تبلیغات اینترنتیclose
پيچک دريچه 384
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

 

 

کانال پیچک در آپارات کلیک کنید

 
آمده های کتاب
 
نمایشگاه کتاب امسال 1395،شهر افتاب

برای اطلاعات بیشتر لطفا روی کتاب کلیک کنید 

  

             دوستان گرامی پیچک قاصدک شعر و غزل در تلگرام هم اینک فعال است 

 آدرس http://telegram.me/pichak_iran_sc  برای ورود اینجا کلیک کنید 

  


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc



امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ شنبه 24 تير 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


کمی که دور باشی
چیزی دور سرم می چرخد
چیزی که نام کوچکش مرگ است
حالا فکر کن
پرواز کنی
بادبادک باشی
و من قرقره چوبی
که بند بندش با باد رفته است
پناه می برم به آغوشت
شبیه سربازی به پرچم سفید
صلح
با لبخند تو آغاز می شود
با سی و دو پرچم برافراشته
تفنگ ها را از دست می اندازد
پوتین ها را از پا
و در من
هزار سنگر خالی
جای کمی برای دوست داشتنت نیست.

 

محمد افندیده


برادرکشی
انتشارات_فصل_پنجم


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 95

نوشته شده در تاريخ شنبه 24 تير 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


کشید دور جهانش حصار تنهایی
قرار شد برود سمت غار تنهایی

فرار کرد از انبوه جمعیت در خود
به سمت باد موافق ، قرار تنهایی

به روی سیب گلویش تورمی مشهود
به چشم های غریبش بخار تنهایی

هزار خاطره در کوله بار مسمومش
نشسته روی لباسش غبار تنهایی

دو فصل توی سرش دائما ورق میخورد
خزان عمر گران و بهار تنهایی

نگاه کرد به پشت سر و سوار شد و
نشست داخل کوپه کنار تنهایی

نگاه منتظرش را گرفت و راهی شد
بدون بدرقه شد رهسپار تنهایی

کسی که یک تنه بر شانه های مجروحش
کشیده بار جدایی و بار تنهایی

کسی که چوب خیانت تکانده جانش را
شبیه قالی کهنه به دار تنهایی

هنوز زل زده از پشت شیشه ها بر ریل
رسیده مقصد اگرچه قطار تنهایی

 

شهریار نراقی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 87

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 تير 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 

باغبــــانــی داشتم
جسمی از انگور شانی داشتم
ياد آن دوران بخير، آرام و جانی داشتم
كوه غمها پيش چشمم ماسه بود، اينگونه بانی داشتم
خوشه ای سرمست بودم، آسمانی داشتم
از نگاهش خوش جهانی داشتم
زنـدگـــانــی داشتم
ناگهـــان ابری ســياه
شد هدايت سوی باغی بی گناه
بی امان باريد و سيلی نانجيب ازحرص ِ جاه
غصه هايی ناعلاج افزود در احوال و حاصل شد تباه
از نجابت دور شــد آن ابـر و زد بر بی پنــاه
باغبانم غرق شد در بين راه
شانی ام شد رنگ ماه

 

امیر علی مطلوبی
 ( سخن سنج تبريزی )
 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 53

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 تير 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


انگشت ها باز می شوند
و فاصله را فرصت 
برای گذشتن
برای شاخه شاخه کردن
رشته رشته
به باد دادن / به آب ، 
دسته گل کنده از گوش ها
که افتاده از بین تارهای سیاه
موج می افتند با رنگ هایی رفته از خود / از یاد
با عبور بوده ها ، با گسست گره های بی هجا
ناخن ها خط ها را قطع نمی کنند
ناخن ها عادت دارند به موازی
به نوازش تارهایی که یکی یکی می افتند
تارهایی که تاب ام نمی آورند 
آهنگ رفتن دارند
از سری که افتاده روی سفید
از سفیدی خط خطی شده
که کاغذ را به درخت بر نمی گرداند
آویزان ام
بلند و کوتاه تاب می خورم
با خاطره هایی که خالی می کنند و می ریزند
دلت را
به مویی
که پریشان است بی باد
دنبال بهانه ای
برای ریختن من و مانده هایم و
دستی که به نواخت نرسید
و ناخن هایی که یکی یکی بیخود می شکست
بندم
آهسته می شود
آهسته می شوم
دستی تکان بده / بتکان


 نسرین فرقانی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 59

نوشته شده در تاريخ شنبه 10 تير 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


