تبلیغات اینترنتیclose

tehran-attorney.com

پيچک دريچه 129
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

 

 

 

کانال پیچک در آپارات کلیک کنید

 
آمده های کتاب
 
نمایشگاه کتاب امسال 1395،شهر افتاب

برای اطلاعات بیشتر لطفا روی کتاب کلیک کنید 

  

کاربران عزیز

وبلاگ دارای  نرم افزار  معنی کلمات است

روی کلمه مورد نظر با موس هایلایت کنید تا به رنگ سبز در آید

باکلیک روی رنگ سبز کلمه مورد نظر معنی میشود

             دوستان گرامی پیچک قاصدک شعر و غزل در تلگرام هم اینک فعال است 

 آدرس http://telegram.me/pichak_iran_sc  برای ورود اینجا کلیک کنید 

  


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc



امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 توسط سیدمجتبی محمدی

زیبایی تو بیش­تر از حدّ مجاز است

***

زیبایی تو بیش­تر از حدّ مجاز است

هرچند که پوشیده غزل گفته­ام از تو

گفتند به اصلاحیۀ تازه نیاز است

گفتند و ندیدند که آتش نفسم من

حتّی هوس بوسۀ تو روح­گداز است

تو آمدی و پلک کسی بسته نمی شد

آن دکمۀ لامذهب تو باز که باز است

مغرورتر از قویی در حوضچۀ پارک

که دور و برش همهمۀ یک گله غاز است

گیسوت بلند است و گره دارد بسیار

جذابیت قصه­ات از چند لحاظ است

از زلف تو یک تار به رقص آمده در باد

چابک­تر از انگشت زنی چنگ نواز است

عشق تو تصاویر بهارانۀ چالوس

پردلهره مانند زمستان هراز است

چون سمفونی نابغه­ای یک­سره در اوج

وقتی که نشیب است؛ زمانی که فراز است

ای کاش که هر روز بیایی و بگویم:

می خواهم عاشق بشوم باز؛ اجازه است؟

 

آرش شفاعی

http://arashshafai.persianblog.ir/


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 129, | بازديد : 1633

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 توسط سیدمجتبی محمدی

قلم به دست گرفتم شروع باران را

درخت‌هاي خيابان خيس و عريان را

قلم به دست گرفتم، غروب آمد و مه

بنفش كرد سراپاي اين خيابان را

و مه براي خيابان لباس تنگي بود

كه مي‌شد از پشتش كل "سبزه ميدان" را-

به راحتي به تماشا نشست و تخمه شكست

و فكر كرد: «اگر مهر ماه و آبان را-

تمام وقت مسافركشي كني شايد

براي مرضيه آن كفش‌هاي ارزان را...»

و مه براي خيابان لباس تنگي بود

كه تيتر مضحك امروز صبح كيهان را-

نمي‌توانست پنهان كند، و من يك آن

خيال كردم آن چشم‌هاي گريان را...

و مي‌شد از وسط مه قدم‌زنان رد شد

و فكر كرد: «خيابان "سد علي‌خان" را-

كه گفته است كه چون خنجري فرو بكنند

درست در كمر "چار باغ عباسي" ؟...»

صداي راديو كه هي "سلام تهران" را-

شبيه مته به مغزت فرو كند، آن‌وقت

سي‌وسه پل كه ترك مي‌خورد تو مي‌شكني!

تو آه مي‌كشي اين شهر، اين خيابان را...

نگاه كن چقدر اصفهان شكسته شده‌است!

نگاه كن چقدر سرزمينم ايران را! ...

قلم به دست گرفتم دوباره خير سرم

كه لحظه‌هاي دل‌انگيز اين زمستان را...

مرا و بغض فرو‌خوردهً مرا ول كن!

بخوان ترانه، بخوان شعر "باز باران" را...

