تبلیغات اینترنتیclose

tehran-attorney.com

پيچک دريچه 240
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

 

 

 

کانال پیچک در آپارات کلیک کنید

 
آمده های کتاب
 
نمایشگاه کتاب امسال 1395،شهر افتاب

برای اطلاعات بیشتر لطفا روی کتاب کلیک کنید 

  

کاربران عزیز

وبلاگ دارای  نرم افزار  معنی کلمات است

روی کلمه مورد نظر با موس هایلایت کنید تا به رنگ سبز در آید

باکلیک روی رنگ سبز کلمه مورد نظر معنی میشود

             دوستان گرامی پیچک قاصدک شعر و غزل در تلگرام هم اینک فعال است 

 آدرس http://telegram.me/pichak_iran_sc  برای ورود اینجا کلیک کنید 

  


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc



امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ شنبه 15 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

 

لذت ِ مرگ نگاهی ست به پایین کردن
بین روح و بدنت فاصله تعیین کردن

نقشه می ریخت مرا از تو جدا سازد «شک»
نتوانست، بنا کرد به توهین کردن

زیر بار غم تو داشت کسی له می شد
عشق بین همه برخاست به تحسین کردن

آن قدر اشک به مظلومیتم ریخته ام
که نمانده است توانایی نفرین کردن

"باوفا" خواندمت از عمد که تغییر کنی
گاه در عشق نیاز است به تلقین کردن

«زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست»
خط مزن نقش مرا موقع تمرین کردن!

وزش باد شدید است و نخم محکم نیست!
اشتباه است مرا دورتر از این کردن
.
.
کاظم بهمنی
از کتاب عطارد

 

دکلمه این شعر زیبا با صدای بابک رند  در ادامه مطلب


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 240, | بازديد : 1591

نوشته شده در تاريخ جمعه 14 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

من از بغض تو می ترسم، تو از مرگ پرستوها
من از تاریکی دلگیرم، تو از تاراج شب بوها

من و تو از رگ و ریشه توی مرداب یک دردیم
که ما بعد از شقایق ها واسه این باغ چی کار کردیم

ستاره زنده می مونه اگرچه شب نفسگیره
که هیچ دریایی با توفان نه می خشکه نه می میره

من و تو پرپریم اما به هر بادی نمی بازیم
که ما با قطره ای بارون تموم باغو می سازیم

تو راهی شو اگه حتی توو هیچ راهی چراغی نیست
توو فکر پرکشیدن باش رهایی اتفاقی نیست

من و تو صبحو می بینیم توو این شبهای آشفته
مث سروی که می خشکه ولی هرگز نمی افته

ستاره زنده می مونه اگرچه شب نفسگیره
که هیچ دریایی با توفان نمی خشکه نمی میره

 

 

 بابک صحرایی

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 240, | بازديد : 966

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

 


اینجا بدنیا آمدم
تا این که زن باشم
بر قامت رویای پروازی
کفن باشم
اینجا بدنیا آمدم تا مثل یک بودن
یک حسرت بی حوصله
در شکل تن باشم
مرداد فصل زایشی بیهوده از من بود
آتش در آتش سوختیم
یک درد مزمن بود
شاید اگر رنج مرا امروز می دانست
باری که برمیداشت مادر ازپدر
هر نطفه
جز
من
بود
عصیان خاموشم بر این اندوه زن بودن
یک مرغ بوتیمار اطراف لجن بودن
سر را به طاق آرزوها سخت کوبیدن
سرتا به پای فصل ها
از درد لرزیدن
اینجا کسی قدر دل زن را نمی داند
جز با هوس شعری برای زن نمی خواند
اینجا اگر فریاد باشی
میشوی یک آه
جا پایی از زن
در خیابانی نمی ماند
گفتم خیابان ؟
مد شده
پسوند فامیلت
شاید خیابان میدهد بیهوده تسکین ات
پا را گذاری پیش تر از حد زندانی
برچسب میبندند نامت را
(خیابانی)
اینجا فقط پوشیده باشی
می شوی پیدا
پیدا که باشد تار زلفت
می شوی رسوا
اینجا
دلت را قفل کن
بر حس
من بودن
بیزارم از اینجا
در این ایام
زن
بودن
ایکاش می بارید بارانی براندامم
می شست روح
زخمی و عریان و
ناکامم
توکای بی تابم
خیال پر زدن دارم
میل رها گشتن
از این حس عفن دارم
آه ای افق های سپید عرصه ی پرواز
سوز است
طغیان است
این حالی که
من
دارم .........

