 23 ارديبهشت 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

طوفانی ام 

باز امشب ازغمت طوفانی ام 
غرق درامواج سرگردانی ام 

می روم با باری از آوارگی 
یک بیابان بی سروسامانی ام 

درنگاه حسرت آلودم هنوز 
نقش میبندی ومی گریانی ام 

مثنو یهای دلم افسرده اند 
شاعرصدها غزل بارانی ام 

بی توچون یک روستا تنهایی ام 
درغریب آبادغم زندانی ام 

گرچه غمها برسرم آوار شد 
عشق فرمان داده بر ویرانی ام 

تشنه با یاد تو میمیردغریب 
ازنگاهت عشق مینوشانی ام؟

 

 

 اصغر اروجی"غریب 

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 77

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 

سر گیســـــو رهــــــا از غم ببافی
نسیـــم و بوسه و شبنــــم ببافی

هر انگشتت شده پروانه ی رقص
که یادت داده ابریــــــشم ببافی؟

شهراد میدری

 

گلــــدان گل شکفـــــته بر میــــز! سلام
فنجــــان طلایی عســــل ریـــــز! سلام

به به چه هوایی، چه نسیمی، ای جان!
ای صبـــح بهـــــاری دل انگیــــز! سلام

شهراد میدری


دلم را نا شکیــبت کرده ام باز
پر از حس غریبت کرده ام باز

به رویم دکمه ای با نـاز وا کن
هوای باغ سیــبت کرده ام باز


شهراد میدری


سپیده محو زیبایی ست با تو
معطر از گل چایی ست با تو

شروع شنبه نامت را نوشتم
تمام هفته رویایی ست با تو

 

شهراد ميدرى

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 145

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

سایه ها فقط به دیوار تکیه می زنند : شعر پرستو ارستو با خوانش زری مینویی

 

پیش از آنکه صدای گریه اش 
ازحنجره ی بادهای ولگرد پژواک کند
می تکانم
دستمال ام را
ازعطسه ی ستاره ی شناوری 
که هیچ سیاره ای
دورِ سر اش نمی گردد 
ومن 
نمی دانم چگونه باید بفهانم
بی گذر نامه اند
همه ی غرق شدگانِ پیش از خود ام
که درسینه ام هنوز شنا می کنند
و هنوز
بی روادید نفس می کشند
وچشم هیچ زخمی 
برای شان نترکیده
با دانه دانه ی اسپند .
آسمان که باور نمی کند
این ابر های خاکستر
در پیراهن ام
از کنده ی سیگار کسی
دود نمی شوند
واین آرزوهای شیرین
که در میان یک قرص نان دارچینی
در دهان ام
بخود می لرزند
سیر اند
ولی تو باور کن 
تنهایی را 
سایه ها
فقط به دیوار تکیه می زنند
حتا اگر
ستاره باران شوند

 

