پيچک دريچه79
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

آمـــــــــــــــــــده های کتاب

 

ورود به وبلاگ نشر کلیک کنید

 

دوستان وبلاگ دارای واژه یاب می باشد

روی لغت را های لایت کنید یا با موس روی آن بکشید

تا  به رنگ آبی در آید تا  واژه مربوطه معنی شود

توجه :با مروگر اکسپلوره 8 و پایین تر قابل اجرا نیست

 



نوشته شده در تاريخ شنبه 10 تير 1391 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

این روزها درون من از اژدها پُر است
یعنی گلوی سوخته ام از صدا پر است

از گام های تلخ و نفس های مرد ه ام،
دهلیزهای گیج شفاخانه ها پر است

دیوار، سقف، پنجره، هی درد! درد! درد!
...هر چند طاق های اتاق از دوا پر است

این روزها خلاصه به این روزها شده
گر چه سرِ کلافه ام از ماجرا پر است

از مفلسی رها شده ام، جیب های من
از خفه گی و آفت و بیم و بلا پر است

هستم! اگر چه خسته و لبریزِ نیستی
هستم! اگر چه زندگی ام از خلا پر است

 

سهراب سیرت

http://panjara.net/poetry/?mode=view&poet=87&offset=4

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه79, | بازديد : 867

نوشته شده در تاريخ شنبه 10 تير 1391 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

همچو نی می نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل

 

رهی معیری

http://panjara.net/poetry/?mode=view&ref=index&id=143

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه79, | بازديد : 987

نوشته شده در تاريخ شنبه 10 تير 1391 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

از كوچه ها رد شد و آرام و روبراه 

مردي غريب و سكوتي به حجم آه

بي هيچ واهمه از پيچ كوچه رفت

مرد تمام دلهره هاي غريب چاه

آيينه دار روشن فرداي اين و آن

سنگ صبور ناله ي تب دار و بي گناه

در گير و دار خستگي از مردهاي شهر

غم بود و مسجد و محراب  يك نگاه

شب در هجوم توطئه مي رفت تا سحر

 زخمي عميق بكارد به فرق ماه

بغضش  گرفت و نگاهي كه ناگهان

مي ريخت خون علي را در آن پگاه

 اعظم زارع

http://noghrebaran.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه79, | بازديد : 784

نوشته شده در تاريخ شنبه 10 تير 1391 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

امشب تمام عاشقان را دست به سر کن

یک امشبی با من بمان ، با من سحر کن .

بشکن سر من ، کاسه ها و کوزه ها را ،

کج کن کلاه ، دستی بزن ،مطرب خبر کن.

گل های شمعدانی همه شکل تو هستند

رنگین کمان را ، به سر زلف توبستند

تو میر عشقی عاشقان بسیار داری

پیغمبری با جان عاشق کار داری

 *************

گل نیلوفر آبی پشت پلک من می خوابی؟

میشی آفتاب خصوصی واسه دلم بتابی

آروم آروم نازی نازی با دل تنگم می سازی

میبریم تا پشت ابرا سفر دور و درازی

روی کاغذای پاره می کشی نقش ستاره

نقش یک عاشق ابری که تو نقاشیت بباره

 **************

روی ماه دستمال نمدار میکشم

نوک قاشق آسمون و می چشم

می پاشم ستاره ها رو سر رات

که بیای قدم بذاری رو چشام

شبا رو جمع میکنم تا میزنم

رنگ روغنی به فردا میزنم

همه ی  تلخی ها رو دور میریزم
 
شیرینی به طعم دریا می زنم

واسه اومدنت برنامه هاست

همه جاده ها آب پاشی میشه

نوک هر پرنده ای شاخه گلی است

کف رودخونه هامون کاشی میشه

یه حساب تازه ای باز می کنم

شکل ماهت رو پس انداز می کنم

نازنین غزل غزل داد

توی کوچه های شمشاد

با لب ترانه فریاد

گل نرجس باغت آباد

 **************

عاشقان پنجره باز است اذان می گویند

قبله ام سمت نماز است اذان می گویند

عاشقان هرچه بخواهید بخواهید خجالت نکشید

یار ما بنده نواز است اذان می گویند

 ***********

دوباره  شب  که  میرسد ،  پر  از  ستاره  میشوم

دوباره  واژه های خیس ،  پر از  ترانه  میشوم

دوباره  باد  میبرد ، مرا

 به  لانه ی   فرشتگان

 میان ابرهای بی کسی و لخته لخته آسمان

دوباره ماه میشوم ، دوباره باغ میشوم

مهتاب اگر نشد، نشد!