 

 

بتول مبشری


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 240, | بازديد : 977

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 


امشب غزلی دارم ناگفته و ناخوانده
از آه جگرسوزی بر این دل درمانده

ناگفته سخن هایی در بغض گلو مانده
ناخوانده حکایت ها در دام زمان مانده

با یک قلم و کاغذ، چندین ورق پاره
اشکی که ز حسرت بر چشمان ترم رانده

آسیمه سرم بردست آکنده ز نومیدی
امیّد ز که جوید ؟ روی از همه گردانده

بگذشته چُنان افعی پیچیده به افکارم
بس نیش ز هر یادش در خاطره بنشانده

هر بیت به دام تو در ذهن پریشانم
ناکام غزل را با تصویر تو سوزانده

شب رفت در این سودا من ماندم و باز از نو
یک کهنه غزل در دل در یک دل وامانده..

 


علی نیاکوئی لنگرودی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 240, | بازديد : 1045

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 


 
بازهم تسبیح بسمه الله را گم کرده ام
شمس من کی میرسد؟من راه را گم کرده ام

طره از پیشانی ات بردار ای بلا بلند
در شب یلدا مسیرماه را گم کرده ام

در میان مردمان،دنبال آدم گشته ام
در میان کوه سوزن ،کاه را گم کرده ام

زندگی بی عشق شطرنجی است در خورد شکست
در صف مشتی پیاده شاه را گم کرده ام

خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم
حال می بینم که حتی چاه را گم کرده ام

زندگی آنقدر هم درهم نبودو من فقط
سر نخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام

 


علیرضا بدیع 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 240, | بازديد : 1030

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

 

باران به‌ هم زد شاخۀ خاکستری را
باران نمی‌فهمید چیزِ دیگری را

 بادی به گندمزار موجی زد، تکان داد
از روی گوری یاس‌های پرپری را

روی قلمدان حس و حال رفتنت هست
وقتی تعارف می‌کنی نیلوفری را

 از قایقت دستی تکان دادی برایم
در چشم‌هایم غرق کردی بندری را

 بعد از تو تنها بودنم را دوست دارم
با گریه می‌سازم جهان دیگری را

 یک روز می‌فهمی غمم درد کمی نیست
پس می‌فرستی آنچه با خود می‌بری را

 

مجیدعزیزی

http://majidazizi.blogfa.com/

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 240, | بازديد : 980

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

از شعبده باز هم کاری ساخته نیست
گیرم طناب بکشد از دل من تا دل تو
گیرم با دست هایی به پهلو باز
که معلوم نیست برای حفظ تعادل است
یا برای بغل کردن تو
تمام طناب را راه بروم و
نیفتم
از دهان تو!
گیرم گرم بنوشی ام
گرم بپوشی ام
گرم ببوسی ام
گرم تر...
یا گیرم این لبخندِ گرم ِ کج ات
بحث انگیزترین تابلوی نقاشیِ قرن بعد شود
با این ها
چیزی از قدِ تنهایی های من
آب نمی رود
و هنوز
شب ها
روی شعرها
از این پهلو...
به آن پهلو...
...
برای دوست داشتنت
لبخندهایت را نه
دلت را لازم دارم!
.
.
.
مهدیه لطیفی

