تبلیغات اینترنتیclose

tehran-attorney.com

پيچک دريچه 59
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

 

 

 

کانال پیچک در آپارات کلیک کنید

 
آمده های کتاب
 
نمایشگاه کتاب امسال 1395،شهر افتاب

برای اطلاعات بیشتر لطفا روی کتاب کلیک کنید 

  

کاربران عزیز

وبلاگ دارای  نرم افزار  معنی کلمات است

روی کلمه مورد نظر با موس هایلایت کنید تا به رنگ سبز در آید

باکلیک روی رنگ سبز کلمه مورد نظر معنی میشود

             دوستان گرامی پیچک قاصدک شعر و غزل در تلگرام هم اینک فعال است 

 آدرس http://telegram.me/pichak_iran_sc  برای ورود اینجا کلیک کنید 

  


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc



امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 21 خرداد 1391 توسط سیدمجتبی محمدی


از مال جهان ز کهنه و نو
دارم پسری به نام خسرو

هر چند که سال او چهار است
پیداست که طفل هوشیار است

در دیده من چنین نماید
بر دیده غیر تا چه آید

هر چند که طفل زشت باشد
در چشم پدر بهشت باشد

آری مثل است که قر نبی
در دیده ی مادر است حسنی

هان ای پسر عزیز دلبند
بشنو ز پدر نصیحتی چند

ز این گفته سعادت تو جویم
پس یاد بگیر هرچه گویم

می باش به عمر خود سحر خیز
وز خواب سحر گهان بپرهیز

اندر نفس سحر نشاتی است
کان را با روح ارتباطی است

دریاب سحر کنار جو را
پاکیزه بشوی دست و رو را

صابونت اگر بود میسّر
بر شستن دست و رو چه بهتر

با حوله پاک خشک کن رو
پس شانه بزن به مو و ابرو

کن پاک و تمیز گوش و گردن
کاین کار ضرورت است کردن

تا آن که به پهلویت نشیند
چرک گل و گوش تو  نبیند

در پاکی دست کوش کز دست
دانند ترا چه مرتبت هست

چرکین مگزار بیخ دندان
کان وقتِ سخن شود نمایان

پیراهن خویش کن گزیده
هم شسته و هم اتو کشیده

کن کفش و کلاه با برس پاک
نیکو بسُتُر ز جامه ات خاک

در آینه خویش را نظر کن
پاکیزه لباس خود به بر کن

از نرم و خشن هر آنچه پوشی
باید که به پاکیش بکوشی

گر جامه گلیم و گرچه دیباست            
چون پاک و تمیز بود زیباست

چون غیر به پیش خویش بینی
انگشت مبر به گوش و بینی

دندان بر کس خلال منمای
ناخن بر این و آن مپیرای

در بزم چنان دهن مدرّان
کت قعر دهان شود نمایان

خمیازه کشید می نباید
توری که به خلق خوش نیاید

چون بر سر سفره یی نشستی
زنهار مکن دراز دستی

زان کاسه بخور که پیش دست است
بر کاسه دیگری مبر دست

دِه قوت ز بیش و کم شکم را
در بند مباش بیش و کم را

با مادر خویش مهربان باش
آماده خدمتش به جان باش

با چشم ادب نگر پدر را
از گفته ی او مپیچ سر را

چون این دو شوند از تو خرسند
خرسند شود از تو خداوند

در کوچه چو می روی به مکتب
معقول گذر کن و مؤدّب

چون با ادب و تمیز باشی
پیش همه کس عزیز باشی

در مدرسه ساکت و متین شو
بیهوده مگوی و یاوه مشنو

اندر سر درس گوش می باش
با هوش و سخن نیوش می باش

می کوش که هر چه گوید استاد
گیری همه را به چابکی یاد

کم و گوی و  مگوی هرچه دانی
لب دوخته دار تا توانی
 
آن قدر رواست گفتن آن
کاید ضرر از نهفتن آن

نادان به سر زبان نهد دل
در قلب بود زبان عاقل

اندر وسط کلام مردم
لب باز مکن تو بر تکلم

زنهار مگو سخن بجز راست
هر چند ترا در آن ضرر هاست

گفتار دروغ را اثر نیست
چیزی ز دروغ زشت تر نیست

تا پیشه توست راست گویی
هرگز مبری سیاه رویی

از خجلت شرمش ار شود فاش
یاد آر و دگر دروغ متراش

چون خوی کند زبان به دشنام
آن به که بریده باد از کام

از عیب کسان زبان فرو بند
عیبش به زبان خویش مپسند

زنهار مده بدان به خود راه
کز مونس بد نعوذ بالله

در صحبت سفله چون درآیی
بالطبع به سفلگی گرایی

با مردم زی شرف در آمیز