خودم چراغ میشوم...

 

محمد صالح علا

http://nice-nice.blogfa.com/post-30.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه79, | بازديد : 2726

نوشته شده در تاريخ جمعه 9 تير 1391 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

تو و این پرسه های یک نفره
تو و این کوچه های تکراری

شعرهایی برای ننوشتن
خوابگاهی برای بیداری

 تو و این دوستان ِ نامردت
تو و این شعرهای بی شاعر

تو و این کافه های تنهایی
تو و این ... خاک بر سرت یاسر !

 کاش می مُردی و نمی دیدی
کاش چشم همه بصیرت داشت

کاش افسانه های کودکی ات
مثل حـــنانه ات حــقیقت داشت !

کاش دنیا همان دو روزی بود
که تو در رشت گریه می کردی

هیچ فرقی نداشت دلتنگی
رفت و برگشت گریه می کردی...

 زندگی کفـٌــه های اجبار است
یک ترازوی مست و دیوانه

یک طرف ، نفرت ِ تو از دنیا
یک طرف ، عشق ِ تو به حنانه

 زندگی روی موج تکرار است
باز هم گریه ، باز هم شانه

باز هم نفرت تو از دنیا
باز هم عشق تو به حنانه

 صبر کن ! تازه اول راه است
بـُــرد ِ تو از شکست می آید

یعنی آسان ز دست خواهد رفت
هر چه آسان بدست می آید !

صبر کن ! شب تمام خواهد شد
بعد از این روزهای بی تابی

می روی توی غـــار مـــردمـــکــــش
مثل اصحاب کهف می خوابی !

 کوه باش و بریز توی خودت
عشق باید به کوه تکیه کند

مرد باش و به درد عادت کن
چه کسی دیده مرد گریه کند !؟

 قصه ی عشق از زمین که گذشت
از هوایی شدن هراسی نیست

پیش بینی نکن چه خواهد شد
عشق مثل هواشناسی نیست

قصه ی عشق و زندگی این است :
پرسه در کوچه های تکراری

شعرهایی برای ننوشتن
خوابگاهی برای بیداری !

یاسر قنبرلو

http://moraffah.blogfa.com/cat-183.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه79, | بازديد : 862

نوشته شده در تاريخ جمعه 9 تير 1391 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

آیــینه سر بدزد کـــــــه کـــــــورند سنگها

فرسنگهـــــــا ز عــاطــــــفه دورند سنگها

تـــــا آبهــا دوبـــاره بیفتند از آســــــــــیاب

ایـــــن روزهــــــــــــا چقدر صبورند سنگها

آیینه چون شکست بــــه تکثـــیر می رسد

بیــــــهوده در تدارک گـــــــــــــورند سنگها

بــــــــاید قدم گذاشت ولیکن به احتیـــــاط

کـــــز دیر بـــــــــــــــاز سّد عبورند سنگها

این است حرف تیشه ی آتش زبان که گفت

مثل همیــــشه تـــــــــــــابع زورند سنگها

از سنگ جز سقــــــــــــوط توقع نمی رود

در قــــــلّه بسکه مست غــــرورند سنگها

 

خلیل جوادی

http://khaliljavadi.persianblog.ir/1385/9/

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه79, | بازديد : 818

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 تير 1391 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟
 ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟
 بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم
 ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را
 ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من
 ببوسم آنلب شیرین جان فزای تو را
کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد
 که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را
 مباد روزی چشم من ای چراغ امید
که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را
دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود
 مگر صبا برساند به من هوای تو را
چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان
که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را
 ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من
 که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را
 سزای خوبی نو بر نیامد از دستم
 زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را
 به ناز و نعمت باغ بخشت هم ندهم
 کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را
 به پایداری آن عشق سربلندم قسم
 که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را

 

هوشنگ ابتهاج

 
http://sarapoem.persiangig.com/link7/saye2.htm

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه79, | بازديد : 778

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 تير 1391 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم
 وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

گر سوختنم باید افروختنم باید
 ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم 

 صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خک در آمیزم

 


چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
 صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم

 
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم 

 چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم

 


ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
 زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

هوشنگ ابتهاج

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه79, | بازديد : 849

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 تير 1391 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

بی روی تو در بساط من جز غم نیست

اندوه من از فراق رویت کم نیست

جز با تو در این بهشت دنیا به خدا

حوا که زیاد است - دلم - آدم نیست  !