چقدر فرصت خوبی ست،واقعا،برسی
دُرُست،پُست شَوی و،به دستِ زن برسی 

زنی جوان،که تو را در خودش بغل بِکِشد
وَ بعد،درهیجانی به پیرهن برسی

وَ بعد،پاره کنی ،دکمه،دکمه،پیراهن
بلرزی و به تماشای یک بدن برسی

وَ دست خیس، که بر سینه ات کشیده شود
به درک فلسفه های عمیق تن برسی

وَ آبهای جهان...-نه-...که خشکی دهنت
به کشف تازه ای از مزه ی لجن برسی *

دُرُست در تن لرزان زن مچاله شوی
به شکل واقعی زن،به خواستن برسی

وَ آبهای جهان را که شعله ور شده اند
به ایستگاه بیاری،به یک ترن برسی

ترن به راه بیفتد،درون یک تونل
تو نیز راه بیفتی،دهن دهن برسی . . .

قطار رفته و زن روی تخت بی هیجان
*** 
چقدر مانده عزیزم،به دستِ من برسی! ؟ 

 


ناصر ندیمی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 47

نوشته شده در تاريخ جمعه 9 تير 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 


دودلم! ؛ اول خط نام خدا بنویسم !
یا که رندی کنم و اسم تو را بنویسم !

همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود
با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم !

ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنی است
بخدا خود تو بگو نام که را بنویسم !

صاحب قبله و قبله دو عزیزند ولی
خوش تر آنست من از قبله نما بنویسم

آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد
باز غم نامه به بیگانه چرا بنویسم !

تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین
قصـه درد به امّیـد دوا بنویسم

قلمم جوهرش از جوش و جراحت جاری است
پست باشم که پی نان و نوا بنویسم

بارها قصد خطر کردم و گفتی ننویس
پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم !؟

بعد یک عمر ببین دست و دلم می لرزد
کـــه من و تو به هم آمیزم و ما بنویسم

من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار
این دو را باز همینطور جدا بنویسم

شعر من با تو پر از شادی و شیرین کامیست
بـاز حتی اگـر از سوگ و عزا بنویسـم

با تـــو از حرکت دستم برکت مـی بارد
فرق هم نیست چه نفرین،چه دعا بنویسم !

از نگاهت، به رویم، پنجره ای را بگشای
تا در آن منظـره ی روح گشا بنویسم

تیغ و تشباد هم از ریشه نخواهد خشکاند
غزلی را که در آن حال و هوا بنویسم

عشق آن روز که این لوح و قلم دستم داد
گفت هر شب غزل چَشم شما بنویسم........
 
خلیل ذکاوت


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 60

نوشته شده در تاريخ جمعه 9 تير 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 
 
شوره زاری ست درندشت، زمینی که منم
مزن اردو به بیابان ِ چنینی که منم

مانده ام تا پس از این باز چه خواهید ربود
تو و دنیای تو از بی دل و دینی که منم

نه همانی تو که بی شکوه بمانی یک عمر
و بسوزی و بسازی به همینی که منم

سفرت سبز، گل تازه بهارم!، تا  کی
- پای این کهنه خزانی بنشینی که منم؟ 

خاک اگر باغ بهشتی شده باشد، بانو
باز از آن میوه ی ممنوع نچینی که منم!

گاهی آهی بزند راه ِ سفر را؛ هشدار!
گوش مسپار به آوای حزینی که منم

می شوی گیج و گم و گنگ، مبادا بزنی
لب به آمیخته ی شکّ و یقینی که منم

شان انگشت تو بالاتر از این هاست؛ بشوی
دست از انگشتر ِ بی نقش و نگینی که منم

فتح این قلّه نفس می طلبد؛ خالی کن 
سینه از خاطره ی خاک نشینی که منم

ته ِ این درّه پلنگی ست؛ اگر یک ذرّه
آفتابی شوی ای ماه!، ببینی که منم 

بس که بالا و بلایی، به شکارِ دل تو
کارگر نیست کمانی و کمینی که منم

شمع و شعله کشی ِ آخرش و ... یعنی که
- دل بکن از نفس بازپسینی که منم

شب ِ تبدار ِ تو را اندکی آرام نساخت
آه از این ماه - از این قرص گچینی - که منم

ما چه هستیم؟: دو تا باهم ِ بی هم!، از بس
نه من آنم که تویی و نه تو اینی که منم. 


