تبلیغات اینترنتیclose

tehran-attorney.com

پيچک دريچه 116
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

 

 

 

کانال پیچک در آپارات کلیک کنید

 
آمده های کتاب
 
نمایشگاه کتاب امسال 1395،شهر افتاب

برای اطلاعات بیشتر لطفا روی کتاب کلیک کنید 

  

کاربران عزیز

وبلاگ دارای  نرم افزار  معنی کلمات است

روی کلمه مورد نظر با موس هایلایت کنید تا به رنگ سبز در آید

باکلیک روی رنگ سبز کلمه مورد نظر معنی میشود

             دوستان گرامی پیچک قاصدک شعر و غزل در تلگرام هم اینک فعال است 

 آدرس http://telegram.me/pichak_iran_sc  برای ورود اینجا کلیک کنید 

  


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc



امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 اسفند 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

چشم بر هم زدم و کودکیم زود گذشت  
     هرچه شادی و شعف در دل من بود گذشت

تا به خود آمدم و نام پدر معنا شد           
   سایه اش از سر من همچو یکی رود گذشت

یک دم آسوده نبودم ز غم و یاد قدیم   
       همه ی زندگیم تیره ، پر از دود گذشت

لحظه ها را گذراندم پر ِ حسرت پر ِ آه      
   دم به دم عمر من افسوس چه بی سود گذشت

به تمنا و خیالی اگر این دل برخاست       
   آنقدَر سختی ره بود که مقصود گذشت

هر کسی سوی من آمد پر خودبینی بود  
   رفت و از خیر ِ من ِ بی دل ِ نابود گذشت

غم و دلتنگی من روز به روز افزون شد    
     لحظه ای گر به خوشی این دلم آسود گذشت

خواستم نزد خدا بنده ی نیکی باشم      
   غافل از اینکه زمان در پی معبود گذشت

 

الهام پورمردان

http://seshanbehayebanafsh.blogfa.com/89043.aspx


 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 116, | بازديد : 1930

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 اسفند 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

شکرپاره


 
به صبحِ روی گل¬ات سرخی و سپیده مزن
غبار غازه بر این صبح برگزیده مزن
 
به این بکارت وحشی که اول صبح است
خوشیم؛ دست تصنع به این پدیده مزن
 
به کشتگان غمت باز بر مدار ابرو
دوباره آب به شمشیر آب دیده مزن
 
غزال وحشی چشمت به جنگل مژگان
رمیده، تیر به این وحشی رمیده مزن
 
لبت به خنده شکرپارة ترک¬خورده است1
به جز زبان به لبان عسل چکیده مزن
 
لبان وحشی خود را مگز، مگز؛ دندان
به این انار تر و تازه و رسیده مزن
 
دو زلف بافته¬ات بیت¬بیت خاقانی ست
گره دوباره به دشواری قصیده مزن
 
دلم چو قطرة باران به زلفت آویزان
به عشوه شانه به این قطرة چکیده مزن


  محمدشریف سعیدی


http://ghazalenow.blogfa.com/


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 116, | بازديد : 1856

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 اسفند 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

تو خود دریای بارانی، تو اقیانوس بی پایان
کجا دریا برای قطره آبی می شود عطشان؟!


عدالت بود شوقِ تو، عطش های تو نور حق
فرات از تشنگی هردم تو را سر می کشید از جان


خیال باطلِ پستی ست اینکه آب را بستند
و تو با کودکانِ نیمه جانت در پس میدان

تو خود دریای بارانی، تو اقیانوس بی پایان
کجا دریا برای قطره آبی می شود عطشان؟!

به روی "خویشتن" بستند آبِ عدل و پاکی را
گلویِ باطلِ "خود" را دریدند این سیه رویان

  خدا آورده بود او را که عدلش پرده بردارد
نفهمیدند نا امردان... نفهمیدند نا اهلان...

 زبانم بعدِ تو
          بعد از نبودت
                      لال می ماند...

 

فاطمه صمدي (مهتاب)


http://www.limin.blogfa.com/

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 116, | بازديد : 1697

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 اسفند 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

خوشم می آید از شبهای پاییز

**

خوشم می آید از شبهای پاییز
که می بارد درآن بارانِ یکریز!

خوشم می آید از آن گفتگوها
هوای گم شدن در جستجوها

هوای مهربانِ مهرماهی
سبک تر از هوای صبحگاهی

هوای ابریِ آبانِ آبی
شبیه ِ رنگ نارنج و گلابی!

