تبلیغات اینترنتیclose

tehran-attorney.com

پيچک دريچه261
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

 

 

 

کانال پیچک در آپارات کلیک کنید

 
آمده های کتاب
 
نمایشگاه کتاب امسال 1395،شهر افتاب

برای اطلاعات بیشتر لطفا روی کتاب کلیک کنید 

  

کاربران عزیز

وبلاگ دارای  نرم افزار  معنی کلمات است

روی کلمه مورد نظر با موس هایلایت کنید تا به رنگ سبز در آید

باکلیک روی رنگ سبز کلمه مورد نظر معنی میشود

             دوستان گرامی پیچک قاصدک شعر و غزل در تلگرام هم اینک فعال است 

 آدرس http://telegram.me/pichak_iran_sc  برای ورود اینجا کلیک کنید 

  


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc



امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ شنبه 6 دی 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

تو را نوشتم تا انتظار زنده بماند
مگر جنازه ی من روی دار زنده بماند

مرا نوشتی تا ریل ها بهانه نگیرند
تن رها شده زیر قطار زنده بماند

تو را نوشتم تا زیر برف های لباست
دو تا شکوفه ی داغ انار زنده بماند

مرا نوشتی تا از دهان ارّه نترسم
درخت پیر ، به شوق بهار زنده بماند

تو را نوشتم تا تیرها دقیق نباشند
غزال گمشده بعد از شکار زنده بماند

مرا نوشتی تا هیچ کس مرا ننویسد...
تو را نوشتم تا چادرت سیاه نباشد

که آفتاب تو پشت حصار زنده بماند
مرا نوشتی تا شد خزان ...دوباره نیاید

که شانه ی من و موی سه تار زنده بماند
تو را نوشتم تا برق چشم هات نخشکد

که این ستاره ی دنباله دار زنده بماند
مرا نوشتی تا ساعتم دوباره نخوابد

زمین مرده پس از انفجار زنده بماند
تو را نوشتم تا مثل قندهار نسوزی

که دست های تو زیر مزار زنده بماند
مرا نوشتی تا تیرها تو را بنویسند

که قهرمان تو وقت فرار زنده بماند
تو را نوشتم تا شعرهام خون تو باشد

صدای قلب تو روی نوار زنده بماند
تو را نوشتم تا هیچ کس تو را ننویسد...

 

حامد ابراهیم پور
"با دست من گلوی کسی را بریده اند"
نشر شانی-چاپ 1389

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه261, | بازديد : 995

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 دی 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 


دل بی رخ خوب تو سر خویش ندارد
جان طاقت هجر تو ازین بیش ندارد

از عاقبت عشق تو اندیشه نکردم
دیوانه دل عاقبت اندیش ندارد

مه پیش تو از حسن زند لاف ولیکن
او نوش لب و غمزهٔ چون نیش ندارد

از مرهم وصل تو نصیبی نبود هیچ
آن را که ز عشق تو دل ریش ندارد

خود عاشق صاحب نظر از عمر چه بیند
چون آینهٔ روی تو در پیش ندارد

از دایرهٔ عشق دلا پای برون نه
کن محتشم اکنون سر درویش ندارد

چون سیف هر آن کس که تو را دید به یکبار
بیگانه شد از خلق و سر خویش ندارد

 


سیف فرغانی
http://ganjoor.net/seyf/divan-seyf/ghazalha/sh30/

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه261, | بازديد : 928

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 دی 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

بی تو به سامان نرسم ، ای سر و سامان همه تو
ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو

من همه تو ، تو همه تو ، او همه تو ، ما همه تو
هر که و هر کس همه تو ، این همه تو ، آن همه تو

من که به دریاش زدم تا چه کنی با دل من
تخته تو و ورطه تو و ساحل و توفان همه تو

ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم
رمز میستان همه تو راز نیستان همه تو

شور تو ، آواز تویی ، بلخ تو ، شیراز تویی
جاذبه شعر تو و جوهر عرفان همه تو

همتی ای دوست ! که این دانه ز خود سر بکشد
ای همه خورشید تو و خاک تو ، باران همه تو

تا به کجایم بری ای جذبه ی خون ! ذوق جنون !
سلسله بر جان همه من ، سلسله جنبان همه تو

 

حسین منزوی

شنیدن این شعر در ادامه مطلب


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه261,پيچک دريچه 270, | بازديد : 1468

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 دی 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