خلیل ذکاوت
 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 50

نوشته شده در تاريخ شنبه 3 تير 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

نشد که با تو بمانم جهان اجازه نداد
نشد...نشد گل من! باغبان اجازه نداد

برای بودن با هم خودت که می دانی 
جهان به هیچ یک از عاشقان اجازه نداد

درخت بودم و می خواستم پرنده شوم
زمین قبول نکرد آسمان اجازه نداد

چه حرف های بزرگی که در دلم خشکید
ولی نشد که بگویم..دهان اجازه نداد

دو گام مانده به آغاز آن مسافت سبز
خطای راوی این داستان اجازه نداد

قطار عشق کسی را به مقصدی نرساند
همیشه حادثه ای ناگهان اجازه نداد

تو عاشقانه ترین ماجرای عمر منی
اگر تو را نسرودم زمان اجازه نداد
.
.
مرتضی خدمتی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 31

نوشته شده در تاريخ شنبه 23 ارديبهشت 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

گویا که جهان بعد تو زیبا شدنی نیست
حتی گره اخم خدا وا شدنی نیست

از حاصلضرب من و تو عشق بپا شد
از خاطره ام عشق تو منها شدنی نیست

من با تو همیشه همه جا ما شدنی بود
من با تو شدن ایندفعه گویا شدنی نیست

آغوش من و عشق تو و لحظه ی دیدار
رویای قشنگیست و اما شدنی نیست

گفتم که نرو رفتن تو رنج و عذاب است
سر را به زمین دوخت و گفت : ها، شدنی نیست

شبهای جدایی چه طولانی و سردند...
هر شب که دراز است که یلدا شدنی نیست

هرکس که ز اسبی به زمین خورد به پا خاست
این بخت زمین خورده ی من پا شدنی نیست

مهرم به دل هیچکسی حیف نیفتاد......
انگار که در قلب تو هم جا شدنی نیست

انقد زمین خوردم و تا خوردم و هی پا....
این قامت من پیش تو دولا شدنی نیست

از دوری هم هر دو چه بیمار و خرابیم
اندازه ی این عشق که معنا شدنی نیست

منعم نکن از آن قد و بالای بلندش..
سرپیچی از آن قامت رعنا شدنی نیست

از دایره ی قسمت ما هر که جدا شد
انگار به صد بوسه تمنا شدنی نیست

پایان کلامم من و تو آخر این شعر
با وصله و اصرار و دعا ، ما شدنی نیست

آن زن که به یک سیب ،بهشتی به فنا داد
امروز به یک باغ پر از سیب که اغوا شدنی نیست

 

مرتضی مهرعلیزاده

http://shereno.com/13783/16100/460515.html


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 69

نوشته شده در تاريخ شنبه 23 ارديبهشت 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

بگو چگونه ببالد به زندگانی  ِ خود
کسی که خیر ندیده است از جوانی خود؟!

به روزگار چه فحشی نثار خواهد کرد
شب مواجهه با مرگ ناگهانی خود؟!

در ازدحام ریا و فریب و فقر و فساد
چه جای فخر به فرهنگ باستانی خود؟

به مرزبانی این سرزمین کسی برخاست
که برنگشته سلامت ز پاسبانی خود

چگونه می شود از شر خود امان یابد
کسی که گوش کند هی به خطبه خوانی خود

چه گفته اند به آن گله ای که گرگی را
نشانده است سر  ِسفره ی شبانی خود؟!

بپرس "عمر من آقا چه شد؟" که با مشتی
به یادت آورد اخلاق پهلوانی خود!

بپرس "پس چه شد آن حرفها" که از حضرات
دوباره بشنوی اقرار ناتوانی خود!

ولی مپرس "کجا می توان شما را دید؟"
که غره اند خدایان به "لن ترانی"* خود!

برای آنکه فراموش کرده اهل کجاست
هزار نامه نوشتیم با نشانی خود...

به دل نگیر اگر این شعر، شعر خوبی نیست 
که دلخوشم به همین بازی زبانی خود!

تو هم اگر شده گاهی به فکر آن شب باش
شب مواجهه با مرگ ناگهانی خود!