ببین! آواره ی یک جای دنجم
اسیر گندم و بوی برنجم

غمِ پاییز در شعرم نهان است
که می گویند فصل ِ شاعران است

فدای چشمهای صادقِ تو
دل من کَم کَمَک شد عاشقِ تو!

دلم ابری ست ای روحِ بهاران
نیازِ مُبرمی دارم به با را ن !


یدالله گودرزی


http://blog.ygoodarzi.com/?p=172


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 116, | بازديد : 2040

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 اسفند 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

علت گریه
.....

دویده ام به سوی تو
رسیده ام به کوی تو

تمام هستی ام کنون
بسته به تار موی تو
***
مرا نماز کی بود؟
بدون رنگ و بوی تو

بهشت من تو بوده ای
چو بنگرم به روی تو
***
من که همیشه بوده ام
فقط به آرزوی تو

چگونه بگذرم کنون؟
به راحتی ز کوی تو
***
خون درون هر رگم
چو باده در سبوی تو

در شب وصل وای من
تنم گرفته بوی تو
***
مپرس ز گریه های من
ترسم از آبروی تو

 

فریبا شش بلوکی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 116, | بازديد : 1849

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 اسفند 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

هین کژ و راست می‌روی باز چه خورده‌ای بگو
مست و خراب می‌روی خانه به خانه کو به کو

با کی حریف بوده‌ای بوسه ز کی ربوده‌ای
زلف که را گشوده‌ای حلقه به حلقه مو به مو

نی تو حریف کی کنی ای همه چشم و روشنی
خفیه روی چو ماهیان حوض به حوض جو به جو

راست بگو به جان تو ای دل و جانم آن تو
ای دل همچو شیشه‌ام خورده میت کدو کدو

راست بگو نهان مکن پشت به عاشقان مکن
چشمه کجاست تا که من آب کشم سبو سبو

در طلبم خیال تو دوش میان انجمن
می‌نشناخت بنده را می‌نگریست رو به رو

چون بشناخت بنده را بنده کژرونده را
گفت بیا به خانه هی چند روی تو سو به سو

عمر تو رفت در سفر با بد و نیک و خیر و شر
همچو زنان خیره سر حجره به حجره شو به شو

گفتمش ای رسول جان ای سبب نزول جان
ز آنک تو خورده‌ای بده چند عتاب و گفت و گو

گفت شراره‌ای از آن گر ببری سوی دهان
حلق و دهان بسوزدت بانگ زنی گلو گلو

لقمه هر خورنده را درخور او دهد خدا
آنچ گلو بگیردت حرص مکن مجو مجو

گفتم کو شراب جان ای دل و جان فدای آن
من نه‌ام از شتردلان تا برمم به های و هو

حلق و گلوبریده با کو برمد از این ابا
هر کی بلنگد او از این هست مرا عدو عدو

دست کز آن تهی بود گر چه شهنشهی بود
دست بریده‌ای بود مانده به دیر بر سمو

خامش باش و معتمد محرم راز نیک و بد
آنک نیازمودیش راز مگو به پیش او

 

حضرت مولوی

 

http://ganjoor.net/moulavi/shams/ghazalsh/sh2154/

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 116, | بازديد : 1903

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 اسفند 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

 

که بر می گردم...


به شب و پنجره بسپار كه بر می گردم
عشق را زنده نگه دار كه بر می گردم

بس كن این سر زنش "رفتی و بد كردی" را
دست از این خاطره بردار كه بر می گردم

دو سه روزی هم - اگر چند - تحمل سخت است
تكیه كن بر تن دیوار كه بر می گردم

بین ما پیشترك هر سخنی بود گذشت
عاشقت می شوم این بار كه بر می گردم

گفته بودی دو سحر چشم به راهم بودی
به همان دیده بیدار كه بر می گردم

پرده ی تیره ی آن پنجره ها را بردار
روی رف آیینه بگذار كه بر می گردم

پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست
به شب و پنجره بسپار كه می گردم 


امید مهدی نژاد


http://ghazal-moaaser.blogfa.com/cat-39.aspx

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 116, | بازديد : 1785

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 اسفند 1391 توسط سیدمجتبی محمدی


بهار آمده اما هوا هوای تو نیست
مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست

به شوق شال و کلاه تو برف می آمد...
و سال هاست از این کوچه رد پای تو نیست

نسیم با هوس رخت های روی طناب
به رقص آمده و دامن رهای تو نیست

کنار این همه مهمان چقدر تنهایم!؟
میان این همه ناخوانده،کفش های تو نیست

به دل نگیر اگر این روزها کمی دو دلم
دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست

به شیشه می خورد انگشت های باران...آه...
شبیه در زدن تو...ولی صدای تو نیست

تو نیستی دل این چتر، وا نخواهد شد
غمی ست باران...وقتی هوا هوای تو نیست...!

