تبلیغات اینترنتیclose

tehran-attorney.com

پيچک دريچه 99
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

 

 

 

کانال پیچک در آپارات کلیک کنید

 
آمده های کتاب
 
نمایشگاه کتاب امسال 1395،شهر افتاب

برای اطلاعات بیشتر لطفا روی کتاب کلیک کنید 

  

کاربران عزیز

وبلاگ دارای  نرم افزار  معنی کلمات است

روی کلمه مورد نظر با موس هایلایت کنید تا به رنگ سبز در آید

باکلیک روی رنگ سبز کلمه مورد نظر معنی میشود

             دوستان گرامی پیچک قاصدک شعر و غزل در تلگرام هم اینک فعال است 

 آدرس http://telegram.me/pichak_iran_sc  برای ورود اینجا کلیک کنید 

  


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc



امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ شنبه 15 مهر 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

اشکی که روی گونه ی ما خط کشيده  است

خون ِمقطری ست که رنگش پريده است

هر اشک ما چکيده ی صدها شکايت است

امشب ببين چقدر شکايت چکيده است !

قلب من و تو گنبد سرخی است که در آن

روح رحيم حضرت عشق آرميده است

مقرون به صرفه نيست که عاشق شويم چون

دوران اوج عشق به پايان رسيده است

اينجا مشخص است که گنجشک چند بار

از لانه اش بدون مجوز پريده است !

حتی مشخص است کجا و چگونه شمع

پروانه را شبانه به آتش کشيده است !

 

غلام رضا طریقی

http://www.ebad1625.blogfa.com/post-414.aspx


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 99, | بازديد : 1748

نوشته شده در تاريخ شنبه 15 مهر 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است
به خیسی چمدانی که عازم سفر است

من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم
که سرنوشت درختان باغمان تبر است

به کودکانه ترین خواب های توی تنت
به عشقبازی من با ادامه ی بدنت

به هر رگی که زدی و زدم به حسّ جنون
به بچّه ای که توام! در میان جاری خون

به آخرین فریادی که توی حنجره است
صدای پای تگرگی که پشت پنجره است

به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره
به خوردن ِ دمپایی بر آخرین حشره

به «هرگز»ت که سؤالی شد و نوشت: «کدام؟»
به دست های تو در آخرین تشنّج هام

به گریه کردن یک مرد آنور ِ گوشی
به شعر خواندن ِ تا صبح بی هماغوشی

به بوسه های تو در خواب احتمالی من
به فیلم های ندیده، به مبل خالی من

به لذّت رؤیایت که بر تن ِ کفی ام
به خستگی تو از حرف های فلسفی ام

به گریه در وسط ِ شعرهایی از «سعدی»
به چای خوردن تو پیش آدم بعدی

قسم به اینهمه که در سَرم مُدام شده
قسم به من! به همین شاعر تمام شده

قسم به این شب و این شعرهای خط خطی ام
دوباره برمی گردم به شهر لعنتی ام

به بحث علمی بی مزّه ام در ِ گوشت
دوباره برمی گردم به امن ِ آغوشت

به آخرین رؤیامان، به قبل کابوس ِ
دوباره برمی گردم، به آخرین بوسه

 

 سید مهدی موسوی

http://tolerant71.blogfa.com/90092.aspx


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 99, | بازديد : 1688

نوشته شده در تاريخ شنبه 15 مهر 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

چرا از مرگ مي ترسيد ؟

 

 
 چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟

- مپنداريد بوم نااميدي باز ،
به بام خاطر من مي كند پرواز ،
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است .
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است –

مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد ؟
مگر افيون افسون كار
نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد ؟
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست ؟
مگر دنبال آرامش نمي گرديد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟

كجا آرامشي از مرگ خوش تر كس تواند ديد ؟
مي و افيون فريبي تيزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند ،
خماري جانگزا دارند .

نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي كه هشياري نمي بيند !

چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
بهشت جاودان آنجاست .
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوي مرگ مهربان ، آنجاست !
سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي ست .

همه ذرات هستي ، محو در روياي بي رنگ فراموشي ست .
نه فريادي ، نه آهنگي ، نه آوايي ،
نه ديروزي ، نه امروزي ، نه فردايي ،
زمان در خواب بي فرجام ،
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند !

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه از آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران كه هرجا ” هركه را زر در ترازو ،
زور در بازوست “ جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد
كه كام از يكدگر گيرند و خون يكدگر ريزند
درين غوغا فرو مانند و غوغاها برانگيزند .

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟


 فریدون مشیری

http://www.fereydoonmoshiri.org/fmpage0203.htm


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 99, | بازديد : 1945

نوشته شده در تاريخ شنبه 15 مهر 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن

باده خاص خورده ای نقل خلاص خورده ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن

روز الست جان تو خورد می ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن

دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن

من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن

ای دل پاره پاره ام دیدن او است چاره ام
او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن

ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
گر نه سماع باره ای دست به نای جان مکن

نفخ نفخت کرده ای در همه دردمیده ی
چون دم توست جان نی بی نی ما فغان مکن

کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن

ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن

هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن

شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن

باده بپوش مات شو جمله تن حیات شو
باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن

باده عام از برون باده عارف از درون
بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن

از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن

 

مولانا جلال الدین بلخی مولوی

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 99, | بازديد : 4712

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 4 مهر 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

اجازه هست که اسم ترا صدا بزنم

به عشق قبلی یک مرد پشت پا بزنم

 
اجازه هست که عاشق شوم، که روحم را

میان دست عرق کرده تو تا بزنم

 
دوباره بچه شوم بی بهانه گریه کنم

دوباره سنگ به جمع پرنده ها بزنم

 
دوباره کنج اتاقم نشسته شعر شوم

و یا نه! یک تلفن به خود شما بزنم

 
نشسته ای و لباس عروسیت خیس است

هنوز منتظری تا که زنگ را بزنم

 
برای تو که در آغاز زندگی هستی

چگونه حرف ز پایان ماجرا بزنم؟!
 

دوباره آمده ای تا که عاشقت باشم

و من اجازه ندارم عزیز جا بزنم!

 

 سید مهدی موسوی

http://just-poem.blogfa.com/category/1


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 99, | بازديد : 1890

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 مهر 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

آخرین پیک است این، ساغر نمی گوید دروغ
مادرش آمد ، صدای در نمی گوید دروغ

از شروع مدرسه بابا همینطور آب داد!
دسته گل هایی که شد پرپر نمی گوید دروغ

من نبودم بود او، من آمدم بابا نبود
بچه یعنی تخم جن!! مادر نمی گوید دروغ

بود اخراجت صحیح، آدم خطایت محرز است
هر چه باشد حضرت داور نمی گوید دروغ

خواب دیدم رفته ام مکه عنایت شد به من
بر سرم این فضله کفتر نمی گوید دروغ!

من نمی گویم خدا مرده است.. نیچه راست گفت..
مطمئن هستم ولی کافر نمی گوید دروغ

حال ما این روزها بد نیست اما می شود..
آتش در زیر خاکستر نمی گوید دروغ

گر میسر نیست حرف بد زدن از روبرو
می توان از پشت زد، خنجر نمی گوید دروغ

می توان زیر فشار عده ای خر همچنان
سبز ماند و سبز شد، شبدر نمی گوید دروغ

یا که عمری در کثافت غلت زد با اینهمه
حس خوبی داشت نیلوفر نمی گوید دروغ

تا ابد نتوان دهان خانه ها را گل گرفت
زیر سقف، این درز شرم آور نمی گوید دروغ

کار هر خر نیست شاخ انداختن، نه! واقعا ــ
کار هر خر نیست! گاو نر نمی گوید دورغ

هیچ چیزی در جهان مانند مردن راست نیست
بعد مرگش آدمی دیگر نمی گوید دروغ

بی گمان هر کس که باشد کارش از این ور درست
هیچ وقت اینقدر از آن ور نمی گوید دروغ!!

