تبلیغات اینترنتیclose

tehran-attorney.com

پيچک دريچه 307
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

 

 

 

کانال پیچک در آپارات کلیک کنید

 
آمده های کتاب
 
نمایشگاه کتاب امسال 1395،شهر افتاب

برای اطلاعات بیشتر لطفا روی کتاب کلیک کنید 

  

کاربران عزیز

وبلاگ دارای  نرم افزار  معنی کلمات است

روی کلمه مورد نظر با موس هایلایت کنید تا به رنگ سبز در آید

باکلیک روی رنگ سبز کلمه مورد نظر معنی میشود

             دوستان گرامی پیچک قاصدک شعر و غزل در تلگرام هم اینک فعال است 

 آدرس http://telegram.me/pichak_iran_sc  برای ورود اینجا کلیک کنید 

  


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc



امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

عقرب ها در آتش
به انتهاي خود بوسه زدند
جاودانگي
زهر - زده از خواب پريد
و دايره ها
متولد شدند
---
دايره
جاي بازي نيست :
بُردارهاي تيز
سوي راه نشان - کرده را
به تکرارِ گِردِ تيک - تاک ها مي بازند
وگرگم به هواي ثانيه ها
روي تقسيمِ شصت - بازِ قطاع
برنده ندارد
...
دايره
جاي عاشق شدن نيست :
عقربه ها
نيمه شب
بي آنکه هم - آغوش شوند
هم - پوشانه از هم مي گذرند
...
دايره
جاي استدلال نيست :
پشت اعشار بي پايان پي
محاسبه از دست خودش خسته مي شود
و وترهاي حساب - گر
کمان ها را خرد مي کنند
...
دايره
هندسه ي وحشت است :
خون ابديت
دقايق را غرق مي کند
و دست ثانيه ها به ازل نمي رسد
...
دايره
پراز تخدير سماع است :
فنرهاي فشرده
تيک تاک وحشتزده را
با سرگيجه ي بي وقفه ي چرخ بي فلک
آرام مي کنند

 


کيوان اصلاح پذير

 

 

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 307, | بازديد : 843

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

 

آخر از دست تو من شکوه برم نزد خدا
آرزويي کرده اين ديوانه دل را مبتلا

شب که بيدارم خيالت تا سحر دل مي برد
صبح ها از دستت آسايش ندارم مرحبا

قهوه ي تلخي که خوردم تلخ تر از تو نبود
من که مي دانم شکر داري بگو تلخي چرا

خسته بودم خسته تر از پيش تو باز آمدم
پس تمام آن انرژي را کجا بردي کجا

چشم و ابرويت شده تنها خيالم روز و شب
گفته بودم بارها تو دلربايي دلربا

من نگاهم سُر به هر جا مي خورد ردّ تو هست
آينه در آينه، تا منتهايم منتها

شيشه ي قلب من و سنگ نگاهت قصّه ايست
کاش اي رويينه دل هرگز نميديدم تو را

 


علي نياکوئي لنگرودي


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 307, | بازديد : 887

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

 

تــو مدّعـي بودي درون را نيـــز مي بيني
احساس را در هرکس و هرچيز مي بيني!

شايد همان بودي که بايستي کنارم بود
امـا دلِ ديوانه ات را ريــز مي بيني!

گفتم که ويران مي کنم طهرانِ غمگين را
تا پايتخت تو شود تبريـــز ، مي بيني

با چنگ و دندان پاي چشمان تو جنگيدم
افسوس ! اين سرباز را چنگيز مي بيني

هر روز کندي از بهار زندگي برگي
تقويم عمرم پُر شد از پاييز، مي بيني؟

در بازي ات نقش مترسک را به من دادي
افتاده ام در گوشه ي جاليـز ، مي بيني؟

رفتي و بعد از رفتنِ تو تازه فهميدم
هر دل که دستت بود دستاويز مي بيني!

کاري ندارم؛ هرچه مي خواهي بکن، امــّا-
روي سگـم را روز رستاخيــز مي بيني...