 

اصغر معاذی

http://www.maazi.blogfa.com/9101.aspx

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 116, | بازديد : 1791

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 اسفند 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

وقتی دلت گرفته خدا خواب میرود
مفعول و فاعلات و هجا خواب میرود

رو میکنی به قبله که حاجت روا شوی
این دستهای غرق دعا خواب میرود

تا آمدی سوال بپرسی چرا چنین؟
آیا چگونه چیست چرا خواب میرود

فریاد میکشی که بگویی خدا بد است
آنوقت هر چه جنس صدا خواب میرود

او که بدون چشم تو خوابش نمیگرفت
در گیر و دار فاصله ها خواب میرود

کز میکنی درون خودت شهر مرده است
عیسی و دست های شفا خواب میرود

حالا که ساحران همه جمعند و منتظر
موسی و اژدها و عصا خواب میرود

میخواستی غزل بنویسی مخاطبت
در جمله های بی سر و پا خواب میرود

 

راضیه فرهودی


http://www.shereno.com/7873/7956/74552.html


 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 116, | بازديد : 1801

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 اسفند 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

«جوش مستی»

 

باز با افسونگریهای دل زیبا پرستم
از شراب شعر چشمان تو امشب مست مستم

سرو باغ شعرم اما باهمه گردن فرازی
پیش سرو قامت بالا بلندت باز پستم

جزر ومدی در نگاهت هست در شبهای مهتاب
میدهد این جلوه های شعر و مستی کار دستم

این دو بیتی های لبهایت چه مستی داشت کز پی
یک سبو شعر تر خیام گشته ناز شستم

فالی از فنجان چشمانت گرفتم حافظم گفت
در سر کوی تو از پای طلب من کی نشستم

وامق این دیوانگی های تو پایانی ندارد
کاش آن پیمانه را در جوش مستی می شکستم


حسن علیزاده متخلص به « وامق»

http://www.geziri.ir/thread-510.html


 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 116, | بازديد : 1727

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 اسفند 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

تو که چشمات خیلی قشنگه
رنگ چشمات خیلی عجیبه

تو که این همه نگاهت
واسه چشمام گرمُ نجیبه

می دونستی که چشات شکل یه نقاشیه که تو بچگی میشه کشید
می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟

می دونستی که توی چشمای تو رنگین کمونو میشه دید
می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟

می دونستی که نموندی
دلمو خیلی سوزوندی

چشاتو ازم گرفتی
منو تا گریه رسوندی

می دونستی که چشامی همه ی آرزوهامی
می دونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی

تو که چشمات خیلی قشنگه
رنگ چشمات خیلی عجیبه

تو که این همه نگاهت
واسه چشمام گرمُ نجیبه

می دونستی همه ی آرزوهامو واسه ی چشم قشنگ تو پروندم، رفتش
می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟

می دونستی که جوونیمو واسه چشم عجیب تو سوزوندم، رفتش
می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟

می دونستی که نموندی
دلمو خیلی سوزوندی

چشاتو ازم گرفتی
منو تا گریه رسوندی

می دونستی که چشامی همه ی آرزوهامی
می دونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی*
 
کامران رسول زاده


http://farzadlove.blogfa.com/post-602.aspx


 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 116, | بازديد : 1737

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 اسفند 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

با استکان قهوه عوض کن دوات را
    بنويس توی دفتر من چشم هات را

    بر روزهای مرده ی تقويم خط بزن !
    وا کن تمام پنجره های حيات را !

    خواننده ی کتيبه ی چشم و لب ات منم
    پررنگ کن به خاطر من اين نکات را  !