کی به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند؟
حافظ! آدم بر سر منبر نمی گوید دروغ!

ما مسلمانیم و ایرانی، هزاران بار شکر!
یک نفر حتی در این کشور نمی گوید دروغ!

راست فرمودند الشعرو لسان الصادقین
هیچکس از شاعران بهتر نمی گوید دروغ

 

رحیم رسولی

http://alirad24.blogfa.com/


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 99, | بازديد : 1787

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 شهريور 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

اي نخستين بدر، هر شب ديدنت را دوست دارم

آسمان در آسمان تابيد نت را دوست دارم

اي خداي خاك !  وقتي ابرها را مي تكاني

از درختي مرده ، خرما چيدنت را دوست دارم

دست هايت را همان اندازه كه شمشير مي زد

وصله وقتي مي زند پيراهنت را دوست دارم

آه اي بر چاه ِ عدل ِ كوفه بوتيمار غمگين

گريه كن اين ترس ازخشكيدنت را دوست دارم

درد اگر بر شانه هايت بود مرهم مي نهادم

آه از آن درد ِ دگر، ناليدنت را دوست دارم

تو نه قرآن ، نه، سر فرزند را بر نيزه ديدي

حكم اگر اين است من جنگيدنت را دوست دارم

دست بر خون قبضه ي شمشير مي رقصي و دشمن

مي رمد بي سر و من رقصيدنت را دوست دارم


*****

نه غزل ظرفيتش كم نيست اما دردهايت...!

آه بر اين بيت ها خنديدنت را دوست دارم

من از آن ياس، آن كه در دستان سرسبز تو خشكيد

خارج از باغ آخرين بوئيدنت را دوست دارم

سيم آخر را زدم ديگرجنون از حد گذشته است

هرچه بادا باد آقا من زنت را دوست دارم

دست هاي تو كليد رازهاي سر به مهر است

كمتر از آنم ولي فهميدنت را دوست دارم

تو همان ماه ِ دليل ِ آفتاب ِ آخريني

گفتم اي بدر نخستين، ديدنت را دوست دارم

 

 

مرداد 84 – صالح سجادی


 http://gazalenab.blogfa.com/


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 99, | بازديد : 2064

نوشته شده در تاريخ جمعه 24 شهريور 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

حاجتي نيست كه آزار دهد كس ما را
اينكه زنداني خاكيم همين بس ما را

چشم پوشيدم از اين باغ خزان‌ديده چنان
كه نه با گل سر و كار است و نه با خس ما را

عشق هم رفت چو شد دور جواني سپري
به چه خشنود توان كرد از اين پس ما را

مي‌سپارم سر و جان در قدم قاصد مرگ
اگر از در رسد اين پيك مقدس ما را

كس نديده است چون من بندة بي‌مقداري
كه به هر كس كه فروشند دهد پس ما را

جز تو يارب به كسي نيست مرا روي اميد
تو مكن خوار به چشم كس و ناكس ما را

تا غني در گرو‌ِ منت خلق است «سهي»
جامة فقر به از جامة اطلس ما را

 

ذبيح‌ا لله صاحبكار

http://reticence.blogfa.com/9005.aspx

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 99, | بازديد : 1953

نوشته شده در تاريخ جمعه 24 شهريور 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی

نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی

نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی

به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی

کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

گهی افتان و خیزان چون غباری دربیابانی
گهی خاموش و حیران چون نگاهی برنظرگاهی

رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
باقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی

 

رهی معیری


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 99, | بازديد : 1932

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 شهريور 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

توی صحنۀ غریب زندگی
هممون در نقش یه بازیگریم
با همیم تو بازیهای روزگار
از درون هم ولی بی خبریم