اي پلنگ ِبي قرار امشب مرا آرام کن
وحشي ام آهوي ماه ِ بيشه ات را رام کن

ما دو تا هم صيد هم هستيم و هم صياد هم
من لبم را طعمه کردم بوسه ات را دام کن

لب به لب اکسيژن عشق است بوسه ، دم به دم
روح خود را در تنم مثل خدا ادغام کن

اشهد ان لا اله َ غير ِاين شَهد ِ حيات !!!
لب شهادت داد پس شيرين تو از آن کام کن

***
تجربه در کشور آغوش ِ داغت = "پختگي" ست
من که با دل عازمم عقل مرا هم خام کن

 

»پرےچهر شاه حسيني«
سايه آسايش

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه261, | بازديد : 875

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 دی 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 يلدا
 
**


آه اي بلند جامه ي شب رنگ روزگار
يلداي سر نهاده، به بازوي شام تار
زيبا خداي ما
با واژگان روشن خورشيد مهربان
بر تارک طلايي هفت آسمان نوشت
اين شب نماندني ست
حتي اگر که جامه ي يلدا کند به تن
 
سوگند بر سپيده صبحي که در ره است
زلف سياه شب، بر روشناي سحر،
او گره زده ست
 
فردا که سر زند آن نور آشنا
از شرق روشني
اين غره بر سياهي گسترده بر زمين
جان مي دهد به نور
 
يلداي روزگار
وقتي تو آمدي
ما عاشقان نور
بيدار مانده ايم
تا با سلام و خنده ي خورشيد مهربان
در صبح روشن زيباي عاشقي
زيبا ترانه ي اميد ، سر دهيم


کيوان شاهبداغي
http://k1shahbodagh.blogfa.com/post/361


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه261, | بازديد : 961

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 دی 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

 

آمدم،گفتند کاري اضطراري داشته
با خودم گفتم: خدا! يعني چه کاري داشته؟

گفت: دلتنگ تو بودم، حالم اصلا خوب نيست
گفت بي من گريه کرده، حال زاري داشته

گفت: مي خواهم کمي خلوت کنم،پيشم نيا
من که مي دانم دروغ است و قراري داشته

از صدايش خوب مي فهمم که از من خسته است
خوب مي فهمد چه گفتم هرکه ياري داشته

گفتمش يک روز، رازي داشته با غير من؟
در صدايش لرزه اي افتاد؛ آري داشته

گفت:در بند توام ديوانه جان! گفتم: نترس
هرکه زنداني شده راه فراري داشته

عشق برد و باخت دارد ؛ هرکه عاشق مي‌شود
در ضميرش ميل پنهان قماري داشته

 


‏آرش شفاعي


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه261, | بازديد : 777

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 


نگاه کن که اسيرم، اسير تنهايي
قسم به شعر، نديدم نظير تنهايي

من و هجوم غزل ها و بي کسي در باد
غروب زخمي شهر و مسير تنهايي

هميشه طرح نگاهم، سياه مي افتاد
هميشه چشم و دلم بود، گير تنهايي

دوباره وسوسه ي سيب و باغ پيراهن
شدند آدم و حوا، خمير تنهايي

و چشمهاي من امشب، سياه شد، پوسيد
و سوخت خاطره ها در کوير تنهايي

دوباره زمزمه ي شعر تازه اي در من
و نامه هاي کبود سفير تنهايي

فرار مي کنم و آسمان به دنبالم
نشسته بر پرو بالم، حرير تنهايي

کنار نعش من امشب، قشنگ مي رقصي
به نغمه هاي عجيب نفير تنهايي

هزار بار پريدم، نرفته افتادم
نگاه کن که اسيرم، اسير تنهايي

 

امير وحيدي

ا - و
 

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه261, | بازديد : 946

نوشته شده در تاريخ جمعه 21 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی


عاشقانه

**
تا اسمت را در سَر می خوانم
پرنده ای از گوشِ راستم بیرون می زند
عادت کرده ام با موسیقیِ نازکی که انگشتانِ کوچکت
به هنگامِ پوست کَندنِ سیب ها
وَ فشارِ مهربانِ " فدای تو بشم" که در فاصله ی کوتاهی بر سینه ات پیداست
می نوازند، شعری بنویسم
از اندوهِ من نرَنج هم کاسه ام!
آن شب که در گوشِ چپم گفتی:
شادی هایت را قسمت کن!
گشتم
در جیبِ شاعر جز سُکونِ دقیقه ها وُ نداری
بی خوابی
نگرانی
فکر، فکر، فکر،فکر ...
نهایتِ دردِ زیمانِ مادر، رنجِ اولادِ جدا افتاده است