    ما را فقط به خاطر هم آفريده اند
    آن گونه ای که خواجه و شاخه نبات را

    نام تو با نسيم نشابور می رود
    تا از غبار غم بتکاند هرات را

    بر دار های قالی تبريز نقش کن
    حالات صوفيانه ی عين القضات را

    يک لحظه رو به معبد بوداييان بايست !
    از نو بدل به بتکده کن سومنات را

    حالا بايست ! دور و برت را نگاه کن
    تسخير کرده ای همه ی کاينات را
   
  تا پلک می زنی همه گمراه می شوند
  يک لحظه هم مبند کتاب نجات را ... !

 

علیرضا بدیع


http://ebad1625.blogfa.com/post-36.aspx


 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 116, | بازديد : 1623

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 اسفند 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

 

باز دارد فرشته می‌بارد روی گلهای چادرت نم نم
بر دلت وحی می‌شود بانو! سوره‌ی باغ و آیه‌ی شبنم

سیب تا هر دو نیمه‌اش را دید، دختری در میان شب خندید
چشمکی زد به حیرت حوا، بوسه‌ای زد به گونه‌ی آدم

تا «صفا»ی قنوت تو هاجر، می‌برد دامن دعایش را
دور سجاده‌ی تو می‌چرخند، این طرف ساره، آن طرف مریم

عاشق عطر دامنت مکه، کوچه‌های مدینه مدیونت
و هنوز از زلالیت انگار قصه می‌جوشد از دل زمزم

شانه‌هایت چه خسته و معصوم، زیر باران اشک می‌لرزند
با تو می‌گرید ابر و می‌لرزد شانه‌ی کوه و قلب دریا هم

بی‌نشانی؛ اشاره‌ای هستی به فراسوی بی نشانی‌ها
شب قدری، شبیه یک رازی؛ کهکشانی، قشنگی و مبهم

من که از درک نیمه‌شب‌هایت، بی‌ستاره به خانه برگشتم
پس کجای مدینه بنشینم؟ در چه صحنی کبوترت باشم؟

از دل بی‌پناهیِ اشکم، می‌رسی با بهاری از لبخند
بر سرم دست می‌کشی آرام، ... کودکی خواب می‌رود کم کم

 

قاسم صرافان

http://karbalaye5.parsiblog.com/Archive/%D8%AD%D8% 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 116, | بازديد : 1755

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 اسفند 1391 توسط سیدمجتبی محمدی


عصری میان آن همه خون گریه‌ها و دود
ماشین سرخ گـــل زده آمد تـــــو را ربود

ماشین سرخ گل زده آهسته رفت و بعد
یک سایــه ناپدید شد آنجـــا میـــــان دود

رفتی و بعد خاطره‌هایت یکی‌یکی
مهمانـی آمدند در این خانه‌ی کبود

حتـــی سراغ خاطره‌هـایت نیــــامدی
وقتی که دستمال دلم خیس گریه بود

حتی نگفته بود کسی عاشقت شده است
آخـــر بــــه غیر من که کسی عاشقت نبود‌!

بعد از تو صد فرشته‌ی غمگین به تسلیت
یک‌بـــاره آمدند در این شعــــــرها فـــــرود

آن شب ز پشت پنجــــره مردی کنار رفت
مردی شبیه من، جسدی خسته و عمود

حالا بــه احترام تو بعد از دو سال باز
عصری کنار پنجره این شعر را سرود

 

هادی خوانساری


http://asru.blogfa.com/post-473.aspx


 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 116, | بازديد : 1796

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 اسفند 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

     از او ، به سوی او


 
چیزی بسان نور
شاید شبیه خیسی شبنم به روی برگ

یا رد پای شاپرکی در هوای صبح
گویی میان سینه من جای کرده است

عطری مشام جان مرا مست می کند
نوری دو چشم عاشق من را ربوده است

دیگر هوای این دل من ، جور دیگری ست
دل را قرار نیست

دل داده ام ز دست
من عاشقم به زمزمه بلبلان مست

من می دوم به ملاقات یک نگاه
سر مست یک سلام

دیدانه ام  ز تماشای قاصدک
فارغ ز پرده "من " ، هر چه هست ، اوست

می خواندم به ملاقات خویشتن
چون هر چه هست  ، اوست

زیباست هر چه هست
دیگر نمانده غمی در نگاه من

هرگز ندیده ، دیده من ، جز حضور او
دل داده ام به او

این سینه زان اوست
هر جا که می نگرم رد پای دوست

خورشید می شود، به طلوعی ز شرق عشق
مهتاب ، تا که بتابد به جسم شب

او در بهار می شکفد غنچه های گل
ظهر تموز رد شعاعی میان حوض
 
با دست خویش برگ خزان را کشیده است
می دوزد او ردای سپیدی برای کوه
می خواند او به نای قناری به زیر و بم