 

 چشمان تو بس خمار دارند از من

سبزینگی بهار دارند از من

از چشم خودت سوال کن میگویند

دنیایی از انتظار دارند از من !

 

باز آن دل سنگ تو دلم می شکند

در کوچه ی تو  باز سرم می شکند

تکلیف مرا بیا خودت روشن کن

در مشق تو هر شب قلمم می شکند

 

رفتی و نماند در  دلم صبر و قرار

بردی همه حاصلم جز این ناله  ی زار

زرد است همه  دفتر من برگ به برگ

سبز است ولی خاطره ات مثل بهار

 

 

گل بوی تو را غالیه داری بکند

 

ساغر ز لب تو میگساری بکند

 

آرام دلی  و در شگفتم که چرا

 

در روی تو بوسه بیقراری بکند

 

 

 

ای سرخترین انار آبت بخورم

 

گیلاس منی ؛ شراب نابت بخورم

 

خوش باشد اگر شبی در آغوش ادیب

 

خوابت ببرد لب کبابت بخورم

 

 

 

عمریست که جز سیب پریوش نخورم

 

عشق است و هوس ؛ هیچ دریغش نخورم

 

یک سیب جدید سبز شد در راهم

 

آدم نیستم اگر فریبش نخورم !

 

محمود صادقی (ادیب عشق)

 http://www.19paknevis.blogfa.com/

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه79, | بازديد : 713

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 6 تير 1391 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

امشب از آسمان ديده ي تو

روي شعرم ستاره مي بارد

در سكوت سپيد كاغذ ها

پنجه هايم جرقه مي كارد

شعر ديوانه ي تب آلودم

شرمگين از شيار خواهش ها

پيكرش را دوباره مي سوزد

عطش جاودان آتش ها

آري، آغاز، دوست داشتن است

گرچه پايان راه نا پيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

از سياهي چرا حذر كردن

شب پر از قطره هاي الماس است

آنچه از شب بجاي مي ماند

عطر سكر آور گل ياس است

آه، بگذار گم شوم در تو

كس نيابد ز من نشانه ي من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه ي من

آه بگذار زين دريچه ي باز

خفته در پرنيان روياها

با پر روشني سفر گيرم

يگذرم از حصار دنياها

داني از زندگي چه مي خواهم

من تو باشم ، تو ، پاي تا سر تو

زندگي گر هزار باره بود

بار ديگر تو، بار ديگر تو

آنچه در من نهفته درياييست

كي توان نهفتنم باشد

با تو زين سهمگين طوفاني

كاش ياراي گفتنم باشد

بس كه لبريزم از تو، مي خواهم

بدوم در ميان صحرا ها

سر بكوبم به سنگ كوهستان

تن بكوبم به موج درياها

بس كه لبريزم از تو، مي خواهم

چون غباري ز خود فرو ريزم

زير پاي تو سر نهم آرام

به سبك سايه ي تو آويزم

آري آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه نا پيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

 فروغ فرخزاد

http://matrix-1361.blogfa.com/88023.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه75,پيچک دريچه79, | بازديد : 1144

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 تير 1391 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

باز چندین صدای صرفه رسید ،رعشه افتاد در تمام تنش

ارمغان پریدنش بودند خلط های نشسته در دهنش

 باید از جا دوباره برخیزم ،و بگیرم دوباره دستش را

ببرم در کمال تنهایی ،بگذارم برابرش لگنش

 دست او پر که می شد از دستم ،چه غریبانه ام دعا می کرد

"پیر شی ، کودکم " و پیرم کرد غم تحلیل رفتن بدنش

 حال آقا بزرگ خوب نبود ،آخریها نشسته می رقصید

رفتنش را به خانه می فهماند ، کم کمک با کنایه ی سخنش

 یادم آمد چه دار قالی ها ،که به دستان خویش بر پا کرد

و اهالی بی مروت ده ،همه خوردند ذره ذره تنش

 همه عمر زیر لب می خواند " یا علی یا علی کجاست خدا ؟ "

و علی آمد آخر و بردش ،تا نشانش دهد خدا شدنش

 دست آقا بزرگ خالی مرد ،آخرش پشت دار قالی مرد

آری آری چقدر عالی مرد ،مثل مرگ غریب در وطنش

 ای فرشته که آمدی ببری ،روح آقا بزرگ پیرم را

تو این مرغ تشنه ی پرواز ،من و این جسم مانده در کفنش

 

پوریا میر رکنی

http://mahdi-azari.persianblog.ir/post/212

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه79, | بازديد : 799

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 تير 1391 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

عشق،عشق می آفریند

 عشق زندگی می آفریند

زندگی رنج به همراه دارد

رنج دلشوره می آفریند

دلشوره جرأت می بخشد

جرأت اعتماد به همراه دارد

اعتماد امید می آفریند

امید زندگی می بخشد

زندگی عشق می آفریند

عشق عشق می آفریند.