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 240, | بازديد : 990

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 9 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 


من و یک عشق شور انگیز و در من طینتی دیگر
نگاهی آسمانی ، رسم و راه و نیّتی دیگر

خَزِه در آب ، هر جا پا گذارد؛ جا نخواهد داشت
نه اندیشه ، نه ریشه ، نه به جانش حسرتی دیگر

من امّا : صخره های سنگی در متن اقیانوس ،
نمی خواهم که بگذارم قدم در خلوتی دیگر
*
برو ، با من نمان ، هر چند پایانت پشیمانی ست
خداحافظ ، خداحافظ ... برو ... تا ... فرصتی دیگر

من امّا ؛ با خودم می مانم اینجا _ یکّه و تنها _
که می آیی غریب و خسته ، سویم نوبتی دیگر

شکستت را نمی خواهم ، ولی پیروز من بودم
که برپا داشتم از عشق، اینجا رایتی دیگر

تو هم از عاشقی تنها _ که من بودم _ در این اطراف
ملول و خسته ای ، مانند هر جمعیتی دیگر

 

 

 سهیل محمودی

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 240, | بازديد : 1031

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 9 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 


"هذیان مهتاب"

 

کنار کوچۀ خورشید آفتاب نکن
هوای بستنِ یک تابِ بی طناب نکن

نوید مهر به دست سحر نوشته شده است
دهن کجی به گلِ زرد آفتاب نکن

دلم خوش است به زندانِ انفرادیِ خویش
تو را خدا خانه را به سرم خراب نکن

خودم که پای تو به میل خویش می سوزم
دل شکستۀ ما را بیا و آب نکن

خیال من به حقیقت چقدر نزدیک است
مرا اسیرِ هوسناکی سراب نکن

برای آمدنت تا همیشه منتظرم
بیا بگو که بمیرم ، مرا کباب نکن

تو هر چه زود بیایی برای من دیر است
فقط بیا و به برگشتنت شتاب نکن

تو خسته بودی و عشقی به گوش من می گفت:
"هنوز اوّل عشق است اضطراب نکن"

مرا به حال خودم واگذار با "آتش"
دوباره صحبت کابوس ماهتاب نکن

 


علیرضا آتش


 

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 240, | بازديد : 967

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 9 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 


کار من و تو سجده به بت‌های زر شده
هر کس به حجم باور خود سربه سر شده

دیگر کسی سراغ گلستان نمیكند
سهم تمام شاخه جنگل تبر شده

پیدا نکرده ایم خداوند عشق را
شیطان در این دیار خدای بشر شده

یا رب,مقام و منزلت عشق مرده است
دنیا پر از رذالت و نفرین و شر شده

شاعر ,برو به گوشه عزلت خموش باش
زیرا پیام و شعر ترت بی اثر شده

اسرافيلا ,بیا و بدم صور خویش را
اینجا قیامتی که خدا گفت ,سر شده!

 

 

فردوس اعظم

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 240, | بازديد : 1006

نوشته شده در تاريخ شنبه 8 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

ستاره پشت ستاره... نگاه يعني اين  
دو چشم ساده ولي دلبخواه يعني اين

به زير بارش باران، حريم دستانش
گرفته اند مرا... سر پناه يعني اين

شبي كه غربت جاده مرا صدا مي كرد
اشاره كرد به اين سو، كه راه يعني اين

هنوز سنگ صبور شكستگي هايم
نشسته پاي دلم ....تكيه گاه يعني اين

تمام وسعت شعرم به سجده افتاده است
چه اشتباه قشنگي، گناه يعني اين.