پر می کند دوباره شیشه عطر بهار را
باریده مهر او ، که بروید شمیم یاس

من دیده ام همه جا جلوه های نور
بدرود سایه ها

بدرود هر چه غم
روئیده مهر گیاهی به جان من

بوسیده گونه من را ، نسیم او
بگرفته دست دیده من را ، عصای دوست

آتش به طور جان من ، از این ظهور اوست
من غرق این حضور

او نور جلوه گر ،
بنشسته در دلم ، که بخواند مرا به خویش

چیزی شبیه عشق
شاید شبیه دعوت دریا ، ز قطره ای

می خواندم به خویش
تفسیرچرخه زیبای عاشقی

من بوده ام از او
اینک به سوی او

زیبا ترین سفر
از او ، به سوی او

روزی  شروع نموده سفر را ز شهر او
پیموده ام  ، دو روزه سفر را  ، به قصد او

بر گشت گم شده ای ، رو به سوی دوست
من محو او ، که هست

فارغ ز هر چه نیست
آری چه عاشقم
دل داده ام به نور

 

کیوان شاهبداغی 
 
http://k1shahbodagh.blogfa.com/post/238

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 116, | بازديد : 1700

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 اسفند 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

 

کلاغ پر ... گفتند: کلاغ شادمان گفتم: پر
گفتند: کبوترانمان، گفتم: پر

گفتند: خودت، به اوج اندیشیدم
در حسرت رنگ آسمان، گفتم: پر!

گفتند: مگر پرنده ای؟ خندیدم
گفتند: تو باختی و من رنجیدم!

در بازی کودکان فریبم دادند!
احساس بزرگ پر زدن را چیدم

آن روز به خاک آشنایم کردند
از نغمه پرواز جدایم کردند!

آن باور آسمانی از یادم رفت
در پهنه این زمین رهایم کردند!

گفتند: پرنده، گریه ام را دیدند
دیوانه خاک بودم و فهمیدند

گفتم: که نمی پرد نگاهم کردند
بر بازی اشتباه من خندیدند...


 
  «نغمه رضایی»


http://asmanitarindel.persianblog.ir/tag/%D9%86%D8%


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 116, | بازديد : 1571

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 اسفند 1391 توسط سیدمجتبی محمدی


خلقت ِ من در جهان یک وصله ی ناجور بود
من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود؟

خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق ِ خویش
از عذاب ِ خلق و من یارب چه ات منظور بود؟

حاصلی ای دهر از من غیر ِ شرّ ُ و شور نیست
مقصدت از خلقت ِ من سیر شرّ ُ و شور بود؟

ذات ِ من معلوم بودت ، نیست مرغوب از چه ام
آفریدستی ، زبانم لال چشمت کور بود؟

ای چه خوش گر چشم می پوشیدی از تکوین ِ من
فرض می کردی که ناقص خلقت ِ یک مور بود

ای طبیعت گر نبودم من جهانت عیب داشت؟
ای فلک گر من نمیزادی اجاقت کور بود؟
قصد ِ تو از خلق ِ عشقی من یقین دارم فقط
دیدن ِ هر روز یک گون رنج ِ جوراجور بود

گر نبودی تابش ِ استاره ی من در سپهر
تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی نور بود؟

راست گویم ، نیست جز این علت ِ تکوین ِ من
قالبی لازم برای ساحت ِ یک گور بود

آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب
گر خدایی هست ! ز انصاف ِ خدایی دور بود

مقصد ِ زارع ز کشت و زرع ، مشتی غله است
مقصد ِ تو زآفرینش مبلغی قاذور بود؟

گر من اندر جای تو ، بودم امیر  ِ کائنات
هر کسی از بهر  ِ کار  ِ بهتری مامور بود

آنکه نتواند به نیکی پاس ِ هر مخلوق داد
از چه کرد این آفرینش را ، مگر مجبور بود؟

 

میرزاده عشقی
 
http://sheresepid.persianblog.ir/post/81


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 116, | بازديد : 1486

صفحه قبل 1 صفحه بعد