 

* قال رب اءَرنی اءَنظر اًِلیک ، قال لن ترانی (سوره اعراف143)
عبدالمهدی نوری 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 62

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


کنار دست این زن ها 
همیشه دستپاچه ام
انگشت های کشیده ای دارند
که هم کودکی شان را بو کشیده ام
هم جوانی شان را با سر دویده ام
دنبال این نت ها به جایی رسیده ام
که می خواستم که خودم را در نی لبکی تمام کنم

داشتم چه می گفتم؟
ها! زن ها مرا گیج می کنند 
زیر نگاه شان این پروژکتورهای همیشه روشن
بازیگری نابلدم که نمی داند دست هایش را چه کند

چه کنم؟
زن ها حرف مرا نمی فهمند
دهان که باز می کنم انگار
قیچی به جان ابریشم انداخته باشم جیغ
آخر این هم زبان شد که من دارم!؟

دارم برای مادرم نامه ای می نویسم نخواندنی
برای زنم دسته گلی می برم ندیدنی
فردایی برای دخترم ... خدایا!
یکی بیاید این قیچی را
بگیرد از من


مهرداد فلاح 

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 149

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


پاسخ بده ، شاید سلام آخری باشد
این را بخوان، شاید کلام آخری باشد

دلگیرم از شاعر شدن این را تو میفهمی
این شعرِ من شاید  پیام  آخری باشد

باتو شب و روزم اسارت بود در مستی
پرکن  قَدَح شاید که جام آخری باشد

فردا و فرداهای ما در سایه ی تردید
امشب بمان شاید که شام آخری باشد

من از تمام مردم این کوچه میترسم
با من بیا  شاید که  گام آخری باشد

حالِ پریشان مرا را تنها تو می دانی
زخمی  نزن  تا  انهدام  آخری  باشد


امیر اخوان


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 117

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 ارديبهشت 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

بنشینم به عکس هایت نگاه کنم
بزنم زیر آلبوم با گریه
عکسی را بردارم و روی صورتت
تکه تکه فحش های آبدار تف کنم
از درودیوار صدایت بریزد در گوشم
که گریه کن عزیزم
فحش هایت هم از علائم بیماری دوست داشتن است
و باز بزنم زیر آلبوم با گریه و
زیر تمام روزهایی که ثبت شده اند
تو برگردی به گذشته
تاریخ را عوض کنی
چشم هایم را در بیاوری
که بیست هزار بار این روزها را نبینم

چرا هر چه را می خواهم
باید از دور بخواهم
این حسرت ها اگر روانی ام کند
بروم به اجتماع
به شرط چاقو
رابطه ها را از ریشه ببرم
دست های در دست هم گرفته را
از هم قطع کنم
آیا تو
که دکترای روان پزشکی داری
در دادگاهی که گاهی داد مرا در می آورد
مثل سربازی برای وطن
مثل سربازی برای وطن
از این همه دیوانگی
فقط بخاطر تو
فقط بخاطر تو
دفاع می کنی

سکوت کرده ام
تا دیوارهای اتاقم
از چار طرف در آغوشم بگیرند

دکترها از بیرون قلبم را فشار می دهند
تو از درون
فشار بدهید
دیوارهای اتاقم فشاربدهید
_فشار بده ای قبر بی صاحاب_

 

 

منيره حسيني
monireh_hosseini


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 88

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

خشک شد بیخ طرب
**
 
وقتی که خواب نیست، ز رویا سخن مگو
 آنجا که آب نیست، ز دریا سخن مگو

پاییزها، به دور و  تسلسل رسیده اند
   از باغهای سبز شکوفا، سخن مگو

دیری است دیده، غیر حقارت ندیده است
  بیهوده از شکوه تماشا، سخن مگو

یاد از شراب ناب مکن! آتشم مزن! 
 خشکیده بیخ تاک، حریفا!سخن مگو

چون نیک بنگری، همه زو بیوفاتریم
   با من ز بی وفایی دنیا، سخن مگو

آنجا که دست موسی و هارون به خون هم
آغشته گشته، از ید بیضا، سخن مگو

وقتی خدا، صلیب به دوش آمد و گذشت
  از وعده ی ظهور مسیحا، سخن مگو

آری هنوز پاسخ ان پرسش بزرگ
 با شام آخر است و یهودا. سخن مگو!

این، باغ مزدکی است، بهل باغ عیسوی!
 حرف از بشر بزن، ز چلیپا، سخن مگو

ظلمت صریح با تو سخن گفت. پس تو هم
  از شب به استعاره و ایما، سخن مگو

با آنکه بسته است به نابودی ات، کمر
  از مهر و آشتی و مدارا، سخن مگو

خورشید ما به چوبه ی اعدام بسته است
  از صبح و آفتاب در این جا، سخن مگو

 


حسین منزوی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 174

نوشته شده در تاريخ شنبه 26 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 

پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم
داشتم یک عصر برمی گشتم از عبدالعظیم

ازهمان بن بستِ باران خورده پیچیدم به چپ
از کنارت رد شدم آرام ، گفتی: مستقیم!