 


اميد صباغ نو


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 307, | بازديد : 904

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 29 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 


ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها
ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه‌ها

امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا

خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی
مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا

در سینه‌ها برخاسته اندیشه را آراسته
هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا

ای روح بخش بی‌بدل وی لذت علم و عمل
باقی بهانه‌ست و دغل کاین علت آمد وان دوا

ما زان دغل کژبین شده با بی‌گنه در کین شده
گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا

این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را
کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا

تدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی
و اندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لا یری

می‌مال پنهان گوش جان می‌نه بهانه بر کسان
جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا

خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم
کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا

 

 

حضرت مولوی

http://ganjoor.net/moulavi/shams/ghazalsh/sh1/

 

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 307, | بازديد : 761

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 29 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

این چه حرف است که در عالم بالاست بهشت؟
هر کجا وقت خوشی رو دهد آنجاست بهشت

باده هر جا که بود چشمه کوثر نقدست
هر کجا سرو قدی هست دو بالاست بهشت

دل رم کرده ندارد گله از تنهایی
که به وحشت زدگان دامن صحراست بهشت

از درون سیه توست جهان چون دوزخ
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت

دارد از خلد ترا بی بصریها محجوب
ورنه در چشم و دل پاک مهیاست بهشت
هست در پرده آتش رخ گلزار خلیل

در دل سوختگان انجمن آراست بهشت

عمر زاهد به سر آمد به تمنای بهشت
نشد آگاه که در ترک تمناست بهشت

صائب از روی بهشتی صفتان چشم مپوش
که درین آینه بی پرده هویداست بهشت

 

 

صائب تبریزی

http://ganjoor.net/saeb/divan-saeb/ghazalkasa/sh1632/


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 307, | بازديد : 702

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 


شمشیر زبان

 

خواب چشمان تو در شبهای من، جاری ترین
خواب چشمان تو، بیداری ست، بیداری ترین

باده می جوشد در آتشخانه ی لب های تو
باده ای چون آتش آغوش، گلناری ترین

وای... امشب ماه تابان، تن نمی شوید در آب
آب، چون آیینه ی تقدیر، زنگاری ترین

نرم می پرسم، خدا را آخرین دیدار ماست؟!
رنگ حاشایت، از "آری" گفتنت، "آری ترین"

باز هم دوران سرد بی کسی، دلواپسی
دور سرگردانی ام، چون چرخ، پرگاری ترین

فصل فصل هستی ام از نیستی، آبستن است
بی نصیبی های من، تکرار، تکراری ترین

گشته هر زخمی، ز شمشیر زبان دوستان
بر دلم چون زهر دندان اجل، کاری ترین

 


   حسن اسدی "شبدیز

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 307, | بازديد : 839

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

 

آتشی در خرمن هستی من افتاده بود
تا در آرد روزگار از روزگار من دمار

من چو غواصی که ناگه رفته در کام نهنگ
یا کسی کو خود زده ناگه به آبی بی گدار

تیر طوفانی که گه بر کوهساران بگذرد
باز نگذارد ز خود خاکستری از کوهسار

غرقه ی غرقاب و دارم دست و پایی می زنم
بی فروغ از هر کران و نا امید از هر کنار

گه به جانم آتش تحمیلِ تسلیم و رضاست
گه به مغزم برقِ فکرِ انتقام و انتحار

سر فکندم پیش و رفتم رو به سوی سرنوشت
وِردِ آهَم دم به دم ای روزگار ای روزگار

تاج عشق آری به خاکستر نشینان می دهند
هر گدای عشق را حافظ نخواند شهریار

 


سید محمد حسین شهریار


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 307, | بازديد : 925

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

 