 

 

پانته آ صفائی

http://panteasafaei.blogfa.com/


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 129, | بازديد : 1534

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

تازه عاشق شده بودم هدف تیر شدم

دوقدم مانده به معشوق زمین گیر شدم

بوی گهواره هنوز از قدمم می بارد

گرچه در برف نشین غم دل پیر شدم

زخم در زخم مرا ابروی او می خواند

بی گناهم من اگر طعمه ی شمشیر شدم

خیمه در خیمه دلم را تو به آتش دادی

شعله ای بودم و با داغ تو تکثیر شدم

باغی از لاله اگر در بدنم می بینید

جوی خون هستم و از عشق سرازیر شدم

دشتی از لیلی و مجنون ز جنونم گل کرد

از همان روز که در عشق تو زنجیر شدم

مست معراجم و در اوج اگر چه امروز

دو قدم مانده به معشوق زمین گیر شدم

 

 

علی رضا صائب

http://dotadivooneh.blogfa.com/post-24.aspx


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 129, | بازديد : 1620

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 توسط سیدمجتبی محمدی

نخستین سلام

**


نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دلهای ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و به ومهمانی عشق برد

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی

 همه شور بودم

چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم

نگاهی ربودیم و و رازی نهفتیم

چه خوش لحظه هایی که می خواهمت را

به شرم خموشی نگفتیم و گفتیم

دو آوای تنهای سرگشته بودیم

رها در گذرگاه هستی

به سوی هم از دورها پر گشودیم

چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم

چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم

چه خوش لحظه هایی که در پرده ی عشق

چو یک نغمه ی شاد باهم شکفتیم

چه شبها , چه شبها که همراه حافظ

در آن کهکشانهای رنگین

در آن بیکرانهای سرشار از نرگس و نسترن

یاس و نسرین

ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم

تو با آن صفای خدایی

تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی

از این خاکیان دور بودی

من آن مرغ شیدا

در آن باغ بالنده در عطر و رویا

بر آن شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی

........چه مغرور بودم

........چه مغرور بودم

من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم

من و تو به سوی افق های نا آشنا پر کشیدیم

من و تو ندانسته , دانسته

رفتیم و رفتیم و رفتیم

چنان شاد, خوش, گرم, پویا

که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم

دریغا , دریغا, ندیدیم

که دستی در آسمانها چه بر لوح پیشانی ما نوشته است

دریغا در آن قصه ها و غزلها نخواندیم

که آب و گل عشق با غم سرشته است

فریب و فسون جهان را

تو کر بودی ای دوست

من کور بودم

از آن روزها آه
..........

عمری گذشته است

من و تو دگرگونه گشتیم

دنیا دگرگونه گشته است

در این روزگاران بی روشنایی

در این تیره شبهای غمگین که دیگر ندانی کجایم

ندانم کجایی ؟؟؟؟؟؟؟؟

چو با یاد آن روزها می نشینم

چو یاد تو را تو را پیش رو می نشانم

دل جاودان عاشقم را

به دنبال آن لحظه ها می کشانم


سرشکی به همراه این بیتها می فشانم

..................


نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دلهای ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و به ومهمانی عشق برد

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

 

 

فریدون مشیری

http://parsisher.blogfa.com/cat-8.aspx


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 129, | بازديد : 1659

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 ارديبهشت 1392 توسط سیدمجتبی محمدی

سرمای تنهایی


چمن شد خالی از گل باغبانان را چه پیش آمد
چه شد آوای بلبل نغمه خوانان را چه پیش آمد

به میدانها نمی بینم نشانی از هماوردی
به رزم قهرمانی پهلوانان را چه پیش آمد

ز داغ سرو بالایمان کمان شد قامت پیران
ز جور تیر دشمن نوجوانان را چه پیش آمد

به جز تلخی نمی روید ز لب ها شور شادی کو ؟
الا ای هم نفش شیرین زبانان را چه پیش آمد