تا طبع تو ذی شرف شود نیز

لبلاب ضعیف بین که چندی
پیچد به چنار ارجمندی

در صحبت او بلند گردد
مانند وی ارجمند گردد

در عهد شباب چند سالی
کسب هنری کن و کمالی

تا آن که به روزگار پیری
در ذلت و مسکنت نمیری

امروز سه سال پیش از این نیست
بی علم دگر نمی توان زیست

گر صنعت و حرفتی ندانی
زحمت ببری ز زندگانی

از طبّ و طبیعی و ریاضی
قلب تو به هرچه هست راضی

یک فن به پسند و خاص خود کن
تحصیل به اختصاص خود کن

خوانم به تو بیتی از نظامی
آن میر سخنوران نامی

" پالانگری به غایت خود
بهتر ز کلاه دوزی بد"

آن طفل که قدر وقت دانست
دانستن قدر خود توانست

هر آنچه رود ز دست انسان
شاید که به دست آید آسان

جز وقت که پیش کس نپاید
چون رفت ز کف به کف نیاید

گر گوهری از کفت برون تافت
در سایه وقت می توان یافت

ور وقت رود به دست ارزان
با هیچ گهر خرید نتوان

هر شب که روی به جامه خواب
کن نیک تأمل اندر این باب

کان روز به علم تو چه افزود
وز کرده خود چه برده ای سود

روزی که در آن نکرده ای کار
آن روز ز عمر خویش مشمار

من می روم و تو ماند خواهی
وین دفتر درس خواند خواهی

این جا چو رسی مرا دعا کن
با فاتحه روحم آشنا کن

 

 

ایرج میرزا

منبع 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 59, | بازديد : 1695

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 18 خرداد 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

ســر بـر روی شــانـه هـای مهــربـانت می گــذارم
عـقــده ی دل می گشــاید گـریه ی بی اختـیــارم
از غــــم نـامـردمـی ها بـغـض هـا در سیـنــه دارم
شـانـه هــایـت را بـرای گــریـه کردن دوسـت دارم
دوست دارم


 شـــانـه هــایـت را بــرای گـــریـه کردن دوسـت دارم
 بـــی تــو بـــودن را بــرای بـا تــو بـودن دوسـت دارم
     دوست دارم


خـالـــی از خـودخـواهـی مـن ، بـرتــر از آلایـش تـن
مـن تـو را والاتــر از تـن ، بــرتــر از مـن دوسـت دارم
شـــانـه هــایـت را بــرای گـــریـه کردن دوسـت دارم
 بـــی تــو بـــودن را بــرای بـا تــو بـودن دوسـت دارم

عــشـــق صدها چهــره دارد ، دست تو آیینه دارش
عــشـــق را در چهـــره ی آیینـه دیدن دوسـت دارم
در خـمـوشـی چشـم ما را قصـه هـا  گفتگوهاست
 من تـو را در جـذبـه ی محـــراب دیـدن دوسـت دارم
 شـــانـه هــایـت را بــرای گـــریـه کردن دوسـت دارم
 بـــی تــو بـــودن را بــرای بـا تــو بـودن دوسـت دارم

 

 در هــوای دیـدنـت یـک عمـــر در چلــه نشسـتــم
 چـلـه را در مقدم عشقت شکستن ،دوست دارم
 
بـغـض سـرگـــردان ابــرم ، قلــه ی آرامـشــم تــو

شـانـه هــایـت را بـرای گــریـه کردن دوسـت دارم
دوست دارم


عـمـق چشمــان تـو این دریــای شفــاف غـزل را
بـی نـیـــاز از ایـن زبــان لال گـفتـن دوسـت دارم

 

اردلان سرفراز

http://baran-may.blogfa.com/post/65


 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 59, | بازديد : 2132

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 خرداد 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

از این راهرو یک نفر رد شده

که عطرش همونه که تو می زنی

برای به زانو در آوردنم

تو از مرگ حتی جلو میزنی

 از این راهرو یک نفر رد شده

مث ِ وقتایی که تو ناراحتی

نفس میکشم با تمام وجود

عجب عطر خوبی زده لعنتی

صدات میکنم تا همه بشنون

جواب ِ صدام غیر ِ پژواک نیست

من اونقد شکستم حس میکنم

که هیچ ارتفاعی خطرناک نیست

 یه جوری دلم تنگ میشه برات

محاله بتونی تصور کنی

گمونم نمیتونی حتی خودت

جای خالیتو تو دلم پر کنی

از این راهرو یک نفر رد شده...