ﮐﻮﺯﻩﯼ ﻋﻄﺸﺎﻧﯽ

ﺗﺎ ﺑﻪ ﺁﺗﺸﺨﺎﻧﻪﯼ ﺁﻏﻮﺵ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﯽﺍﻡ
ﺷﻬﺪ ﻧﺎﯾﺎﺏ ﺍﺯ ﻟﺐ ﺷﺎﺩﺍﺏ، ﻣﯽﻧﻮﺷﺎﻧﯽﺍﻡ

ﮔﺎﻩ ﻣﯽﺭﺍﻧﯽ، ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪﻫﺎﯼ ﮔﺮﻣﺠﻮﺵ
ﺑﺎﺯﻣﯽﮔﺮﺩﺍﻧﯽ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ، ﻣﯽﺭﻧﺠﺎﻧﯽﺍﻡ !

ﺟﺎﻡ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﺮﺍ ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﻣﯽﮐﻮﺑﯽ ﺑﻪ ﺳﻨﮓ
ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﯾﺖ، ﺳﺨﺖ ﻣﯽﮔﺮﯾﺎﻧﯽﺍﻡ

ﻭﺣﺸﺖﺍﻧﮕﯿﺰ ﺍﺳﺖ، ﺩﺍﻣﻨﮕﯿﺮﯼِ ﺗﻮﻓﺎﻥ ﺧﻮﻥ
ﮐﺎﺵ ﺍﯾﻤﻦ ﺑﺎﺷﯽ ! ﺍﺯ ﺷﺒﮕﺮﯾﻪﯼ ﺗﻮﻓﺎﻧﯽﺍﻡ

ﻋﺸﻖ، ﻣﺮﻍ ﺗﯿﺰ ﭘﺮﻭﺍﺯﯼﺳﺖ، ﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﻗﻔﺲ!
ﺩﺍﻡ، ﺷﻮﺭﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻓﺰﺍﯾﺪ ﺑﻪ ﺑﺎﻝﺍﻓﺸﺎﻧﯽﺍﻡ

ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﺳﯿﺮﺍﺑﻢ ﺍﺯ ﺍﺑﺮ ﻋﻄﺸﺒﺎﺭﺍﻥِ ﻋﺸﻖ
ﺁﺏ ﻣﯽﻧﻮﺷﺪ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﮐﻮﺯﻩﯼ ﻋﻄﺸﺎﻧﯽﺍﻡ

ﻫﺮ ﮔﻠﯽ ﺁﯾﯿﻨﻪﺩﺍﺭ ﺣﺴﻦ ﺷﻮﺭﺍﻧﮕﯿﺰ ﺗﻮﺳﺖ
ﺩﺭ ﺗﻤﺎﺷﺎﺧﺎﻧﻪﺍﺕ، ﺣﯿﺮﺍﻥﺗﺮ ﺍﺯ ﺣﯿﺮﺍﻧﯽﺍﻡ!

ﺗﺎﺟﺪﺍﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﺭﺳﺘﺎﻥِ ﺧﻮﺍﺭﯼ ﻣﯽﮐﺸﺪ
ﺩﺭ ﺑﻬﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﮐﻮﯾﺖ، ﺷﻮﮐﺖ ﺩﺭﺑﺎﻧﯽﺍﻡ


ﺣﺴﻦ ﺍﺳﺪﯼ "ﺷﺒﺪﯾﺰ"

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 307, | بازديد : 859

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 


بـایـد از تــو از خـیـال خـام تــو هـجـرت کنـم
می روم تا اینکه خود را از غمـت راحت کنـم

مهلـت دل کنـدن از تـو نیست اما شک نکـن
دست برمی دارم از عشقـت اگر فرصت کنـم

ما نه هم نسبت ، نه هم قسمت ، نه حتی هم زبان
تا به کی بایـد بمـانـم ؟ تا به کی غیـرت کنـم ؟

تـا کـجـا بـایـد تــو را بـا ایـن و آن؟ نـامـهـربـان!
تا به کـی بایـد تـو را با دیگـران قسمـت کنـم؟

با همه آزادگی چشمـم به مـال دیگـری ست
تـا بـه دسـتـت آورم بـایـد تــو را غـارت کـنـم ؟