گلندامی به پیغامی دل ما را نمی جوید
کجا شد دلندازی مهربانان را چه پیش آمد

نه تیری از نگاهی نه کمند از گیسوان بینی
بگو ای سرو قد ابرو کمانان را چه پیش آمد

عزیزان در سفر رفتند و مادرها به غربتها
ز اینان کس نمی داند که آنان را چه پیش آمد

به هر مجلس که بنشینی سکوت تلخ می بینی
چه شد شیرین زبانی نکته دانان را چه پیش آمد

در این سرمای تنهایی بسی بر خویش می لرزم
نمی داند کسی افسرده جانان را چه پیش آمد

بهار آمد ولی یک غنچه از بستان نمی روید
چمن شد خالی از گل باغبانان را چه پیش آمد ؟

 

مهدی سهیلی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 129, | بازديد : 1608

نوشته شده در تاريخ شنبه 31 فروردين 1392 توسط سیدمجتبی محمدی

شهر خاموش من آن روح بهارانت کو؟
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟

می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟

کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟

زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری؟
دلِ پولادوش شیر شکارانت کو؟

سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند
نعره و عربده ی باده گسارانت کو؟

چهره ها در هم و دلها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟

آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو؟

 

محمد رضا شفیعی کدکنی

http://sabadesetareh.blogfa.com/post/182


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 129, | بازديد : 1637

نوشته شده در تاريخ جمعه 30 فروردين 1392 توسط سیدمجتبی محمدی

من آن ره جوی ِ ره پویم به سوی حق که تا کردم
خطا کردم، خطا کردم، خطا کردم، خطا کردم        


حق انسان است و هر مطلق نمودی آمد از ناحق
چه نا حق ها که خود با حق، من ِ مطلق گرا کردم

به کوس بی خدایی کوفتم، کز دین بلا دیدم
خود اما بی که دانم، بی خدایی را خدا کردم

نخستین درد را دین یافتم، خود در مثل اما
به درد دیگری درد نخستین را دوا کردم

که یعنی با خطای دیگری نفی خطا گفتم
که یعنی با بلای دیگری، دفع بلا کردم

ز بی دینی چو دین کردی، ز دین بدتر گزین کردی
بدا بنیاد دینی که من دین آزما کردم

رسیدم در مصاف دین، ز کین دین به دین کین
چو دیدم، نفی دین نه، دین و کین را جا بجا کردم

چو مسلک جای دین آید، خدا سوی زمین آید
عبث پنداشتم هر کبریایی را فنا کردم

خدا را ز آسمان دین، کشانیدم به خاک کین
نخستین نام‌اش این پایین، پروله تاریا کردم

پس آنگه سازمانی را به جای خلق بنشاندم
سپس خود کامه ای را جانشین کبریا کردم

سزد گر می گزد جانم، که آلوده ست دستانم
که بشکستم عصای مار و ماری را عصا کردم

رهایی نیست از دامی به دام دیگری رفتن
به دین معنا دریغا، گوش جان دیر آشنا کردم

رها بودم به دشت شک، ولی در حال گشت شک
دریغا کز ندانستن، رهایی را رها کردم

حقیقت از دلِ امای پر چون و چرا زاید
حقیقت را من اما خالی از چون و چرا کردم

حقیقت‌ها که در باید، هم از زهدان شک زاید
یقینم شد که جز شک، هر چه کردم نا روا کردم

خطا ناکردنی نه کس، نه آیین ست و نه حزبی
جز این گر گفتم و کردم، غلط گفتم، خطا کردم

خطا کارم، ولی شاید اگر بر من ببخشایید
خطا ها کردم اما جمله در راه شما کردم .

 

 

ـ اسماعیل خو یی  

 http://labkhand-f.blogfa.com/post-147.aspx


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 129, | بازديد : 1721

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 18 فروردين 1392 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

 

 

 

تومور ٢

 