 

 

نرگس برهمند

http://rezaafzali.blogfa.com/?p=13


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 240, | بازديد : 1040

نوشته شده در تاريخ شنبه 8 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

محکم گره زد بخت را، هر کار کردم وا نشد
عمری صبوری کردم واین غوره ها حلوا نشد

من سیب می خواهد دلم، بی تو بهشتم دوزخ است
آدم شدم با این همه، اخلاق تو حوا نشد

دعوای ناموسی نشد، رگ های من بیرون نزد
بعد از تو توی کوچه ها، غوغا نشد . بلوا نشد

سرکوب شد رویای آن مردی که روزی داغ بود
دیگر سر چشمان تو با هیز ها دعوا نشد

مجنونِ بیچاره دل اش، آواره ی صحرا شده
در قصه ها مانند من دیگر کسی رسوا نشد


محسن مهرپرور


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 240, | بازديد : 1053

نوشته شده در تاريخ جمعه 7 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

قطره قطره اگر چه آب شديم

*** 

قطره قطره اگر چه آب شديم ابر بوديم و آفتاب شديم
ساخت ما را همان که مي پنداشت ,به يکي جرعه اش خراب شديم

رنگ سال گذشته دارد همه ي لحظه هاي امسالم
سیصدو شست و پنج ، حسرت را همچنان مي کشم به دنبالم

قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمي گنجم
ديده ام در جهان نما چشمي که به تکرار مي کشد فالم

يک نفر از غبار مي آيد مژده ي تازه ي تو تکراري ست
يک نفر از غبار آمد و زد زخم هاي هميشه بر بالم

باز در جمع تازه ي اضداد حال و روزي نگفتني دارم
هم نمي دانم از چه مي خندم ,هم نمي دانم از چه مي نالم

راستي در هواي شرجي هم ديدن دوستان تماشايي است
به غریبی قسم نمی دانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم 

دوستانی عمیق آمده اند چهره هایی که غرقشان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز، من به باغ کمالشان کالم

چندی نیست شعر هایم را جز برای خود نمی خوانم
شاید از بس صدایشان زده ام دوست دارند دوستان لالم

***

تنهايي ام را با تو قسمت مي کنم سهم کمي نيست
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست

غم آنقدر دارم که مي خواهم تمام فصل ها را
بر سفره ي رنگين خود بنشانمت، بنشين غمي نيست

حوّا ي من بر من مگير اين خود ستايي را
که بي شک تنها تر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست

آيينه ام را بر دهان تک تک ياران گرفتم
تا روشنم شد، در ميان مردگانم همدمي نيست

همواره چون من نه فقط يک لحظه خوب من بينديش
لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست،

من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم
شايد براي من که همزاد کويرم شبنمي نيست

شايد به زخم من که مي پوشم ز چشم شهر، آن را
در دست هاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست

شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر,اگر چه
اينک به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست

 


محمدعلي بهمني

بشنوید با صدای دل نشین پرویز پرستویی لطفا در ادامه مطلب


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 240, | بازديد : 1380

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

شده هرگز دلت مال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟
نگاهت سخت دنبال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

برایت اتفاق افتــــــــــاده در یک کافه ی ِ ابری
ته ِ فنجان ِ تو فال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

خوش و بش کرده ای با سایه ی ِ دیوار وقتی که
دلت جویای ِ احوال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

چه خاهی کرد اگر هربار گوشــــی را که برداری
نصیبت بوق ِ اشغال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

حواس ِ آسمانت پرت روی ِ شیشـــــــه های ِ مه
سکوتت جار و جنجال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شب ِ سرد ِ زمستانی تو هم لرزیده ای هرچند
به دور ِ گردنت شال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

تصور کن برای ِ عیدهـــــــــــــــــای ِ رفته دلتنگی
به دستت کارت پستال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شبیــــه ِ ماهی ِ قرمز به روی ِ آب می مـــــــــانی
که سین ات هفتمین سال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شود هر خوشه اش روزی شرابی هفتصد ساله
اگر بغضت لگدمال ِ کسی باشد که دیگـــر نیست

چه مشکل می شود عشقی که حافظ در هوای ِ آن
الا یا ایها الحال ِ کسی باشد که دیگـــر نیست