ای همیشه دلواپسم!
بمیرم، برای تو مُرده ام
اگر زنده ام، برای تو ایستاده ام
از این دو من را بگیری، باز هم تویی که رو به رضایتم لبخند می زنی
با تو معنای انسان کامل می شود
هیچ موجودی مثالِ انسان غمگین نیست
تراشه ها را کنار بزن
پرده را کنار بزن
پرنده ای که از گوشِ راستم بیرون زد
دلواپسِ دلواپسی های توست.
.
.
سیدمحمد مرکبیان

دکلمه این شعر زیبا در ادامه مطلب


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه261, | بازديد : 1835

نوشته شده در تاريخ شنبه 15 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 


چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست

دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد
خلیل من همه بت‌های آزری بشکست

مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال
در سرای نشاید بر آشنایان بست

در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست
من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست

غلام دولت آنم که پای بند یکیست
به جانبی متعلق شد از هزار برست

مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت
اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست

نماز شام قیامت به هوش بازآید
کسی که خورده بود می ز بامداد الست

نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست

اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی
چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست

برادران و بزرگان نصیحتم مکنید
که اختیار من از دست رفت و تیر از شست

حذر کنید ز باران دیده سعدی
که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست

خوشست نام تو بردن ولی دریغ بود
در این سخن که بخواهند برد دست به دست

 


حضرت سعدی
http://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh40

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه261, | بازديد : 944

نوشته شده در تاريخ جمعه 14 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

كم بترسانيد من را عاقلان از آخرم
سنگ اگر از آسمان بر سر بباردحاضرم

از گرفتاري به دام عشق غمگين نيستم
قسمتم اين بوده تا آشفته باشد خاطرم

در زماني كه مسلماني به ظاهر داري است
نيستم غمگين اگر از ديد مردم كافرم

صورتم را سرخ كردم باز با سيلي ولي
همچنان پيداست اندوه دلم از ظاهرم

تا كنون با سخت وسست سرنوشتم ساختم
بعد از اين همه هر چه بنويسد برايم حاضرم

 

 

الهام ديداريان

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه261, | بازديد : 874

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 13 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

شبيه باد از چاك گريبانت گذر كردم
مرا بگذار روزي جاي گردنبند زيبايت

تلافي كن ، بسوزانم، نگاهت را بگير از من
دريغم كن، نباشم شاهد لبخند زيبايت

خيال دور دستت گله ي قوچيست در ماهور
دو دست كوچكت ابري كه با هر باد ميكوچد

تو هر سو رم كني رم ميكند انديشه ي شاعر
كه دنبال شكارِ كوچرو ، صياد ميكوچد

بهارآغوشِ من اي ماده آهو چشم تازي خو
پلنكِ وحشي ات را در شب كفتار وامگذار

اگر چه گرگِ باران خورده ي واماندنم اما
مرا درگيرِ اين واماندگي اينبار وا مگذار

سكوت بره ها در دشت يعني مرگ يعني خون
به گوش دره ها نجوا كن آهنگ نرفتن را

بمان اين روستا امنيتش را با تو خواهد داشت
اگر روشن كني تاريكي شب هاي بهمن را

 


علي بهمني

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه261, | بازديد : 962

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 13 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 


من مانده ام و يک سر آشوب زِ تب
با مسئله اي، حل شده در قرصِ عصب
حالا که شب از «ستاره» هم خورد رکب
هر شعله، خيانت چراغ است به شب
.
با پستي دنياي پس از تو چه کنم؟
با مستيِ شعرواره ي نو چه کنم؟
يک گوشه خدا و همه جا شيطان هست
گندم که نبود، مي دهد جو، چه کنم؟
.
بعد از تو خطاکار ترين انسانم
بعد از تو خطرناک ترين حيوانم
من مومم و روزگار، دستش در کار
هرطور که شکل مي دهد، مي مانم
.
اينجا همه قلعه اند، من سربازم
اينجا همه بُرده اند، من مي بازم
حالا که تمام دشمنان دوست شدند
ناچار، به احساس خودم مي تازم
.
با لشکر تشنه ي به خونم چه کنم؟
با کوه بلند بيستونم چي کنم؟
شيرين که شکست عهد خود را رد شد
فرهاد که مُرد... با جنونم چه کنم؟
.
از چشمه ي جاودان لعلت خوردم
در جان من افتاد ولي، پيري هم
هرکار که برنيامد از دستانت
از دست خدايان اساطيري هم...
.
با «مِهر» نشستم و از «آذر» گفتم
يک «بندهش» جديد، از سر گفتم
زرتشت شدم، ولي به جاي «مزدا»
از چشم هميشه مانده بر در گفتم
.
در دين «خداي عشق» در مي آيي؟
اصلاً تو خدا باش دگر! مي آيي؟
من مرد هميشه بي قرار و تو صبور
اي حوصله ي زياد، سر مي آيي؟
.
آنجا که کسي نيست، سرت مشغول است
اينجا همه هستند، ولي تنهايم
يک روز ميايد که شبيه تو شوم
يه روز ميايد؛
به خودم مي آيم...