زندگی یک چمدان است که می آوریش

بار و بندیل سبک می کنی و می بریش

خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم

دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم

به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم

گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم

قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش

هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش

قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم

طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم

مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش

شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن

هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن

مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز

مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز

من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش

نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش

آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم

آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم

توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی

کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی

چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر

جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر

تا مرا می نگرد قافیه را می بازم

... بازی منتهی العافیه را می بازم

سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم

رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم

ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور

قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور

مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم

و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم

ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم

نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم

خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم

بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم

مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود

و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود

قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند

شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند

هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد

یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد

من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بندِ توام آزادم

چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت

نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت

سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید

سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید

دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت

شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت

به خودم آمدم انگار تویی در من بود

این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام

پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام

ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست

ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست

آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند

کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند

چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم

آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد

و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد

تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم

از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم

تو نباشی من از اعماق غرورم دورم

زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم

هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت

من تو را دو... دهنه روی دهانم زد و رفت

همه شهر مهیاست مبادا که تو را

آتش معرکه بالاست مبادا که تو را

این جماعت همه گرگند مبادا که تو را

پی یک شام بزرگند مبادا که تو را

دانه و دام زیاد است مبادا که تو را

مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را

پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را

نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را

تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را

پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را

دل به دریا زده ای پهنه سراب است نه

برف و کولاک زده راه خراب است نرو

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم

بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند

این شب وسوسه انگیز مرا می شکند

بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست

گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست

بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست

و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست

پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم

بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش

... خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش

 

علیرضا آذر

 

لطفا برای شنیدن این شعر زیبا به ادامه مطلب بروبد

 

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 129, | بازديد : 2158

نوشته شده در تاريخ شنبه 17 فروردين 1392 توسط سیدمجتبی محمدی

 


به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است

به من! که هر نفسم آه در بی آه است

در آسمان خبری از ستاره من نیست

که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنید

دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است

شب مشاهده چشم آن کمان ابروست!

کمین کنید که امشب سر بزنگاه است

شرار شوق و تب شرم و بوسه دیدار

شب خجالت من از لب تو در راه است....

 

فاضل نظری


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 129, | بازديد : 1659

نوشته شده در تاريخ شنبه 17 فروردين 1392 توسط سیدمجتبی محمدی

  

فکر خداوندی

 

خداجویان که ایزد را خریدارند، بیدارند

خطاگویان که در دنیای پندارند ، بیمارند

 
زَراندوزان که از یاد خدا دورند ، مزدورند

گدایان گر هوای او به سر دارند ، سَردارند

 
ستمکاران اگر در کار دیوانند ، دیوانند

بداندیشان اگر در مُلک ، سر دارند ، سربارند
 

نکویان در بر عاشق چو لرزانند ، ارزانند

وگر از صحبت بیگانه بیزارند ، گلزارند
 

فتوت پیشگان را نیست سودای زراندوزی

به زر، باری ز دوش خلق بردارند ، اگر دارند

 
کسان گر دل به سوی دوست می رانند ، میرانند

گلندامان که یاد حق به دل دارند ، دلدارند
 

دغلکاران که در سیمای انسانند ، شیطانند

پلیدانی که دوزخ را خریدارند ، بسیارند

 
بدان کز جورشان مردم پریشانند ، ایشانند

به نیرنگ و فسون با این و آن یارند و عیّارند

 
خداگویان اگر در خطّ منصورند ، محصورند

وگر فکر خداوندی به سر دارند ، بردارند

 

مهدی سهیلی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 129, | بازديد : 1709

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 فروردين 1392 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

تومور 1  

 


زهر ترین زاویـــه ی شوکران

مرگ ترین حقه ی جادوگران

داغ ترین شهوت آتش زدن

تهمت شاعر به سیاوش زدن

هر که تو را دید زمین گیر شد

سخت به جوش آمدو تبخیر شد

درد بزرگ سرطانی من

کهنه ترین زخم جوانی من

با تو ام ای شعر به من گوش کن

نقشه نکش حرف نزن گوش کن

شعر تو را با خفه خون ساختند

از تو هیولای جنون ساختند

ریشه به خونابه و خون میرسد

میوه که شد بمب جنون میرسد

محض خودت بمب منم ، دور تر !