پرستو ارستو

************************

بهره هایی از شعر بانو پرستو ارستو 
" پیش از آنکه صدای گریه اش / ازحنجره ی بادهای ولگرد پژواک کند / می تکانم / دستمال ام را / ازعطسه ی ستاره ی شناوری / که هیچ سیاره ای / دورِ سر اش نمی گردد "
گوینده ، شعر را با خبری در مورد " ستاره ای شناور " شروع می کند . اول چیزی که او برای گفتن به مخاطبش درالویت می بیند ، اینست که نمی خواهد صدای گریه ی این ستاره ی شناور – که سیاره ای هم دور آن نمی گردد - با حنجره ی بادهای ولگرد پژواک کند ( منتشر شود و به گوش دیگران برسد) به همین خاطر ، گوینده دستمالش را از عطسه ی ستاره ی شناور می تکاند. محور همه ی حرف ها،همین " ستاره ی شناوریست که سیاره ای دور سرش نمی گردد ".این ستاره غمگین است و به دلیل وجود این غم، چشم هایش اشکبارند.اولین سئوال این است که ستاره چرا غمگین است و گریه می کند؟ دلیل را گوینده در متن به شکلی نامحسوس بیان کرده است : " هیچ سیاره ای دور سرش نمی گردد " . 
در بین مردم معروف است که عطسه ، نشانه ی توصیه ی کائنات ، به صبر و بردباری به شخص عطسه کننده است. به ویژه وقتی که او در میان امواج غم اسیر است ؛ و تاب و طاقت از کف داده است ، این عطسه به نوعی نوید گره گشایی از کارفروبسته ی اوست. در اینجا ستاره عطسه می کند ؛ در موقع عطسه نیاز به دستمال است تا عطسه کنترل شود و به دیگران نرسد ( آثارش همه جا پخش نشود).دستمالی را که ستاره ی شناور استفاده می کند از آن گوینده است . سپس گوینده این دستمال را می تکاند. خود او می گوید این کار را، قبل از آنکه صدای گریه ی ستاره، از گلوی بادهای ولگرد بازتاب شود انجام می دهد.گویا این کار در نظر وی تمهیدی برای پیشگیری از رخ دادن این اتفاق است. 
اما در مورد ستاره : 1- : ستاره شناور است - که به صورت عادی محل این شناوری باید آسمان باشد ( که متضاد با عقیده ای است که ستاره ها را ثابت فرض می کرد ). 2- : به دور این ستاره ، هیچ سیاره ای نمی گردد؛ پس این ستاره دوتفاوت اصلی با دیگر ستاره ها دارد: یکی " شناوری " ، و دیگری " نگردیدن هیچ سیاره ای به دور آن ". این دوتفاوت به ما می گوید این ستاره با همه ی ستاره ها متفاوت است ؛ ستاره ای خاص است، در جایی خاص. همچنین از بیان گوینده درک می کنیم که وی ، تمایل ندارد که دیگران با هوهوی بادهای ولگرد بی هدف و فضول ، از وضع و حال غمگین ستاره و گریه های او باخبر شوند. شاید تکاندن دستمال ، نشان از مصالحه با بادهای ولگرد باشد
" ومن / نمی دانم چگونه باید بفهانم / بی گذر نامه اند/ همه ی غرق شدگانِ پیش از خود ام / که درسینه ام هنوز شنا می کنند / و هنوز /بی روادید نفس می کشند / وچشم هیچ زخمی / برای شان نترکیده / با دانه دانه ی اسپند " .
این بند شعر،حیرت و ناتوانی گوینده را اعلام می کند : او نمی داند که چگونه این مسئله را تفهیم کند که " همه ی غرق شدگان پیش از خودش ( که هنوز در سینه ی اوشناورند؛ وکماکان بدون روادید دارند نفس می کشند ؛و در ضمن با دانه دانه های اسپند، هیچ چشم زخمی برایشان نترکیده) بی گذرنامه اند.
آنچه از این بیان درمی یابیم:
1- گوینده ناتوانی اش را از فهماندن این مطلب به مخاطبش ، آشکارا بیان می کند. 
2- در سینه ی او "غرق شدگانی هستند که هنوز در سینه ی او شنا می کنند (اجساد آنها از سینه ی او خارج نشده اند وهنوز همان جا باقی اند). 
3- خود گوینده ، قبل از این غرق شدگان، آنجا غرق شده بوده است.( پس خودش در خودش غرق شده و از بین رفته است )
4- این غرق شده ها ، بدون روادید نفس می کشند !(هنوز به شکلی حیات خود را در آنجا حفظ کرده اند)
5- اینها ، با دانه دانه های اسپند ، هیچ چشم زخمی برایشان نترکیده است.
6- و مهم تر از همه اینکه : او نمی تواند بفهماند که " این غرق شدگان، گذرنامه ندارند ".(غیرمجاز آمده اند)
با پیوند زدن بند اول و دوم ، معلوم می شود که " ستاره ی شناور " بند اول ، از جمله ی این غرق شدگان است.تمام اینها ( که با وجود غرق شدن و مردن ، هنوز در سینه ی گوینده شنا می کنند، نفس می کشند ، و با وجود اسپندی که برای حفظ شان دود شده ،هیچ چشم زخمی برایشان نترکیده) بدون اجازه وارد سینه اش شده اند، نه به اراده و اختیاراو.