 

 

اریا صلاحی

Aria Salahi

 

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه261, | بازديد : 910

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

اين آخرين حرف منـست: "از عشق بيزارم"
مي‌خواهم از اول بگـويـم: "دوستت دارم"

از احتمالي که نداري و نخواهم داشت
آينده‌ي معلوممان را پيش بيني کن...

بيدار شو از ترس ِ ساعت‌هاي خوابيده
تا صبح با کابوس‌هايت شب‌نشيني کن

با آدمي که در اتاق ِ خواب،، بيدارست
با آدمي که قابِ عکسش روي ديوارست

با آدمي که حل شده در چـارديـواري
با آدمي که له شده در زير سيـگاري

مي‌رفتي و من پشت پايت گريه مي‌کردم
يک جور مي‌رفتي که يعني: "برنمي‌گردم"

آن روز، تنها فـرصـتِ "از دست دادن" بود
ما گريه مي‌کرديـم بـغضـي خنده آور را

از ما تمام راه‌هـاي رفته بـرگـشتـند
اي کاش مي‌گفتيم از اول حرف آخر را

بيگانه‌ام با خانه‌ام، با کوچه‌ام، شهرم
اين روزها انـگار حتـا با خـودم قـهـرم

از لذت سرخوردگي، افسردگي، گيجي
از لذت روزي دو پـاکت مـرگ تـدريـجي

از لذت سردردهاي ميـگرني مـُردن...
از لذت زولپـيـدوم ِ دوز ِ 40 خوردن...

مـردي شبيه من درون توست زنـداني
در من زني تنها شبيه توست.. مي‌داني؟

با نفرتي که توي آغوش تو لم داده...
با نفرتي که در دهان شهـر افتاده...

با نفرتي که پيش من خوابيده روي تخت
با نفرتي که... توي آغوشِ من بدبخت...

تنها شديم و باز دردي مشتـرک داريم
در دست‌هاي خالي و پاهاي سرگردان

تنها شدند و دردهاي مشتـرک دارند
آن زن کنار پنجره،، آن مرد در باران...

بايد به يادِ روزهاي خوب و بد باشي
يا لااقل اسم مرا بايد بلد باشي!؟

من بـرگ پايـيـزي‌ترين تقويم مـردادم
در چندمين روزي که از چشمِ تو افتادم

افـتـادم از هر اتفـاقي که نمـي‌افتاد
مـرداد در مـرداد در مـرداد در مـرداد...

چيزي شبيه مرگ در من زندگي مي‌کرد
افتاد تا من بشکنم،، افتـادو نشکستم

تنهاييم را جفت کردم تـوي دمـپايي
پشت دري که رو به دنياي خودم بستم

با نفرتي که در نوک انگشت‌هايم بود
با نفرتي از عمق قلبم،، عاشقت هستم

از يک دهن آواز ِ غمگين با صدايي که...
از ديدن و بوسيـدنت در فيلم‌هايي که...

از لـذت تنـهايـي يـک مـرد، بعد از تو
از فصل‌هاي سردِ سردِ سرد، بعد از تو

از زنـدگي واقـعن خوبـي که من دارم
از عمر نوح و صبـر ايـوبي که من دارم

بعد از من، از تو هيچ چيزي کم نخواهد شد
چيـزي نبود و نيست، چيزي هم نخواهد شد

بايد خودم را بشکنم در پاکت تخمه!
در طعم ِ تي‌بگ،، توي ليوان پلاستيکي

در خـودخوري با ذرت بـوداده و الکل
در زل زدن به عمقِ عمقِ عمقِ تاريکي

با چشم‌هاي من بـپـر از خواب‌هاي خوب
سرکوب شو سرکوب شو سرکوب شو سرکوب

باور بکن بغضي که دارم گريه آور نيست
اين اوليـن بارست،، اما بار ِ آخـر نيست

افتاده‌ بوديم عکس‌هاي يادگاري را
هـر ردِ باقي مانده از هـر زخم ِ کاري را

درگير جزييات بـوديـم و نفهميـديم
انگار کل ِ زندگيـمان صحنـه‌سازي بود

دنبال دنـيـايي بدون مرز مي‌گشتيم
با اينکه سهم کودکي‌مان "جنگ بازي" بود

پايـيـز ديگر پشت تابستان نمي آيد
آن مرد مدت‌هاست در باران نمي آيد

از چشم‌هاي منتـظر هيـچ انتظاري نيست
از اين فرار ِ تا ابد،، راه ِ فراري نيست

يک بوسه‌ي ديگر به لب‌هايت بده کارم
بـرگرد مي‌خواهم بگويم: "دوستت دارم"

با اينکه باران واقـعن از عشق لبـريزست
پايـيـز فصل شعـرهاي نفرت انگيـزست...