الان ایکاش نزدیک ِ تو بودم

تو این راه ِ مه آلود ِ شمالی

با این آهنگ دارم دیوونه میشم !

پر از بغضم .. فقط جای تو خالی..

ما با هم تا حالا دریا نرفتیم ...

از اون خونه .... از این دنیای خودخواه.....

تو رو شاید یه روزی قرض کردم !

به اندازه ی یه سفر ِ کوتاه

تو مغروری ... نمی ذاری بفهمم

که احساست به من تغییر کرده

دلت از آخرین باری که دیدی م

توی آغوش ِ سردم   گیر کرده !

چه خوبه پیرهن ِ منو بپوشی!

بهم تکیه کنی تا خسته می شی

تا بارون بند می یاد بمونی پیشم..

تو اینجوری به من وابسته میشی!!

میخوام تو آینه ها بهتر از این شم!

نگاه ِ من نوازشم بلد نیست!

به خاطر ِ تو التماس کردم

با لبهایی که خواهشم بلد نیست!

میخوام محکم نگه دارمت این بار

تو که باعث دلتنگیم می شی

بلایی به سر خودم می یارم!

که به چشمای من تسلیم میشی !

 

 مونا برزویی

http://mb2004.persianblog.ir/1390/10/


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 59, | بازديد : 2126

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 خرداد 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس کنند
و بگويند خدا خالق زيبايي
و سراينده ي عشق
آفريننده ماست مهربانيست که ما را
به نکويي، دانايي، زيبايي و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديک ، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد – به گمانم - کوچک
و بعيد در پي سودايي ست که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست
در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس کنند
لاي انگشت کسي قلمي نگذارند
و نخوانند کسي را حيوان
و نگويند کسي را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بکند
و به جز از ايمانش
هيچ کس چيزي را حفظ نبايد بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
که به جاي مغز ،
دل ها را تسخير کند
از کتاب تاريخ جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسي حرف دلش را بزند
غير ممکن را از خاطره ها محو کنند تا ،
کسي بعد از اين
باز همواره نگويد:"هرگز"
و به آساني هم رنگ جماعت نشود
زنگ نقاشي تکرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خلقت خلق
کار را در کندو
و طبيعت را در جنگل و دشت
مشق شب اين باشد
که شبي چندين بار همه تکرار کنيم :
عدل، آزادي، قانون، شادي
امتحاني بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن آخر وقت
به زباني ساده شعر تدريس کنند
و بگويند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما

 

مجتبي کاشاني 

http://roodavar.blogfa.com/8907.aspx


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 59, | بازديد : 1962

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 خرداد 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

وقتی نباشی ... پستچی یک بسته غم می آورد

تصـــــویـری از آینــــده با طـــرحِ عَــــــدَم می آورد

عمری به رسمِ عاشقـی در گـل نظـــر کردم ولی

گل با تمــــامِ خوشگـلی پیــشِ تو کـــم مـی آورد

حتـــی رقـــابت بیــنِ تــو با گــل اگـــر برپـــا شود

بلـبل  بــه نفــعِ خوبیـَت صـــدها قســـم می آورد

من تـازگی فهـمیـــده ام بی مهـــــربانی هـایِ تو

حتــی درختِ ســرو هـم از غصـه خــــم می آورد

لــــرزیدنِ قلــــــبم بــرایِ فکـــــرِ تنهـــا رفـتنــــت

مــن را به یـــادِ فــاجعـــه در شهــر بـَم مـی اورد

من خواب دیدم نیستـی ، وَ غم به قصدِ مـرگِ من

یک قهــوه یِ قاجــــار با مخـلوطِ  سـَـــم می آورد

جادویِ من در شـاعـری تنهــا نوشتـن بود و بـس

حـس تو صـــــدهـا شعـــر بـر لـوح و قلم می آورد

 

 

 جواد مزنگی

http://irafta.com/showtext.aspx?id=51


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 59, | بازديد : 1716

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 خرداد 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

رفتي دلم شكستي ، اين دل شكسته بهتر
پوسيده رشته عشق ، از هم گسسته بهتر

من انتقام دل را هر گز نگيرم از تو
اين رفته راه نا حق ، در خون نشسته بهتر

در بزم باده نوشان اي غافل از دل من
بستي دو چشم و گفتم ، ميخانه بسته بهتر

چون لاله هاي خونين ريزد سر شگم امشب
بر گور عشق ديرين ، گل دسته دسته بهتر

آيينه ايست گويا اين چهره ي غمينم
تا راز دل نداني ، در هم شكسته بهتر

فرسوده بند الفت ، با صد گره نيرزد
پيمان سست و بيجا ، اي گل ، نبسته بهتر

گر يادگار بايد از عشق خانه سوزي ...
داغي هما بسينه ، جاني كه خسته بهتر

 