" آسمان که باور نمی کند / این ابر های خاکستر / در پیراهن ام /از کنده ی سیگار کسی / دود نمی شوند / واین آرزوهای شیرین / که در میان یک قرص نان دارچینی / در دهان ام / بخود می لرزند / سیر اند / ولی تو باور کن تنهایی را / سایه ها / فقط به دیوار تکیه می زنند / حتا اگر/ ستاره باران شوند ".
بعد از این مقدمه چینی ها ، گوینده در این بند با مخاطبش احساس صمیمیت و همدلی بیشتر می کند و شروع به درددل با او می کند:
می گوید " آسمان " اینکه " ابرهای خاکستر درون پیراهن من " از کنده ی سیگار کسی دود نمی شود (تشبیه مضمر سیگار به درخت و اشاره به ضرب المثل : دود از کنده بلند شدن= خاصیت داشتن قدیمی ترها و اشاره به عدم همراهی کسی با او)؛ و نیز اینکه " این آرزوهای شیرین ( که در میان یک قرص نان دارچینی در دهان ام بخود می لرزند) سیر اند " را باور نمی کند.
او از عدم باورداشت و پذیرش آسمان دلخور است.شاید این بیانی اشاره وار باشد از رقم زدن تقدیر بی خواست و تمایل ما.اینکه " ابرهای خاکستر درون پیراهن من از کنده ی سیگار کسی دود نمی شود " کنایه از این است که کسی درکنار من نیست که تاثیری در من بگذارد. البته " ابرخاکستر" معمولا دارای بار ارزشی مثبتی نیست. گوینده به کنایه از تنهایی اش حرف می زند.علاوه بر آن ، از آرزوهای شیرینی صحبت می کند که حتی در یک قرص نان دارچینی (حداقل چیز کمی که شخص در خوراک روزانه اش بخورد ، جویده می شوند ؛ چنان که گویی این آرزوها ، به خاطر امتزاج و همکناری با آنچه شخص در دهان می برد (در نگاه کنایی ، آنچه به درون روح او راه می یابد) انگار این آرزوها به اشباع شدگی وسیری رسیده اند! اما آسمان (کائنات) اینها را نمی پذیرند و وقعی بدان نمی گذارند. گوینده ، پس از بیان این ناامیدی، از مخاطبش – که در اینجا با ضمیر" تو " آشکارا وارد شعر می شود – درخواست می کند که " تنهایی را باور کند ".اینجا دیگر گره گشایی می شود.تنهایی - که تا به حال گوینده به شکلی پوشیده در شعر حضور داشت - نقاب از رخ برمی افکند. وعلت گریه ی ستاره ی شناور معلوم می شود.غم او از تنهایی است و عدم پذیرش واقعیات تلخ زندگی او توسط آسمان.و در انتها گوینده که با مهارت خوانندگان را هم پای خودش می کشاند و نمی گذارد رمیده شوند ، و با یک پایان بندی خوب ، هم چنان وی را درگیر شعرش نگه می دارد تا ذهن سیال وی در پردازش محتوای شعر خودش به استنتاج و ادامه ی شعر بپردازد. شاعر در پایان از " سایه ها " سخن می گوید.سایه ها – که از خود وجودی مستقل و قائم به نفس ندارند وهمه ی هویتشان در ایستادن برپاهای غیر خلاصه می شود – و بدون بودن تکیه گاه می میرند. در ادامه درددل ، گوینده حرف اصلیش را می زند: این سایه ها – حتی اگر ستاره باران شوند (همان ستاره های شناور) – باز همان سایه اند و محتاج دیواری که به آن تکیه کنند ؛ ودر تنهایی زنده و پابرجا نمی مانند. گوینده ی ناامید از تقدیر، از" تو " می خواهد که او این دردش را باور کند ؛ دردی که سرمنشاء غصه ها و گریه های اوست ،اما او این درد را نمی خواهد بادهای ولگرد جار بزنند ، بلکه می خواهد فقط به "تو " بگوید ، چرا که فقط " تو " می تواند بفهمد و چاره کند.
شعر خانم ارستو کاملا از نگاه شاعرانه برخوردار است و به شدت از بیان مستقیم و زبان خودکار فاصله گرفته است.سطرها و بندها به خوبی تمام یگدیگر را حمایت می کنند. چینش سطرها درست و به جا است.اضافاتی در شعر دیده نمی شود به جز یک جا در بند : " ومن / نمی دانم چگونه باید بفهانم /بی گذر نامه اند ....... هنوز بی روادید نفس می کشند ". که آوردن دو واژه ی " بی گذرنامه " و " بی روادید " حشو می تواند تلقی شود. نکته ی دیگر طرز نوشتن برخی کلمات است که با روش نگارش خط فارسی مطابقت ندارد مانند: دستمال ام ، سر اش ، خود ام ، پیراهن ام ، دهان ام ، که درتمام اینها باید الف خذف شود. این شعر به شدت تاویل گراست و دست خواننده شعر را در سپید خوانی متن باز می گزارد.یکپارچگی اندام واره ی شعر هم به شایستگی رعایت شده است.از ایشان به خاطر این شعر خوب و متمایز متشکرم.