هممون پشت نگاه صورتک
همیشه از صبح تا شب قایم می شیم
واسه پنهون کردن گریه هامون
روی قلب و روحمون خط می کشیم

بهتر به قلبامون دروغ نگیم
زندگی هر طور که باشه میگذره
منو تو مسافریم تو این روزا
مثل خورشید تو نگاه پنجره

توی پشت صحنۀ دنیای ما
خوبی و بدی میمونه یادگار
زندگی برای ما یه خاطره است
از تمام قصه های روزگار

توی پشت صحنۀ دنیای ما
خوبی و بدی میمونه یادگار
زندگی برای ما یه خاطره است
از تمام قصه های روزگار

 

ترانه مکرم


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 99, | بازديد : 1728

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 شهريور 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

افتاد خم شدم که برش دارم آب شد
فرقی نکرد آدم و گندم خراب شد
 
از ابتدای خلقتمان معصیت شکفت
وجدانمان دچار هزاران عذاب شد

رفتیم تا گلیم خود از گل بدر کنیم
بهتر نشد که هیچ ، زد و منجلاب شد

بعدش بهار در خم این کوچه باغ مرد
عکسش به روی طاقچه ها رفت و قاب شد
 
دستی که دوست آمد و بر شانه ام گذاشت
در گیر و دار حادثه روزی طناب شد
 
اختر شناس دهر سرش زیر آب رفت
ولگرد شهر یک شبه عالیجناب شد

دیروز مردی از سر زیبایی و جمال
در پیش چشم ما به زنی انتخاب شد
 
امروز دامن همه دختران شهر
کوتاهتر به کوری چشم حجاب شد
 
فردا کدام فاجعه رخ می دهد عزیز
در عالمی که عفت و غیرت سراب شد
 
مردی به جای پول زنش را گرو گذاشت
این هم جنایتی که از این هفته باب شد
 
دیگر دعا کنیم خدا مرگمان دهد
شاید دعای خسته دلان مستجاب شد

این آبرو به قالب یک رو در آمد و
تا ریخت خم شدم که برش دارم آب شد

فرامرز عرب عامری

 http://ghazalkhane.mihanblog.com/post/tag


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 99, | بازديد : 2337

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 شهريور 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

زمین

با کودکان سرزمینم ، مهربان تر باش

نریزان سقف مردم را

وقاری پیشه کن دیگر

نلرزان اینچنین خود را

نترسان دم به دم ما را

 

برویان گندمی

تا سفره ای ، گسترده از لطف تو بگشایند

توانی گر به مهری ُگَل برویانی

دگر آوار یعنی چه ؟

بروی سینه ات یک سبزه زار مهر را تقدیم مردم کن

نمی دانی ، غریو شادی این کودکان ، زیبا تر از فریاد آوار است ؟

 

زمینا

مهربانی کن

گره از ابروان بسته ات وا کن

بدان این مردمان از خاک

سهم دیگری دارند ، جز آوار

نکن باور ، گناهی دارد این طفلی که در گهواره خوابیدست

و باید سینه اش را خرد فرمایی

دلت می آید این خنده ، بخشکد بر لبان دختری در خاک ؟

نمی دانی که زنده دختران در خاک کردن ، رسم نازیباست ؟

 

ندیدی خانه های مردم آبادی ما را ؟

دلت پر بود ، جای دیگری آن را گشا

این خشت و گِل طاقت ندارد ، مرگ می زاید

 

بجای کاسه چشم عزیزان ، سفره را پر کن

برویان بوته ای از یاسمن در دشت

و دست خالی این مردمان دریاب

 

زمین مهربان آهسته می گویم

 تو و این آب و این خورشید عالم تاب

بسمه الله

برویان مهربانی را

نگیر از ما به دل ،  قهری

رها کن کار گِل

از ُگل بگو با ما

 

کیوان شاهبداغی

http://k1shahbodagh.blogfa.com/post/188


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 99, | بازديد : 1781

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 5 شهريور 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

مثل آرامش آبی که خدا ساخته است

چه فرآیند قشنگی ز شما ساخته است

پس چراسهم تودرصحبت ناسوت من است-

-ازغزلخانه ی لاهوت جدا ساخته است؟!