رسیدن سهم ِ سیب ِ آرزوهــــــــایت نخاهد شد
اگر خوشبختی ات کال ِ کسی باشد که دیگر نیست

 

 

شهراد میدری


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 240, | بازديد : 1065

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 


تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی
و بهترین غزل توی دفترم باشی

تو آمدی که بخندی ، خدا به من خندید
و استخاره زدم ، گفت کوثرم باشی

خدا کند که ببینم عروس گلهایی
خدا کند که تو باغ صنوبرم باشی

خدا کند که پر از عشق مادرت باشی
خدا کند که پر از مهر مادرم باشی

همیشه کاش که یک سمت ، مادرت باشد
تو هم بخندی و در سمت دیگرم باشی

تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود
تو دست کوچک باران باورم باشی

بیا که روی لبت باغ یاس می رقصد
بیا گلم که خدا خواست دخترم باشی

تو آمدی و خدا خواست از همان اول
تمام دلخوشی روز آخرم باشی


 مهدي صفي ياري


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 240, | بازديد : 1058

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

 

در ایوان کوچک ما

 

جز خنده های دختر دردانه ام «بهار»

من سال هاست باغ و بهاری ندیده ام!

وز بوته های خشک لب پشت بام ها،

جز زهرخند تلخ،

کاری ندیده ام،

بر لوح غم گرفته ی  این آسمان پیر

جز ابر تیره، نقش و نگاری ندیده ام!

در این غبارخانه ی  دود آفرین ، دریغ

من رنگ لاله و چمن از یاد برده ام

وز آنچه شاعران به بهاران سروده اند

پیوسته یاد کرده و افسوس خورده ام.

 

در شهر زشت ما،

اینجا که فکر کوته و دیواره ی  بلند

افکنده سایه بر سر و بر سرنوشت ما!

من سال های سال

در حسرت شنیدن یک نغمه ی نشاط ،

در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز،

یک چشمه، یک درخت،

یک باغ پرشکوفه، یک آسمان صاف،

در دود و خاک و آجر و آهن دویده ام!

 

تنها نه من، که دختر شیرین زبان من،

از من «حکایت» گل و صحرا شنیده است!

پرواز شاد چلچله ها را ندیده است

خود، گرچه چون پرستو، پرواز کرده است

اما، از این اتاق به ایوان پریده است!

 

شب ها که سر به دامن «حافظ» روم به خواب،

در خواب های رنگین، در باغ آفتاب

شیراز می شکوفد، زیبا تر از بهشت

شیراز می درخشد، روشن تر از شراب.

 

من با خیال خویش،

با خواب های رنگین،

با خنده های دختر دردانه ام بهار

با آنچه شاعران به بهاران سروده اند

در باغ خشک خاطر خود شاد و سرخوشم

 

اما «بهار» من،

این بسته بال کوچک، این بی بهار و باغ،

با بال های خسته در ایوان تنگ خویش،

- در شهر زشت ما،

اینجا که فکر کوته و دیواره ی  بلند،

افکنده سایه بر سر و سرنوشت ما-

تنها چه می کند؟

می بینمش که  غمگین، در ژرف این حصار،

در حسرت شنیدن یک نغمه نشاط،

در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز،

یک چشمه، یک درخت،

یک باغ پرشکوفه، یک آسمان صاف،

حیران نشسته است!

در ابرهای دور

بر آرزوی کوچک خود چشم بسته است.

او را نگاه می کنم و رنج می کشم!