 

"احمد شاملو"

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه79, | بازديد : 1286

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 تير 1391 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

اولدوز سایاراق گوزله میشم هر گئجه یاری

گج گلمه ده دیر یار یئنه اولموش گئجه یاری

 گؤزلر آسیلی یوخ نه قارالتی نه ده بیر سس

باتمیش گولاغیم گؤرنه دؤشور مکده دی داری 

بیر قوش آییغام! سویلیه رک گاهدان اییلده ر

گاهدان اونودا یئل دئیه لای-لای هوش آپاری 

 یاتمیش هامی بیر آللاه اویاقدیر داها بیر من

مندن آشاغی کیمسه یوخ اوندان دا یوخاری 

قورخوم بودی یار گلمه یه بیردن یاریلا صبح

باغریم یاریلار صبحوم آچیلما سنی تاری! 

 دان اولدوزی ایسته ر چیخا گؤز یالواری چیخما

او چیخماسادا اولدوزومون یوخدی چیخاری 

 گلمز تانیرام بختیمی ایندی آغارار صبح

قاش بیله آغاردیقجا داها باش دا آغاری

عشقین کی قراریندا وفا اولمیاجاقمیش

بیلمم کی طبیعت نیه قویموش بو قراری؟ 

سانکی خوروزون سون بانی خنجردی سوخولدی

سینه مده أورک وارسا کسیب قیردی داماری

 ریشخندله قیرجاندی سحر سویله دی: دورما

جان قورخوسی وار عشقین اوتوزدون بو قماری 

اولدوم قره گون آیریلالی او ساری تئلدن

بونجا قره گونلردی ایدن رنگیمی ساری

گؤز یاشلاری هر یئردن آخارسا منی توشلار

دریایه باخار بللی دی چایلارین آخاری 

از بس منی یاپراق کیمی هیجرانلا سارالدیب

باخسان اوزونه سانکی قیزیل گولدی قیزاری

 محراب شفقده ئوزومی سجده ده گؤردوم

قان ایچره غمیم یوخ اوزوم اولسون سنه ساری 

 عشقی واریدی شهریارین گللی- چیچکلی
 
 افسوس قارا یل اسدی خزان اولدی بهاری
 
استاد شهریار
 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه79, | بازديد : 916

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 4 تير 1391 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود

پیشه‌اش، جز تیره‌روزی و پریشانی نبود

زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می‌گذشت

زن چه بود آن روزها، گر زآن که زندانی نبود

کس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکرد

کس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبود

در عدالتخانه انصاف زن شاهد نداشت

در دبستان فضیلت زن دبستانی نبود

دادخواهیهای زن می‌ماند عمری بی‌جواب

آشکارا بود این بیداد؛ پنهانی نبود

بس کسان را جامه و چوب شبانی بود، لیک

در نهاد جمله گرگی بود؛ چوپانی نبود

از برای زن به میدان فراخ زندگی

سرنوشت و قسمتی جز تنگ‌میدانی نبود

نور دانش را ز چشم زن نهان می‌داشتند

این ندانستن، ز پستی و گرانجانی نبود

زن کجا بافنده میشد، بی نخ و دوک هنر

خرمن و حاصل نبود، آنجا که دهقانی نبود

میوه‌های دکهٔ دانش فراوان بود، لیک

بهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبود

در قفس می‌آرمید و در قفس می‌داد جان

در گلستان نام ازین مرغ گلستانی نبود

بهر زن تقلید تیه فتنه و چاه بلاست

زیرک آن زن، کو رهش این راه ظلمانی نبود

آب و رنگ از علم می‌بایست، شرط برتری

با زمرد یاره و لعل بدخشانی نبود

جلوهٔ صد پرنیان، چون یک قبای ساده نیست

عزت از شایستگی بود از هوسرانی نبود

ارزش پوشانده کفش و جامه را ارزنده کرد

قدر و پستی، با گرانی و به ارزانی نبود

سادگی و پاکی و پرهیز یک یک گوهرند

گوهر تابنده تنها گوهر کانی نبود

از زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زن

زیور و زر، پرده‌پوش عیب نادانی نبود

عیبها را جامهٔ پرهیز پوشانده‌ست و بس

جامهٔ عجب و هوی بهتر ز عریانی نبود

زن، سبکساری نبیند تا گرانسنگ است و بس

پاک را آسیبی از آلوده دامانی نبود

زن چون گنجور است و عفت گنج و حرص و آز دزد

وای اگر آگه ز آیین نگهبانی نبود

اهرمن بر سفرهٔ تقوی نمیشد میهمان

زآن که می‌دانست کآنجا جای مهمانی نبود

پا به راه راست باید داشت، کاندر راه کج

توشه‌ای و رهنوردی، جز پشیمانی نبود

چشم و دل را پرده میبایست اما از عفاف

چادر پوسیده، بنیاد مسلمانی نبود

خسروا، دست توانای تو، آسان کرد کار

ورنه در این کار سخت امید آسانی نبود

شه نمی‌شد گر‌در این گمگشته کشتی ناخدای

ساحلی پیدا از این دریای طوفانی نبود

باید این انوار را پروین به چشم عقل دید

مهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبود

 

پروین اعتصامی

http://ganjoor.net/parvin/divanp/mtm/sh180/

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه79, | بازديد : 749

نوشته شده در تاريخ شنبه 3 تير 1391 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

ببخشا مرا،عشق

گویا نبودم ندیدم

سکوتی ز لب های بسته نخواندم

و نشنیدم آن آه آرام و بغض صدا را

نخواندم من اورا که باید بخوانم

نفهمیدم عاشق نمی رنجد ازعشق

ببخشا اگر دل ندادم به خوبی

ببخشا مرا،عشق

بیهوده بودم

سلامی ندادم ز لب های بسته

قفس وا نکردم به آواز خسته

و مرهم نبودم به بالی شکسته

ببخشا اگر قهر بودم به ناز کبوتر

نبوسیده ام دست لرزان مادر

نخواندم دعایی که باران ببارد

و نذری که شاید عزیزی بیاید

ببخشا اگر

آتشی بر درختی نشاندم

اگر قامت سبز گل را شکستم

اگر دل ندادم ولیکن

شکستم،شکستم،شکستم

ندیدم من اشکی که بر گونه لغزید

نخواندم کلامی که بی واژه خشکید

نگفتم به او دوست دارمی را

نپرسیدم از دل سراغ دلی را

و بر گونه رد سرشکی نخواندم

ببخشا که من آیه ها را ندیدم

و با چشم بسته خدا را ندیدم

ندادم من آبی به یاس سپیدی

و یک مشت گندم زمستان به قمری

نبخشیدم اورا که با گریه می خواند

من و دست سردی که با قهر می راند

نپرسیدم احوال همسایه ای را

و آن پینه ی دست بیچاره ای را

ندیدم همو را که من خوانده بودم

به دنیا تو گویی که ناخوانده بودم

ببخشا مرا عشق

شرمنده بودم

اگر پشت در مرگ یاسی را ندیدم

و بر گونه رد کبودی نخواندم

عطش بود و ماه و تب و شرم دیدار

ببخشا شنیدم ولی باز من زنده ماندم

ببخشا مرا عشق

نبودی کنارم خدا را ندیدم

و من خواب بودم گذشت از کنارم من او را ندیدم

ببخشا که بی یاد او زنده بودم

کجا بوده ام فصل سرد جدایی

که دست تمنای خواهش ندیدم؟

ببخشا

نفهمیدم احساس ابر بهاری

وباران که بارید عاشق نبودم

به سر چتر بی حاصلی را گشودم

ننوشیدم از آب جاری رودی

نخواندم کتاب پر از عشق هستی

نفهمیدم از رود این راز مستی

نخواندم ز دریا حدیث رها را

نپرسیدم از موج راز فنا را

چرا قطره قطره در این "من" فسردم؟

چرا قطره ماندم و دریا نگشتم؟

خدا را چه می گویم ای عشق

آری ببخشا

ببخشا مرا عشق

عاشق نبودم

 

کیوان شاهبداغی

http://k1shahbodagh.blogfa.com/post/129

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه79, | بازديد : 1099

صفحه قبل 1 صفحه بعد