می ترکم چند قدم دور تر !

از همه ی کودکی ام درد ماند

نیم وجب بچه ولگرد ماند

حال مرا از من بیمار پرس

از شب و خاکستر سیگار پرس

از سر شب تا به سحر سوختن

حادثه را از دو سه سر سوختن

خانه خرابی من از دست توست

آخر هر راه به بن بست توست

*

چک چک خون را به دلم ریختم

شعر چه کردی که به هم ریختم ؟

گاه شقایق تر از انسان شدی

روح ترک خورده ی کاشان شدی

شعر تو بودی که پس از فصل سرد

هیچ کسی شک به زمستان نکرد

زلزله ها کار فروغ است و بس ؟

هر چه که بستند دروغ است و بس

تیغه ی زنجان بخزد بر تنت

خون دل منزویان گردنت

شاعر اگر رب غزل خوانی است

عاقبتش نصرت رحمانی است

حضرت تنهای به هم ریخته

خون و عطش را به هم آمیخته

کهنه قماری است غزل ساختن

یک شبه ده قافیه را باختن

دست خراب است چرا سر کنم ؟

آس نشانم بده باور کنم

دست کسی نیست زمین گیری ام

عاشق این آدم زنجیری ام

شعله بکش بر شب تکراری ام

مرده ی این گونه خود آزاری ام

من قلم از خوب و بدم خواستم

جرم کسی نیست ، خودم خواستم

شیشه ای ام سنگ ترت را بزن

تهمت پر رنگ ترت را بزن

سارق شبهای طلاکوب من

میشکنم میشکنم خوب من

*

منتظر یک شب طوفانی ام

در به در ساعت ویرانی ام

پای خودم داغ پشیمانی ام

مثل خودت درد خیابانی ام

"با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام"

مرد فرو رفته در آیینه کیست ؟

تا که مرا دید به حالم گریست

ساعت خوابیده حواسش به چیست ؟

مردن تدریجی اگر زندگی ست

"طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام"

من که منم جای کسی نیستم

میوه ی طوبای کسی نیستم

گیج تماشای کسی نیستم

مزه ی لبهای کسی نیستم

"دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام"

خسته از اندازه ی جنجال ها

از گذر سوق به گودال ها

از شب چسبیده به چنگال ها

با گذر تیر که از بال ها

"آمده ام با عطش سال ها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام"

شعر اگر خرده هیولا شدم

آخر ابَر آدم تنها شدم

گاه پریشان تر از این ها شدم

از همه جا رانده ی دنیا شدم

"ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی ام"

وای اگر پیچش من با خمت

درد شود تا که به دست آرمت

نوش خودم زهر سراپا غمت

بیشترش کن که کمم با کمت

"خوب ترین حادثه میدانمت

خوب ترین حادثه میدانی ام ؟"

غسل کن و نیت اعجاز کن

باز مرا با خودم آغاز کن

یک وجب از پنجره پرواز کن

گوش مرا معرکه ی راز کن

"حرف بزن ابر ِ مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی ام"

قحطی حرف است و سخن سالهاست

قفل زمان را بشکن سال هاست

پر شدم از درد شدن سال هاست

ظرفیت سینه ی من سال هاست

"حرف بزن حرف بزن سال هاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام"

*

روز و شبم را به هم آمیختم

شعر چه کردی که به هم ریختم ؟

یک قدم از تو همه ی جاده من

خون بطلب ، سینه ی آماده ؛ من

شعر تو را داغ به جانت زدند

مهر خیانت به دهانت زدند

هر که قلم داشت هنرمند نیست

ناسره را با سره پیوند نیست

لغلغه ها در دهن آویختند

خوب و بدی را به هم آمیختند

ملعبه ی قافیه بازی شدی

هرزه ی هر دست درازی شدی

کنج همین معرکه دارت زدند

دست به هر دار و ندارت زدند

سرخ تر از شعر مگر دیده اید ؟

لب بگشایید اگر دیده اید

تا که به هر وا ژه ستم میشود

دست ، طبیعی است قلم میشود

وا ژه ی در حنجره را تیغ کن

زیر قدم ها تله تبلیغ کن

شعر اگر زخم زبان تیز تر

شهر من از قونیه تبریز تر

زنده بمان قاتل دلخواه من

محو نشو ماه ترین ماه من

مُردی و انگار به هوش آمدند

هی ! چقدر دست برایت زدند !