ما دو هم آغوش؟ دو همدل؟ دو هم...چه؟ واژه ای
نیست تا گاهی تـو را با خویش هم نسبت کنم

 

 فریبا صفری نژاد


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 307, | بازديد : 822

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

ميسوزم و در پيله ي خود، گوشه نشينم
پروانه! بگو رمزِ معّما شدنم را
علی اصغر اسماعیلی .. ع . ا . رها

**

ای آیینه با من تو بگو ما شدنم را
از قطره اشکی ، سوی دریا شدنم را

من خفته به بالین دلم بودم و امروز
بامن بکنی صحبت برپا شدنم را

ای عشق بگو، راست بگو ، راه کدام است ؟
از صورت ظاهر ، سوی معنا شدنم را

رفتی و مرا در طلب خویش ، رماندی
هرگز نشنیدی طلب پا شدنم را

من مدعی مدعیان بودم و امروز
فهمیده ام این علت تنها شدنم را

من شیخ نیم ، پیش نیم ، مانده ی راهم
لب بسته در اندیشه ام ، آوا شدنم را

من را تو رها کردی از این بند ِ تن آزار
برگرد و ببین ، چشمه به صحرا شدنم را


‏امیرحسین_مقدم‬


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 307, | بازديد : 704

نوشته شده در تاريخ شنبه 21 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 


خبر این است که من نیز کمی بد شده ام
اعتراف اینکه : در این شیوه سرآمد شده ام

پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم
شعر پیدا شد و من آنچه نباید شده ام

عشق یرخواست که شاعرتر از آنم بکند
كه همان لحظه‌ی دیدار تو شاید شده‌ام

شعر و عشق این سو آن سوی صراط اند که من
چشم را بسته و از واهمه اش رد شده ام

مدعی نیستم اما هنری بهتر از این؟
که همانی که کسی حدس نمی زد شده ام

مادرم شاعری و عاشقی ام را که گریست
باورم گشت که گمگشته ی مقصد شده ام

پیرزن گر چه بهشتی ست، دعایم همه اوست
یادم انداخت که چندیست مردد شده ام

یادم انداخت زمان قید مکان را زد و رفت
منِ جامانده در این قرن زمانزد شده ام

مثل آئینه که از دیدن خود می شکند
مثل عکسم که نمی خواست بخندد شده ام

لحظه ها نیش به بلعیدن روحم زده اند
شکل آن سیب که از شاخه می افتد شده ام

همسرم حاصل جمع همه ی آینه هاست
حیف من آنچه که او یاد ندارد شده ام.

 


محمد علی بهمنی

 

دکلمه این شعر زیبا در ادامه مطلب


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 307, | بازديد : 1202

نوشته شده در تاريخ شنبه 21 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

 

نمی دانم تقصیر توست
یا بی خیالی ستاره ها
که ایــــــن قــــــــدر
از قطارهای بی بازگشت جا مانده ام!؟
آخر نمی دانی چند سال است
_درست بعد از آخرین پروانه ای که بر لبهایت رویید_
تمام ایستگاه های متروکه ی دنیا
در سرم بی رحمانه شیپور می زنند
می زنند
می زنند
هی شیپور می زنند
شاید هم یادت رفته باشد
چند آغوش
و چقدر بوسه
بدهکار شعرهای من هستی
اصلا هم که ندانی بعد از تو
چند هزار سال با سیگارهایم قدم زده ام
و چند سال نوری
بی تو هر شب
هر شب
هر شب
مرده ام
و صبح با شعرهایی نیمه تمام
سر از گیسوان تو در آورده ام
ولی این را بدان این آخرین باری ست
که می خواهم برایت بمیرم
**
بله !
چای بعد از ظهرت را که خوردی
کمی که با یاسهای باغچه قدم زدی
روبروی محو ترین خاطره ات بایست
آنگاه زمان روی آخرین پک سیگارم معلق خواهد ماند
***
راستی گیسو شلال!
فردا صبح که از خواب برخاستی
همان پیراهن بنفش گلدار که...
اصلا بی خیال
یادم نبود من چند سال است
که بی تو
مرده ام.