 

   فریدون مشیری

 

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 240, | بازديد : 1132

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 


عجیب نیست جهان را تنت به باد دهد
تمام دین مرا دامنت به باد دهد

عجیب نیست که افسانه های کنعان را
شمیم دلکش پیراهنت به باد دهد

عجیب نیست که دیوار سخت ایمان را
دوباره روسری روشنت به باد دهد

لباس های تو بر بند ، پنبه زاران اند
که شال و روسری ات جمع برف و باران اند

چقدر روسری ات با بهار هم دست است
که زلف زلف تو با آبشار هم دست است

چقدر کشته به راهت نشسته ، می بینی
که سینه ریز تو با چوب دار هم دست است

تمام شهر به اجبار عاشقت شده اند
که جبر پیش تو با اختیار هم دست است

بدون ساز ، تو موسیقی بلند شبی
که گیسوی تو و سیم سه تار هم دست است

چقدر ساعت تو از قرار دور شده
چه ساعتی ست ؟ که با انتظار هم دست است

چقدر لمس لباس تو خانمان سوز است
کسی که دیده تو را ، زنده مانده پیروز است

کنار خانه ی تو عشق چون خیابانی ست
کنار چکمه و بارانی ات چه بارانی ست

دوباره باد نشسته است اعتراف کند
که دکمه های لباس تو را طواف کند

 

 امیر علی سلیمانی

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 240, | بازديد : 1019

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 مرداد 1393 توسط سیدمجتبی محمدی

 اتاق

شعر و دکلمه : علیرضا آذر
آهنگساز و خواننده : امیر عباس گلاب , میلاد بابایی
تنظیم : علی تیرداد
مدیر تولید : محمد رضا نیکفر
با سپاس فراوان از استودیو مزو

 

اتاق

نقش یک مردِ مرده در فالت
توی فنجانِ مانده بر میزم

خط بکش دورِ مرد دیگر را
قهوه‌ات را دوباره می‌ریزم

زندگی از دروغ تا سوگند
خسته از زیر و روی رو در رو

زیر صورت هزارها صورت
خسته از چهره‌های تو در تو

چشم بستی به تخت طاووسم
در اطاقی که شاه من بودم

مرد تاوان اشتباهت باش
آخرین اشتباه من بودم
...
چشم وا کردم از تو بنویسم
لای در باز و باد می‌آمد

از مسیری که رفته بودی داشت
موجی از انجماد می‌آمد

مفت هم بوسه‌ام نمی‌ارزد ...
وای از این عشق‌های دو زاری

هی فرار از تو سوی خود رفتن
آخ از این مردهای اجباری

مثل ماهی معلق از قلاب
زیر بار الاغ‌ها مردن

بر چلیب‌های تخت‌ها مصلوب
با خودت در اطاق‌ها مردن

زندگی از دروغ تا سوگند
خسته از زیر و روی رو در رو

زیر صورت هزارها صورت
خسته از چهره‌های تو در تو

بی‌گناه از شکنجه‌ها زخمی
پشت هم اتهام‌ها خوردن

هق هق از درد و الکن از گفتن
انتهای کلام را خوردن ...

غرقِ در موج‌های پیشامد
گوشه‌ی گوش‌های دور از من

پشت سکان خدا نشست اما
باز هم ناخدا پرستیدن ...

دل به دریای هرچه باداباد
قایقم را به بادها دادم

ناگزیر از گریز از ماندن
توی شیب مسیر افتادن

بادبان پاره ، عرشه بی‌سکان
قایقم رفت و قبل ساحل مرد

پیکرش داشت وقت جان کندن
روی گِل‌ها تلو تلو می‌خورد

دستم از هرچه هست کوتاه است
از جهان قایقی به گِل دارم

بشنو ای شاه گوش ماهی‌ها
دل اگر نیست درد و دل دارم

چشم وا کردم از تو بنویسم
لای در باز و باد می‌آمد

از مسیری که رفته بودی داشت
موجی از انجماد می‌آمد

با زبان ، با نگاه ، با رفتن
زخم جز زخم‌های کاری نیست

پای اگر بود ، پای رفتن بود
دست اگر هست دست یاری نیست

از کمرگاه چلّه‌ها رفتند
از پی تیر‌ها نباید گشت

چشم بردار علیرضا بس کن!
از کمان رفته برنخواهد گشت..