این عجیب است که من اهل زمینم اما

مرغک روح مرا سربه هوا ساخته است

عشق شیطان رجیم است ولی باورکن

این پدرسوخته را نیزبه جا ساخته است!

شاه بیت غزلی تازه شدی درنفسم

یک نفردربدنم ازتوصدا ساخته است

باغ جولان ترا بی در و پیکر در من

اسب این حادثه راسخت رها ساخته است

جای خالی ترا  باز خدا پرکرده

شعردردوری توباغم ماساخته است

حکمتی هست درایی مرحله حتما گل من

پس نمیگویم ازاین پس که چراساخته است

دست راگرجه کشیده است بگیرم دستت

چون بخواهی بروم نیز دوپاساخته است

 

فهیمه محمودی

http://sadghazal.blogfa.com/


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 99, | بازديد : 1840

نوشته شده در تاريخ جمعه 3 شهريور 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

به دست غم گرفتارم، بیا ای یار، دستم گیر
به رنج دل سزاوارم، مرا مگذار، دستم گیر

یکی دل داشتم پر خون، شد آن هم از کفم بیرون
چو کار از دست شد بیرون، بیا ای یار، دستم گیر

 


ز وصلت تا جدا ماندم همیشه در عنا ماندم
از آن دم کز تو واماندم شدم بیمار، دستم گیر

کنون در حال من بنگر: که عاجز گشتم و مضطر
مرا مگذار و خود مگذر، درین تیمار دستم گیر

 


به جان آمد دلم، ای جان، ز دست هجر بی‌پایان
ندارم طاقت هجران، به جان، زنهار، دستم گیر

همیشه گرد کوی تو همی گردم به بوی تو
ندیدم رنگ روی تو، از آنم زار، دستم گیر

چو کردی حلقه در گوشم، مکن آزاد و مفروشم
مکن جانا فراموشم، ز من یاد آر، دستم گیر

شنیدی آه و فریادم، ندادی از کرم دادم
کنون کز پا درافتادم، مرا بردار، دستم گیر

نیابم در جهان یاری، نبینم غیر غم‌خواری
ندارم هیچ دلداری، تویی دلدار، دستم گیر

عراقی، چون نه‌ای خرم، گرفتاری به دست غم
فغان کن بر درش هر دم، که ای غمخوار، دستم گیر
 

 

عراقی

http://ganjoor.net/eraghi/divane/ghazale/sh130/


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 99, | بازديد : 1397

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

آیینه شکسته

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را
 ای آینه مردم من از حسرت و افسوس
او نیز که بر سینه فشارد بدنم را
 من خیره به آینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را
 

فروغ فرخزاد


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه75,پيچک دريچه 99, | بازديد : 2211

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 تير 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

ماهم آمد به در خانه و من خانه نبودم

خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم

آن که می خواست برویم در دولت بگشاید

با که گویم که در خانه به رویش نگشودم

آمد آن دولت بیدار و مرا بخت فروخفت

من که یک عمر شب از دست خیالش نغنودم

آنکه می خواست غبار غمم از دل بزداید

آوخ آوخ که غبار رهش از پا نزدودم

یار سود از شرفم سر به ثریا و دریغا

که به پایش سر تعظیم به شکرانه نسودم

ای نسیم سحر آن شمع شبستان طرب را

گو به سر می رود از آتش هجران تودودم

جان فروشی مرا بین که به هیچش نخرد کس

این شد ای مایه امید ز سودای تو سودم

به غزل رام توان کرد غزالان رمیده

شهریارا غزلی هم به سزایش نسرودم

 

استاد محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار )

http://www.rosva2011.blogfa.com/post-7.aspx


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 99, | بازديد : 2038

صفحه قبل 1 صفحه بعد