 

 

علی حمیدی


 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 307, | بازديد : 828

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 19 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 


الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی
که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی

کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم
ز می باید که در دستم نهی هر ساعتی جامی

نباید خورد چندین غم بباید زیستن خرم
که از ما اندرین عالم نخواهد ماند جز نامی

همی خور بادهٔ صافی ز غم آن به که کم لافی
که هرگز عالم جافی نگیرد با کس آرامی

منه بر خط گردون سر ز عمر خویش بر خور
که عمرت را ازین خوشتر نخواهد بود ایامی

چرا باشی چو غمناکی مدار از مفلسی باکی
که ناگاهان شوی خاکی ندیده از جهان کامی

مترس از کار نابوده مخور اندوه بیهوده
دل از غم دار آسوده به کام خود بزن گامی

ترا دهرست بدخواهی نشسته در کمین‌گاهی
ز غداری به هر راهی بگسترده ترا دامی

 

سنايي

http://ganjoor.net/sanaee/divans/ghazal-sanaee/sh421/


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 307, | بازديد : 948

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 19 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

 

براي خلوتِ آغوش تو دلم شده تنگ
مرا ببر به تماشاي خويش شهرِ فرنگ !

تو رنگِ عشقِ بزرگِ مني که بعد از تو
حناي هيچ زني پيش من ندارد رنگ

تو روحِ وحشيِ آن جنگلي که مي خوانند
شبي برهنه در اعماق او هزار ترنگ

جهانِ من همه تصويرِ ماتي از دستي است
که عاشقانه از آيينه مي زدايد زنگ

شبي به قلّه فرود آي و زنده کن ما را
چرا هميشه بميرد براي ماه ، پلنگ ؟

به رود ، معجزه کردي که ريگ آمو را
هميشه رودکيان پرنيان کنند به چنگ

مرا دقايقِ نمناکِ عمر بلعيدند
حديثِ خانه و من ، نقلِ يونس است و نهنگ

نه مرده ايم و نه مستيم ، چاره اي بايست
دگر به جامِ جهان کهنه شد شراب و شرنگ

چه يادها که از آن جنگِ تن به تن باقي است
کدام شب تنِ من رفته با تنِ تو به جنگ ؟

بيا وگرنه از اين فتنه ها که در سر ماست
سبوي تشنه ما را به خواب بيند سنگ

 


امیرحسین اللهیاری

پري خواني

 

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 307, | بازديد : 663

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 


با من آئيد به ميخانه که جانان اينجاست
عشق و شوريدگي و حال و دل و جان اينجاست

با من آييد با اين خانه حسرت زدگان
درد دنيا همه همراه به درمان اينجاست

مي بنو شيد و از اين محنت هستي برهيد
جاي آرامش بعد از همه توفان اين جاست

هوشمندان دل افسرده بدانند که مست
و ز غم عقل رها گشته ، فراوان اينجاست

با دل سرد عزيزان پراکنده بگوي
گرمي مجمع سرهاي پريشان اينجاست

مست شو تا که نظر بازي رندانه ترا
گويد اي سوخته دل ظاهر و پنهان اينجاست

اين همان خلوت امني است که رندان خواهند
جام جم ، عمر خضر ، مهر سليمان اينجاست

 