 

علیرضا آذر

 لطفا برای  شنیدن دکلمه با صدای شاعر به ادامه مطلب بروید

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 129, | بازديد : 2356

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 فروردين 1392 توسط سیدمجتبی محمدی

   

جای آن دارد که چندی هم ، ره صحرا بگیرم

 سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم

 

 مو به مو دارم سخنها نکته ها,از انجمنها

بشنو ای سنگ بیابان بشنوید ای باد و باران

 

با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون

 شمع خود سوزی چو من در میان انجمن

 

گاهی اگر آهی کشد دلها بسوزد

 یک چنین آتش به جان مصلحت باشد همان

 

با عشق خود تنها شود تنها ، بسوزد

 من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم

 

عاشق این شور حال عشق بی پروای خویشم

 تا به سویش ره سپارم سر ز مستی برندارم

 

من پریشان حال و دلخوش با همین دنیای خویشم

 من پریشان حال و دلخوش با همین دنیای خویشم

 


معینی کرمانشاهی

 

 

 

http://www.iroonionline.com/showthread.php/12927-%D8%AC%5

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 129, | بازديد : 1857

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 فروردين 1392 توسط سیدمجتبی محمدی

 هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد
تا بو که چو روز آيد بر وي گذرت افتد

کار دو جهان من جاويد نکو گردد
گر بر من سرگردان يک دم نظرت افتد

از دست چو من عاشق داني که چه برخيزد
کايد به سر کويت در خاک درت افتد

گر عاشق روي خود سرگشته همي خواهي
حقا که اگر از من سرگشته ترت افتد

اين است گناه من کت دوست همي دارم
خطي به گناه من درکش اگرت افتد

دانم که بدت افتد زيرا که دلم بردي
ور در تو رسد آهم از بد بترت افتد

گر تو همه سيمرغي از آه دلم مي ترس
کاتش ز دلم ناگه در بال و پرت افتد

خون جگرم خوردي وز خويش نپرسيدي
آخر چکني جانا گر بر جگرت افتد

پا بر سر درويشان از کبر منه يارا
در طشت فنا روزي بي تيغ سرت افتد

بيچاره من مسکين در دست تو چون مومم
بيچاره تو گر روزي مردي به سرت افتد

هش دار که اين ساعت طوطي خط سبزت
مي آيد و مي جوشد تا بر شکرت افتد

گفتي شکري بخشم عطار سبک دل را
اين بر تو گران آيد رايي دگرت افتد

 

 عطار


http://www.nosokhan.com/Library/Topic/0PEQ

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 129, | بازديد : 1666

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 فروردين 1392 توسط سیدمجتبی محمدی

 


ای آنک از میانه کران می‌کنی مکن
با ما ز خشم روی گران می‌کنی مکن

دربند سود خویشی و اندر زیان ما
کس زین نکرد سود زیان می‌کنی مکن

راضی شدی که بیش نجویی زیان ما
این از پی رضای کیان می‌کنی مکن

بر جای باده سرکه غم می‌دهی مده
در جوی آب خون چه روان می‌کنی مکن

از چهره‌ام نشاط طرب می‌بری مبر
بر چهره‌ام ز دیده نشان می‌کنی مکن

مظلوم می‌کشی و تظلم همی‌کنی
خود راه می‌زنی و فغان می‌کنی مکن

پایم به کار نیست که سرمست دلبرم
مر مست را بهل چه کشان می‌کنی مکن

گویی بیا که بر تو کنم صبر را شبان
بر بره گرگ را چه شبان می‌کنی مکن

در روز زاهدی و به شب زاهدان کشی
امشب که آشتی است همان می‌کنی مکن

ای دوستان ز رشک تو خصمان همدگر
این دوست را چه دشمن آن می‌کنی مکن

گویی که می مخور پس اگر می همی‌دهی
مخمور را چه خشک دهان می‌کنی مکن

گویی چو تیر راست رو اندر هوای ما
پس تیر راست را چه کمان می‌کنی مکن

گویی خموش کن تو خموشم نمی‌هلی
هر موی را ز عشق زبان می‌کنی مکن

 