زل زدی در آینه اما مرا نشناختی
این منم که روزگارم کرده با پیری گریم

رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند
رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم

بختِ بد برنامه موضوعش تغزل بود وعشق
گفت مجری بعدِ " بسم الله الرحمن الرحیم" :

یک غزل می خوانم از یک شاعر خوب و جوان
خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم:

"سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده ست
تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم"

شیشه را پایین کشیدی رِند بودی از نخست
زیر لب گفتی خوشم می آید از شعر فخیم

موج را تغییر دادم این میان گفتی به طنز:
"با تشکر از شما راننده ی خوب و فهیم"

گفتم آخر شعر تلخی بود ،با یک پوزخند
گفتی اصلا شعر می فهمید!؟ گفتم: بگذریم


کاظم بهمنی

 

جواب :
در کناری منتظر بودم حدودا پنج و نیم
تا که پیچیدی به چپ، آرام گفتم: «مستقیم»

زل زدی در آینه، دیدم، به جا آوردمت
یادم آمدم روزگاری را که رفتی با نسیم

رادیو را باز کردی تا سکوتت نشکند
رادیو، اشعار نابی خواند از تو در قدیم

شیشه را پایین کشیدم تا که بغضم نشکند
زیر لب گفتم: «خوشم می‌آید از شعر فخیم»

موج را تغییر دادی، این میان گفتم به طنز:
«با تشکر از شما، راننده‌ی خوب و فهیم»

گفتی: «آخر، شعر تلخی بود»؛ با یک پوزخند
گفتم: «اصلا شعر می‌فهمید؟»؛ گفتی: «بگذریم»

گفتمت: «یک جا اگر مقدور شد، لطفا بایست»
داشت کم کم حال و احوال منم می‌شد وخیم

بعد از آن روزی که دیدم من، تو را در شهر ری
مانده‌ام من منتظر، هر عصر در عبدالعظیم...


وحید احمدی

http://tanha41.blogsky.com/1394/04/11/post-302/


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 67

نوشته شده در تاريخ جمعه 25 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 

یارمن همسر گرفت و عشق من برباد رفت 
یاد من از یاد برد و با رقیبم شاد رفت 

آنهمه عشق و امید و عهد ها بر باد شد 
آنهمه سوز و گداز و اشکها از یاد رفت 

با سرود آه من بزم عروسی ساز کرد 
با جهیز اشک من در خانه داماد رفت 

دلبری پیمان شکست و عاشقی از درد سوخت 
مرغکی در دام ماند و شادمان صیاد رفت

باده ی خوشبختی و شادی من بر خاک ریخت 
لاله ی امید من پرپر شد و برباد رفت 

آنکه عشقش از ازل با هستیم پیوند یافت 
آنکه مهرش تا ابد در جان من افتاد ، رفت 

آن نهال نیکبختی آن بهار آرزو 
آنکه بد در باغ رویا خوشتر از شمشاد رفت 

آنکه در افسو نگری کرد اینهمه غو غا گریخت 
آنکه در عاشق کشی کرد آنهمه بیداد رفت 

گفتمش :پس عشق من ؟ با خنده گفت : ایوای!مرد
گفتمش : پس یار من ؟ با عشوه گفت : ای داد! رفت


خسرو فرشید ورد


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 59

نوشته شده در تاريخ جمعه 25 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


بی تفاوت

زندگی بی تفاوتم کرده
به تمام جهان اطرافم

من هنوزم میون رویاهام
دارم آینده مونو می بافم

کوچه ها رو ادامه دادم تا
تویی که با خودم ولم کردی

من همیشه به فکر تو بودم
تو چه فکری واسه دلم کردی؟

از گذشته فراری ام وقتی
توی روزای بعد من نیستی

من همیشه خیال می کردم
پای هر چی که گفتی وای میستی

خوشه خوشه به خشم محکومم
غصه ها مو ادامه دار نکن

روی اسب سفید رویاهات
کسیو جز خودم سوار نکن

من بدون تو مبتلا می شم
به سکوتی که بدتر از مرگه

من توو پاییز از خودم سیرم
کوچه ها بعد تو پر از برگه

زندگی بی تفاوتم کرده
به تمام جهان اطرافم

من هنوزم میون رویاهام
دارم آینده مونو می بافم


آرزو رمضانی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 47

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


تماشایش رقــم می زد خروج از دامن دیـن را
بنا کرده است در شم ش فلک قصر شیاطین را

اگــــر دور تو می گردد نظـر بر ظاهرت دارد
که پیچک خشک می خواهد تن گل های غمگین را