معيني کرمانشاهي


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 307, | بازديد : 937

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

من شاعرم , عشق آمد و خونابه نوشم کرد
ليلاج خاکستر نشين خود فروشم کرد

دلشوره دارم نازنين , دلشوره ميفهمي ؟
شاعر نبودي حال شاعر را نميفهمي

من شاعرم , کاري بکن تنديس زن باشي
معشوقه ء عاشق کش شاعر شکن باشي

حس شکستن را تبر زن ها نميفهمند
اين شورش مردانه را زن ها نميفهمند

لبهاي سردي که تنم را زير و رو کردند
بي آبروياني که قصد آبرو کردند

مرد آفريدند آدم زخم گران باشد
سلطان صاحب مرده ء صاحب " قران " باشد

اي زن نزن بيرون بکش نيش زبانت را
اين شاعر از هم ميپکاند استخوانت را

در يک کجاي صورتت چشم سرودن نيست
آن زن که شاعر را نميفهمد زن من نيست
**
شعري که شاعر کشت و تقديمِ فلاني شد
معشوقه‌اي که مفت و مجاني جهاني شد

من شاعرم نفرينِ من خون و خطر دارد
هر مصرعم يک مار صد سر زير سر دارد

من شاعرم اما به ناني کوچکم کردند ...
قيچي به قيچي از غزل‌ها واژه کم کردند

حالا شبم را در خيال خام مي‌خوابم
پهلو به پهلو در تب و اوهام مي‌خوابم

شايد زمين ما را بدهکار خودش کرده است
عمري دمار از شاعر و شعرش در آورده است

کارم به آنجايي کشيده جمله مي‌کارم
يک خوشه شعر سر سلامت بر نمي‌دارم

اين خاک بي حاصل علاج درد آدم نيست
يک فصل کامل انتظار از آسمان کم نيست!

چيزي نباريد و زمينم داغ تاول شد ...
يک قرن ديگر سفره‌ي خالي معطل شد ...

يک قرن افسرده زمينم خشک و خالي ماند
بخت سياهم در مدار خشكسالي ماند

گاهي چنان چشم انتظار وحي بارانم
يک ماه کامل سوره‌ي والابر مي‌خوانم

 


عليرضا آذر
اسمش همين است

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 307, | بازديد : 916

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

با غم انگیز ترین رنگ جهان همدردم
من که در چشم تو دنبال خودم می گردم

آتشت ریخت در آغوش جهان، می سوزم
مثل یک جنگل انبوه، ولی خون سردم

جشن عریانی دریاست که من از اعماق
تا هم آغوشی امواج خبر آوردم

آنچنان می دوم از شوق که تا خانه ی تو
باد اگر پیرهنم را نبرد، نامردم

تا کمی دست تو در دست من آرام گرفت
گردش خون تو را در رگ خود حس کردم

موقع رفتنم آنقدر سبک هستم که
اگر از در روم از پنجره بر می گردم

 

 

بابک سلیم ساسانی

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 307, | بازديد : 857

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

یک نفر گوشه ی محرابِ دلم زندانی ست !
به خیالش که در آن جا خبر از مهمانی ست!

دُزدِ ناشی ست به کاهی دلِ خود خوش کرده
بی نوا هیچ نداند که خودش ، قربانی ست !

گفتمش : دست بکش از منِ ویرانه ...، برو
ظاهرم گرچه خوشست باطنِ من بارانی ست...

حرف هایم همه را سهل گرفت و نَشِنید...!
با خودش گفته که : این شب زده را درمانی ست!

من به صد گونه زبان گفتمش : ای دیوانه
فکر کردی که مُداوا به همین آسانی ست ؟؟؟

خنده زد بر من و بر کُنجِ دلم تکیه نمود
گفت : آخر شبِ یلدایِ تو را پایانی ست

کاش او هم برود از بر این سوخته دل
بی سبب در پی آرامش این طوفانی ست

من چه گویم که به حسرت ننشیند احدی
سهم این کلبه تنها به خدا ویرانیست .