 


ياسر يسنا

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه261, | بازديد : 1007

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 9 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 


تقدير نه در رمل نه در کاسه‌ي چيني‌ست؟!
آينده‌ي ما دورتر از آينه‌بيني‌ست

ما هرچه دويديم، به جايي نرسيديم
اي باد! سرانجام تو هم گوشه‌نشيني‌ست

از خاک مرا برد و به افلاک رسانيد
اين است که من معتقدم؛ عشق زميني‌ست

يک لحظه به بخشايش او شک نتوان کرد
با اين همه، ترديد در اين باره يقيني‌ست

شادم که به هر حال به ياد توأم، اما
خون ميخورم از دست تو و باز غمي نيست

 


فاضل نظري

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه261, | بازديد : 808

نوشته شده در تاريخ شنبه 8 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی


آتشت سرد است و یخبندان، تنم
دوزخی می‌خواهد از عصیان، تنم

سرکشم؛ افسار می‌خواهم چکار؟!
خاک‌ باش و پنجه‌ی طوفان، تنم

دامنم را نذر خوابت کرده‌ام
سفره‌ی بی‌تابی‌ات را نان، تنم

سنگی و هی می‌خراشد سال‌هاست
سنگ را با چنگ یا دندان، تنم

سال‌ها از صخره‌ات سَرخورده‌ام
سال‌ها از صخره‌ات ویران، تنم ...

با ‌تو صرف نیستن شد هستِ من
درد دارد؛ درد بی‌درمان، تنم...

 

 

فاطمه رنجبری

مهر92

 

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه261, | بازديد : 824

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

مست ، خوشحال ، رها ، باز ، من و او در هم
شبِ تا صبح؛ گلِ مریم و شب بو درهم

با کمی فاصله اینگونه تو را می بینم:
گیسوان ریخته، لم داده و زانو درهم

من مدام از توام و گرمِ مهیای مصاف
شیرها محو تماشا، دو سه آهو درهم

مرد سلاخم و او بره ی زانو زده ای
ضربان تند شد از خوردن چاقو « بر » هم

بوسه یعنی که دو شمشیرِگره خورده به هم
گونه و چانه و پیشانی و ابرو درهم

اینهمه خورده ولی تشنه ی خون است هنوز
دولبش روی هم انگار دو زالو درهم
*
بی رمق، سست، سبک، باز اتاقی تاریک
من از این سو و تو آن سو و دو سوسو درهم

 


حسین شیردل
 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه261, | بازديد : 926

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

در وصف نیاید که چه شیرین دهنست آن
اینست که دور از لب و دندان منست آن

عارض نتوان گفت که دور قمرست این
بالا نتوان خواند که سرو چمنست آن

در سرو رسیدست ولیکن به حقیقت
از سرو گذشتست که سیمین بدنست آن

هرگز نبود جسم بدین حسن و لطافت
گویی همه روحست که در پیرهنست آن

خالست بر آن صفحه سیمین بناگوش
یا نقطه‌ای از غالیه بر یاسمنست آن

فی الجمله قیامت تویی امروز در آفاق
در چشم تو پیداست که باب فتنست آن

گفتم که دل از چنبر زلفت برهانم
ترسم نرهانم که شکن بر شکنست آن

هر کس که به جان آرزوی وصل تو دارد
دشوار برآید که محقر ثمنست آن

مردی که ز شمشیر جفا روی بتابد
در کوی وفا مرد مخوانش که زنست آن

گر خسته دلی نعره زند بر سر کویی
عیبش نتوان گفت که بی خویشتنست آن

نزدیک من آنست که هر جرم و خطایی
کز صاحب وجه حسن آید حسنست آن

سعدی سر سودای تو دارد نه سر خویش
هر جامه که عیار بپوشد کفنست آن

 

 

حضرت سعدی

http://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh445/


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه261, | بازديد : 998

صفحه قبل 1 صفحه بعد