نسرین فرقانی 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 172

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 

نفس
**
نامت را به دل راندم
که جاری شوی
وقتی که گرم از تنورۀ لبت می‌گذشتم
ریه‌هایت را پُر کن از رطوبت رگ‌هایم
ریه‌هایت را پُر کن از هوای از هوش رفته
دست‌هایم روی هوا
گلویم روی هوا
زندگی‌ام
کافه‌ای عریان
در ایالت تک‌ستاره‌ای تنها
ریه‌هایت را پُر کن از تحمل تکرار
از دیوارِ تکیدۀ تودار
تنیده بر لبش لبلاب

نامت را
بر ماهیِ تنگ گذاشتم
که پرواز را می‌خواست
بلند پرید و
بر گل‌های قالی افتاد
نامت در دلش
لبالب از مینای دور

جانِ من است چسبیده به ریه‌هایت
پُر کن از نفس  کلمه  لذت رطوبتِ رگ
دست‌خطِ محاطِ در بُغض
بخوان بر تنورۀ لب
بر پهنۀ پهلویم سَر بگذار
در پیدای پوستم پنهان شو
زیرِ برگی از انجیر
شناور بر ویرانی جهان
بُن‌مایه‌های کدام درخت در توست
که گُل می‌دهی هر سال
در ساحل مینای دور
در کافه‌ای عریان

ریه‌هایت را پُر کن
از گمانِ بودنم
معلق در هوای رفته ازهوش.

 

 
روجا چمنکار 

http://www.piadero.ir/portal/index.php?do=post&id=1951


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 65

نوشته شده در تاريخ جمعه 25 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


دنیای این خانه
پر شده از عکس‌های تو
در کافه‌های شلوغ شهر
با دوستانی که شادند و می‌‌خندند
در میدان‌های پر گل
کنارِ ابهتِ یک مجسمه
لحظه ی پر صلابتِ غروبِ خورشید
گیسوانت رها در باد
خیره به عمقِ نارنجی آسمان
دست در دستِ کسانی‌ که حتی نگاهشان
پر از دوست داشتن است
هر جا که هوس تلنگری زده
از خودت یادگاری گذشته ای
یکبار هم که شده به یادِ من عکسی‌ بگیر
روی یک نیمکتِ خالی‌ عصرِ یک روزِ تعطیل
یا کنارِ دری که هی‌ باز و بست می‌‌شود
تا زنی‌ سراسیمه به کوچه سر بکشد
یا در خالی‌ِ یک ایستگاه
کنارِ مردی که نمی‌‌داند
تعبیرِ دلتنگی‌ از وزنِ شانه‌هایش چیست
یا کنار هراسِ کودکی 
که تسلیم ازدحامِ آدم ها
باید اعتراف کند گم شده است
فرقی‌ نمیکند کجا
هر جا که حسِ مجهولی از نبودن داشت
به یادِ من باش
یادت باشد
خاطره
تصویر لحظه است
چه با هم
چه بی‌ هم

 


نیکی‌ فیروزکوهی

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 49

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

چشمهایم نکند بوسه و خوابی دیده 
تشنه ی چشمِ تو بیچاره سرابی دیده 
.
از نگاهِ تو اسیری شده پایش در بند 
مثـل آهـــو کـه نفهمـیـد طنابـی دیده

الکلِ عشق ِ تو در ساغرِ چشمت پنهان 
مسـت شیــرازِ تـو انگـار شـرابـی دیده 

اشکِ شوقی شده درپوست نمی گنجیدم 
کـودکـی بـوده و انگـار کـه تابــی دیـده

روسـری بـودم و آغـوشِ خیـالـم مـویت 
نـاز مـی کــردم و بـی بنــد حجابی دیده 

اشک ازچشمِ ترت بر گلِ صورت بارید 
قمصـرِی بــود کـه انگـار گلابـی دیـده

سیلِ بی شرمِ نگاهم در دیزی شده باز 
بـی حیـا گـربـه یِ دزدی کـه کبابـی دیده

نیستی این همه رویای تو در خوابم بود 
سالهـا مـی گـذرد عکـسِ تـو قـابـی دیده 

 

 رامین رفیع 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 93

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 20 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


 7 رباعی


من را به همان قبیله برگردانید
پر بسته به پشت میله بر گردانید
من لایق پرواز نبودم هرگز !
من را به درون پیله برگردانید
 
 
این برکه به دست منجلاب افتاده ست
آنگونه که جالیز به آب افتاده ست
معلوم نشد از آسیاب آب افتاد
یا اینکه از آب آسیاب افتاده ست !
 