فاطمه دشتی

***

 

آنکه در گوشه ی محراب دلت زندانی ست
عشوه ها دارد و خود موجب این ویرانی ست

ناز چشمان خمارت بَرَد از سینه دلم
نِگه مست و لطیف ات ولی شیطانی ست

به سخنهای چو قند ات شبی خام شوم
به گمانم که لبان و دهن ات قندانی ست

ماکه دست بسته گرفتار رُخ ماه شدیم
ماه زیبای من هم بهر خودش کنعانی ست

شوری افتاده میان دل آشفته ی ما
داغ هجر تو و اندوه ، در این میهمانی ست

به نگاهی تو بــبـُردی زِ کف ام صبر و قرار
دادن دل مگر ای دوست بدین آسانی ست ؟

این چه رسمی ست که در چشم خمارت داری؟
از چه اینگونه نگاه تو ، شب بارانی ست؟

نتـــوانــی که نگاه از مــنِ دلخــسـته کَــنی
عــاقبــت بیـــن نگاه من و تو پیـــمانی ست

نکنم شِـــکـوِه از این تیــغ که در دل کـــردی
چونکه بالاتر از این دست تو هم دستانی ست

صحبت از جان و نگاهی ست که درگیر شدیم
بیشمار است سخن ، دفتر دل دیـــوانی ست

وای از این حس"غریب"ـی که نفس گیر شده
حیف از آن عشق که از دیده ی ما پنهانی ست

 

 

حسین اسکندری "غریب"

http://www.shereno.com/45348/40210/319933.html


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 307, | بازديد : 895

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

 

این روزها با من غزل هم جنگ دارد
بر پای لنگ من به دستش سنگ دارد

.شاید که با احساس تو شاعر شدن هم
شاید که نه... حتما خودش فرهنگ دارد

از حالت چشم تو فهمیدم که دیگر
از اینکه با من دوست باشد ننگ دارد

گردان اخم چشم های با نفوذت
صد افسر بالاتر از سرهنگ دارد

.ذهن تو حالا بر من عاشق نگاهی
در حد یک کورِ فقیرِ لنگ دارد

.قلبت هوای چند تا نوشیدنی با
بیف استروگانوف و یا ...خرچنگ دارد

گفتی : تو تکراری شدی حالا خیالم
حال و هوای یارِ شوخ و شنگ دارد

دیروزها بی رنگی اصرار خودت بود
اما دلت این روزها صد رنگ دارد

.بارانی اما ... شرشر هر ناودانی
در گوش تو زیباترین آهنگ دارد
.
شعرت مرا ... نابود کرد و بیت هایم
حالی عجیب و گیج و مات و منگ دارد

برگرد ... حالا بی تو با هر قالبِ شعر
شخصِ غزل هم با من اینجا جنگ دارد...


جواد مزنگی

 


 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 307, | بازديد : 950

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 12 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 


به روزِ آخرت رسیده ام
به روزِ نبودنت
مثل ماده گرگی بی‌ جفت
در سوگِ آتشِ رو به خاموش، ناله می‌کنم
مثلِ مرغکی بی‌ مادر
سراغِ آشنایی را از آشیانه ی همسایه میگیرم
به بویِ کهنه ی واهمه خو گرفته ام
ترسِ از تنهایی‌
ترسِ از شب
ترسِ از تاریکی‌
من به طعنه ی سایه ی بی‌ دنباله‌ام هم، خو گرفته ام
صبوری می‌کنم
تا مرگ
مرا از پشتِ پیراهنِ غبار زده ام، بشناسد
تا تمام شود
لکنتِ قلبی که
به سیاهِ چشمانِ تو قسم میخورد
کاش جوابِ این آخرین نامه را می‌دادی
کاش دوباره سهمی از این آخرین لحظه‌ها میشدی
کاش به جایِ من به ستاره قسم میخوردی
و آسمان را شاهد می‌گرفتی
که به جانِ پروانه
هیچ راهی‌، راهِ دوری نیست
کاش روزِ آخرِ دنیا
می‌گرفتی اندوهِ یک شبِ سرد را
از ماده گرگی بی‌ جفت
که تن‌ به اضطراب داده
ناله می‌‌کند
.
.
نیکی‌ فیروزکوهی
شعر ظلمت سرد از کتاب پائیز صد ساله شد/ نشر ماه باران

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 307, | بازديد : 933

صفحه قبل 1 صفحه بعد