حضرت مولوی


http://ganjoor.net/moulavi/shams/ghazalsh/sh2052/


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 129, | بازديد : 1637

نوشته شده در تاريخ شنبه 10 فروردين 1392 توسط سیدمجتبی محمدی

 

نامه رسان نامه ی من دیر شد

کودک ولگرد فلک پیر شد

خون به رگ زال زمان شیر شد

برده ی بیچاره ز جان سیر شد

 قاصد وامق بر عذرا رسید

دستخط قیس به لیلا رسید

نامه ی یوسف به رلیخا رسید

نامه رسان خون به دل ما رسید

 نامه رسان نامه ی من دیر شد

کودک ولگرد فلک پیر شد

 لک لک آواره ی بی خانمان

روی چنار آمد و زد آشیان

جوجه برآورد زمان در زمان

هر نوه اش شد سر یک دودمان

 نامه رسان نامه ی من دیر شد

کودک ولگرد فلک پیر شد

نامه ی ما را نکند باد برد

یا که فرستنده اش از یاد برد

یادگری بر دگری داد برد

صید شد اندر ره و صیاد برد

 نامه رسان نامه ی من دیر شد

کودک ولگرد فلک پیر شد

 

محمد قلی بسیج خلخالی

http://jametajali.blogfa.com/post-312.aspx


 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 129, | بازديد : 3598

نوشته شده در تاريخ جمعه 9 فروردين 1392 توسط سیدمجتبی محمدی


نامدگان و رفتگان ، از دو کرانه ی زمان
 سوی تو می دوند ، هان ای تو همیشه در میان

 در چمن تو می چرد آهوی دشت آسمان
 گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان

هر چه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن
اینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان

 ای گل بوستان سرا از پس پرده ها در آ
 بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان
 
 ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای
 هسته فروشکسته ای کاین همه باغ شد روان

مست نیاز من شدی ، پرده ی ناز پس زدی
از دل خود بر آمدی ، آمدن تو شد جهان

آه که می زند برون ، از سر و سینه موج خون
 من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان

پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم ؟
 کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان

 پیش تو ، جامه در برم نعره زند که بر درم
 آمد مت که بنگرم گریه نمی دهد امان

 

هوشنگ ابتهاج


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 129, | بازديد : 1752

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 فروردين 1392 توسط سیدمجتبی محمدی

آن‌جا که تویی، غم نبود، رنج و بلا هم

مستی نبود، دل نبود، شور و نوا هم


این‌جا که منم، حسرت از اندازه فزون‌ست

خود دانی و، من دانم و، این خلق خدا هم


آن‌جا که تویی، یک دل دیوانه نبینی

تا گرید و گریاند از آن گریه، تو را هم


این‌جا که منم، عشق به سرحد کمال‌ست

صبر است و سلوک‌ست و سکوت‌ست و رضا هم


آن‌جا که تویی باغی اگر هست ندارد

مرغی چو من، آشفته و افسانه‌سرا هم


این‌جا که منم جای تو خالی‌ست به هر جمع

غم سوخت دل جملۀ یاران و مرا هم


آن‌جا که تویی جمله سر شور و نشاطند

شه‌زاده و شه، باده به دستند و گدا هم


این‌جا که منم بس که دورویی و دورنگی‌ست

گریند به بدبختی خود، اهل ریا هم

 


معینی کرمانشاهی

 http://pomes.persianblog.ir/post/228


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 129, | بازديد : 2025

صفحه قبل 1 صفحه بعد