آسمان ، هیچ سربلندی بود
از سعودی که نیست افتادم

لااقل با تو بال وا کردم
زندگی را اگر هدر دادم

استخوان وفا به دندانم
زوزه از سوز مثل سگ مردن

زندگی چوب لای چرخم کرد
پشت پا ، پشت استخوان خوردن

لاشه‌ی باد کرده‌ای بودم
آمد از رو به رو ، ولی نشناخت ...

صورتی که دوستش می‌داشت
چهره چرخاند و تف زمین انداخت

این منم ، مرد تا همین دیروز
مرد پابند آرزوهایت

مرد یک عمر کودکی کردن
لابلای بلند موهایت

خاطرت هست روزگارم را ؟
جایگاه مقدسی بودم

وزن یک عشـــق روی دوشم بود
من برای خودم کسی بودم ...

من برای خودم کسی هستم!
دور و بر خورده عشق هم کم نیست

آن که دل از تو برد ، هرکس هست
بند انگشت کوچکم هم نیست

می‌شد از وِردهای کولی‌ها
با دعا و قسم طلسمت کرد

‌می‌شد آن سیب سرخ جادو را
از تو پنهان و با تو قسمت کرد

می‌شد از خود بگیرمت اما
زور بازو به دست‌هایم نیست

می‌شد از رفتنت گذشت اما
جان در اندازه های پایم نیست

زندگی سرد بود اما خب
خانه و سقف و سایه ای هم بود

گه گداری نوشته ای چیزی
از قلم دست مایه ای هم بود

زندگی سرد بود ، اما عشق
می‌تواسنت کارگر باشد

می‌توان قطب را جهنم کرد
پای دل در میان اگر باشد

خواب دیدم که شعر و شاعر را
هر دو را در عذاب می‌خواهی

از تعابیر خواب‌ها پیداست
خانه‌ام را خراب می‌خواهی

خانه‌ام را خراب می‌خواهی؟
دست در دست دیگری برگرد

دست در دست دیگری برگرد
خانه‌ام را خراب خواهی کرد..

دیگر ای داغ دل چه می‌خواهی؟
از چنین مرد زیر آواری

رد شو از این درخت افتاده
می‌توانی که دست برداری

لحن آن بوسه‌های ناکرده‌ست
بیت‌ها را جدا جدا کرده‌ست

گفته بودی همیشه خواهی ماند
سنگ بارید، شیشه خواهی ماند

گفته بودی ترک نخواهی خورد
دین و دل از کسی نخواهی برد

گفته بودی عروس فردایی..
با جهانم کنار می‌آیی

گفته بودی دچار باید بود
مرد این روزگار باید بود

گفته بودی بهار در راه است
ماه باران سوار در راه است

گفته بودی ... ولی نشد انگار
دست از این کودکانه‌ها بردار !

گفته بودم نفاق می‌افتد
اتفاق ، اتفاق می‌افتد

گفته بودم شکست خواهم خورد
از تو هم ضربه‌شست خواهم خورد

گفته بودم در اوج ویرانی
از من و خانه رو بگردانی

هرچه بود و نبود خواهد مرد
مرد این قصه زود خواهد مرد

ماجرا زخم و داستان‌ها درد
نازنین ! پیچ قصه را برگرد

نازنین قصه‌ها خطر دارند
نقش‌ها نقشه زیر سر دارند..

نازنین راه و چاه را گفتم
آخر اشتباه را گفتم

گفتم اما عقب عقب رفتی
شب ‌شنیدی و نیمه‌شب رفتی ...

دیدی آخر نفاق هم افتاد؟
اتفاق از اطاق هم افتاد

از اطاقی که باز تنها ماند
پر کشیدی و لای در واماند

چشم وا کردم از تو بنویسم
لای در باز و باد می‌آمد

از مسیری که رفته بودی داشت
موجی از انجماد می‌آمد

با دعاهای پشت در پشتم
باید این درد مختصر می‌شد

حرف‌ها را به کوه می‌گفتم
قلبش از موم نرم‌تر می‌شد!