به عشق اولت شک کن ،که در این شهر و این دودش
درختــــان شــوم می دانند باران نخستیـن را

مگو این شاخه ی تنها کــه تنها یک ثمر دارد 
چطور از خود جدا سازد اناری سرخ و شیرین را

به این سو هم نگاهی کن،نگاهی درخورم؛یعنی
تفنگ ِ میــرزا مشکن غـــرور ِ ناصرالدیـــن را

چرا جامِ بلورینـی بلغزد بر لبِ سینی؟!
چرا باید بترسانی خمارِ دور پیشین را

تو مثل قوم صهیونی که با آن چشم زیتونی
به اشغالت درآوردی دلِ من،این فلسطین را

کمی آن سوی دیدارت چنان شعری نصیبم شد
که درحد کسی چون خود ندیدم آن مضامین را

تو ای شاعر تر از «سیمین!» به «رستاخیز» اگر آیی
بپوشد سایـــه ی شعــرت فروغ هـر چــــه پروین را

غزل هایــی کــه بر رویت اثر گفتی ندارد را
برای ماه می خواندم نظر می کرد پایین را

سر از سنگینــی فکـــر وصالت درد می گیرد
به بستر می برم اما همین سردرد سنگین را

به خوابــم آمدی حالا ، نفس بالا نمی آید
بگویم یا نگویم «یا غیاث المستغیثین » را

 


کاظم بهمنی

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 51

نوشته شده در تاريخ شنبه 19 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

عجب سری است این تاک دل انگیز
حدیث ساغر و پیمانه لبریز

چه زیبا و فرحبخش است این بزم
سرود مطرب و مرغ شب اویز

بیا ساقی بده زان باده بیشم
که تا بر گویمت زین جان ناچیز

به مدهوشی همه گویند خود راز
که گر صاحب دلی در عشق اویز

سحن تنها همین میگفت استاد
که جز با دلبر و ساقی میامیز

برو دانشورا کوته سخن کن 
که داند قصه را مرد سحر خیز


بهاءالدین دانشور علوی

کرمان ساعت 4 بعد از ظهر چهار شنبه 18/ 1 / 1395


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 67

نوشته شده در تاريخ شنبه 19 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


هنوز مردِ رفتن زیرِ بارانم 
و هنوز بویِ کاج نبضم را تند می‌کند 
بهار که بیاید 
سی وُ یک ساله می‌شوم
و (سی وُ یک ساله شدن) 
غمگین است
کلاهی برای سینوس‌ها
شالی برای سینه‌ام 
و کفش‌هایی که پاهایم را گرم نگه می‌دارد 
(سی وُ یک ساله شدن) این است 
من بیمارم 
همین است که با افرای پشتِ پنجره احساس خویشی می‌کنم 
و هنوز وقتی قهوه می‌نوشم 
گرازِ ماده‌ای در فنجانم مویه می‌کند 
و توله‌هایش را شیر می‌نوشاند.
زندگی همین است
بهار که بیاید 
سی و یک ساله می‌شوم 
و هنوز عبور پرنده‌ای 
حواسم را پرت می‌کند.
من سیگار می‌کشم
و حتی سیگارم از (سی و یک ساله شدن) غمگین است 
انگار کسی در خزانِ سینه‌ام راه می‌رود 
و صدای خش خش برگ‌ها 
مرا به سرفه می‌اندازد
سرفه‌ها سنگین است
مثل برفی که شاخه را می‌شکند
و درد
درختِ خواب‌آلود را بیدار می‌کند
برای مادرم نوشتم 
بهار که بیاید 
سی و یک ساله می‌شوم 
و چه خوب که نیستی تا ببینی
(سی وُ یک ساله شدن) 
چقدر غمگین است.
"هنوز, همانی که بود"


شهریار بهروز 
Shahryar Behrouz
از کتابِ " چون اناری در مشت "
 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 43

صفحه قبل 1 صفحه بعد