شب شد ؛ همه شان شبیه اشباح شدند
روز آمد ؛ بر روال ارواح شدند
تا برکه به راه بود آهو بودند
مرداب که شد ؛ تمام تمساح شدند


در خواب چه دید؟! ... خواب بارانی شد
یکباره چه آفتاب بارانی شد
با هر مرگی ستاره ای می افتد
آن شب چه شب شهاب بارانی شد

 

آسان نسروده ، سخت ها را خواندم
مرثیه ی شوم بخت ها را خواندم
وقتی که شنیدم پاییز آمده است
من فاتحه ی درخت ها را خواندم
 
این پلک همیشه گریه آجین بوده ست
قول من و عشق از قدیم این بوده ست
اینگونه مرا شناختند آدم ها
مردی که تمام عمر غمگین بوده ست
  

در ریشه ی هر تاک شرابی خفته ست
در چشم خمار عروس خوابی خفته ست
مردی که ز پشت کوه آمد می گفت
در دامن کوه آفتابی خفته ست

 

اصغر عظیمی مهر 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 63

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 20 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

«خواب یا بیدار»
دکمه های پیراهنِ زمین را می بندم
کوه ها، سنگ ها و درخت ها
پنهان می شوند
پستانِ شب را به دهان می گیرم
آسمان پرواز می کند تا ماه
دریا ماهیانِ سیاه را
به دهانم می ریزد
ساحلِ اغواگر
به رقصِ آتش و بالهای اسب
کشیده یال
به التهابِ پا به ماهِ خاک
چُنان که عشق را...
¤
¤
قمر در عقرب می افتد
خیالم بیدار می شود
از آسمان به زمین می افتم
شقه شقه
در آغوش تو
بینِ خواب و خیال
بالغ می شوم...
گرمای تنت را می بلعم
نور از آسمان بر می دارم
خیالباف و عاشقانه
در آغوش تو عقیم می شوم.

 

مظفر امینی 
کولی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 52

نوشته شده در تاريخ شنبه 19 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 

روزی که شدی ظاهر در کِسوَت زیبائی
از عشق تو افتــادم در معـرضِ شیدائی

هــرگاه که نهادی پا بر مردمک چشمم
بی تاب ترم کردی با چهــره ی رؤیائی

هرچند که صدمنزل از دیده ی من دوری
دنبال تو می گردم در کوچـه ی تنهائی

ای عشق خیال انگیز دیگر به وطـن بازآ
تا باغ بهـــاران را با غنچـــــه بیارائی

در عرصه ی بی تابی در هر نفسی قلبم
مملوی تپش گردد آن لحظه که می آئی

از دیدِ خردمندان اندازه ی صد قرن است
عمری که تلف کردم در صبر و شکیبائی

یک لحظه عسل بانو گیسو به کناری زن
تا آنکه رهــا گردم از این شب یلـدائی


علی قیصری


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 61

نوشته شده در تاريخ شنبه 19 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی



به شهر تو آمدم
به شکار تو آمدم
با خود سوغات هلهله آوردم
و شاخه ای بهارنارنج
کندم و برگشتم،
به شهر تو آمدم
کلیدی بی دندانه در قفل چرخاندم
که نامش تن بود
برگشتم
بر دو زانو
در مقابل بایزید نشستم
حذف تن کردم
و گریان
نام اعظم را پرسیدم؛
قیچی در میانم گذاشت عارف و
تا به خود آمدم
صد تن از میانه بیرون کشیده بود
و هر صد گریان بودند
و هر صد
گریان تو بود
که عارف
قیچی را بر زمین کوبید و
مرخصم کرد.
به شهر تو آمدم
صدایی کوچک در درونم بود
که رهایش کردم،
در سکوت ماندم 
و در سکوت بر می گردم،
نه گلایه می کنم
نه پیغام و پسغام می فرستم
نیازی به سکر و فنا هم نیست
فقط
آینه را رو به دیوار بر می گردانم
و قاب عکس ها را
به شکم می خوابانم
این طور خیالم راحت است
انعکاس را
از اشیا گرفته ام
و خانه
خیال بازگویی قصه
به سرش نمی زند.

 

علی حسینی 

Ali Hosseini‎‏ 
( 18 فروردین 1395- خانه ی پدری- #یاسوج- پگاه )
پ ن: #بایزید می گوید،دل عارف از او نشکند ...،خب،به هر حال هزار و دو صد سال گذشته،ای بایزید

Ali Hosseini‎‏ 

 

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 25

صفحه قبل 1 صفحه بعد