بین این ماه‌های هرجایی
ماه من در محاق می‌افتد

قصه در خانه پیش می‌آید
اتفاق از اطاق می‌افتد

در اطاقی که پیش از این‌ها
در سرت فکر و ذکر رفتن داشت

در اطاقی که روی کاشی‌هاش
پشت پاهات آرزو می‌کاشت !

لای دیوارها چروکیدم
در نمایی که تنگ‌تر می‌شد

هرچه این دوربین جلو می‌رفت
مرگ من هم قشنگ‌تر می‌شد

خارج از قسمتی که من باشم
در اطاقی که ضرب در مردم

نان از این سفره دور خواهد شد
ده طرف داس و یک طرف گندم

نقش یک مرد مرده در فالت
توی فنجان مانده بر میزم

خط بکش دور مرد دیگر را
قهوه‌ات را دوباره می‌ریزم

چشم بستی به تخت طاووسم
در اطاقی که شاه من بودم

مرد تاوان اشتباهت باش
آخرین اشتباه من بودم

دردسرهای ما تفاوت داشت
من سرم گرم پای‌ بستن بود

نقشه‌ها می‌کشید چشمانت
چشم‌ها چشم دل شکستن بود

در نگاهت اطاق زندان است
این طرف سفره‌های اجباری

آن طرف‌تر بساط خود خوردن
هر طرف حکم دیگر آزاری

قوطه‌ور در سیاه شب بودم
صبح فردای آنچه را دیدم

در خیالم نرفته برمی‌گشت
هم تورا ، هم مرا ، نبخشیدم

جای پاهای خیس از حمام
تا اطاقی که رفتنت را ‌رفت

یک قدم مانده بود تا برگرد
یک قدم مانده تا تنت را .. رفت

چشم وا کردم از تو بنویسم
لای در باز و باد می‌آمد

از مسیری که رفته بودی داشت
موجی از انجماد می‌آمد

رفته‌ای کوله پشتی‌ات هم نیست
رفتی اما اطاق پا برجاست

گیرم از یاد هردومان هم رفت
خاطرات چراغ پا برجاست

شاهدان حرف‌های پنهانند
آن چراغی که تا سحر می‌سوخت

گوش خود را به حرف ما می‌داد
چشم خود را به چشم ما می‌دوخت

لای در باز و سوز می‌آمد
قلبم آتشفشانی از غم بود

عقده‌ها حس و حال طغیان داشت
کنج پاگرد ، یک تبر هم بود

زیر پلکم تگرگ باران بود
در اطاقم هوا که ابری شد

رو و آیینه ، حرص‌ها خوردم
کینه‌ام سینه‌ی ستبری شد

رو به برفی سپید می‌رفتم
رد پاهات رو به خون می‌رفت

مثل گرگی که بوی آهو را ..
عطر موهات ، تا جنون می‌رفت ..

با نگاهی دقیق می‌گشتم
هی به دنبال جای پا بودم

ذهن هر آنچه بود را خواندم
لای جرز نشانه‌ها بودم

تا نگاهی به پشت سر کردم
پشت هر جای پا درختی بود

این درختان هویتم بودند
من ، تبر ، انتخاب سختی بود ..

ترسم از مرگ بیشتر می‌شد
تا تبر روی دوش چرخواندم

هر درختی که ضربه‌ای می‌خورد
زیر آوار درد می‌ماندم

توی هر برگ ، هم تو ، هم من بود
ساقه‌ها ، ساق پای ما بودند

آن تبر حکم قتل ما را داشت
این درختان به جای ما بودند ...


علیرضا آذر


 

 شنیدن دکلمه این شعر زیبا در ادامه مطلب

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 240, | بازديد : 744

صفحه قبل 1 صفحه بعد