 

هما میر افشار

http://forum.patoghu.com/thread35435.html


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 59, | بازديد : 1850

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 خرداد 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟ نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

 

 

زنده یاد  نجمه زارع

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 59, | بازديد : 1585

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 خرداد 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

از اتهام یک گناه ساده می ریزد

آیینه است از یک نگاه ساده می ریزد

بر بند رخت خانه شان هر شب گل مهتاب

بر آن قبای راه راه ساده می ریزد

با قوطی کبریت های خالی از دیروز

تا طرحی از یک سرپناه ساده می ریزد

با یک تلنگر می تکد از هر چه هیچاهیچ

خاکستر است، از یک دو آه ساده می ریزد

شوقی رها هر شب مرا مثل تبی ولگرد

در یک شب بی وعده گاه ساده می ریزد

سوت قطار کوکی شب خاطراتم را

در خالی یک ایستگاه ساده می ریزد

مثل همان دیروزهای خالی از لبخند

می آید و با یک نگاه ساده می ریزد

گاهی خدا، گاهی تب یک خواب رنگارنگ

از آن نگاه گاه گاه ساده می ریزد

من باختم سارا! چرا غم سایه ی خود را

هر شب در آن چشم سیاه ساده می ریزد؟

مهتاب شطرنجی چرا دلتنگی خود را

بر قلعه بان این سپاه ساده می ریزد؟

زندانی شبها منم یا تو که در چشمت

هرشب خدا یک خوشه ماه ساده می ریزد؟

***

با یک تلنگر می تکد از هر چه هیچاهیچ

خاکسترش از یک دو آه ساده می ریزد

چیزی نمی گوید ولی از هُرم آوازش

پوران، بنان، گلپا، الهه، ساده می ریزد

مثل همان دیروز های خالی از لبخند

اینگونه با یک اشتباه ساده می ریزد

اینگونه آری در شبیخون خزانی زرد

از برگ برگ یک گناه ساده می ریزد

 

 

دکتر محمدحسین بهرامیان

 http://shabeseffid.blogfa.com/


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 59, | بازديد : 1947

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 خرداد 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

 

اشک

دوید بر رخ زردم ز بیقراری اشک
گل خزان زده را کرد آبیاری اشک

خزان عمر به زردی رساند رنگ رخم
ببار بر سرم ای ابر نوبهاری اشک

کسی غبار غم از چهره ام نخواهد شست
اگر زدیده نیاید برون به یاری اشک

رخم ببوسد و بنوازد و به عذر قصور
به خاک،پیش من افتد به شرمساری اشک

بیار بر لبم ای سینه هرچه داری آه
بریز بر رخم ای دیده هرچه داری اشک

 

 

علی اشتری

http://forum.iranvij.ir


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 59, | بازديد : 1818

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 خرداد 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

مرد قاب عکس

تو را از همین زندگی خواستم

ازین تخت خوابی که دریا شده

ازین روزهای همیشه بلند

ازین عکس هرشب تماشا شده

 "پدر" واژه ای کاملا تازه بود

برای من ِ بی پدر، سوخته

برای همین قاب عکس بنفش

که عکس تو را بر خودش دوخته

 بزن توی گوشم که آدم شوم

بزن از خودم آفرین بشنوم

نبودی و انقدر خانم شدم

که فحش تو را نقطه چین بشنوم

 لگد کن مرا با همین اشکهام

که از یکدگر حامله می شدند

شبیه همان سوسکهای درشت

که در انفرادیت له می شدند

 میان خودم با خودم مانده ام

تو را توی ذهنم غلط می کشم ؟

تو مرد کمربندی یا قاب عکس ؟

دو روی تو را شیر و خط می کشم

 نه دیگر مهم است ترکم کنی

نه حتی مهم است ترکت دهم

به قول خودت آدمم کرده ای

پدر سایه ی نسبتا محترم !

 

 

پریسا کاوسی

http://www.kavoc.blogfa.com/8907.aspx


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 59, | بازديد : 1521

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 خرداد 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

 

نمی دانم تو می دانی دلم تنهاست
نمی دانم تو می دانی برای دیدنت تنگ است

 تو حتی اشک هایم را نمی بینی
 نمی بینی هوای چشم من این روز ها غمگین و بارانیست

نمی بینی دلم سرد و زمستانیست
نمی بینی خدا دیگر سراغی از نگاه من نمی گیرد

 برایم با تو بودن مثل یک رویاست
نمی خواهی بدانی من دلم تنهاست ؟

 

 

 مهسا زهیری

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 59, | بازديد : 1676

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 خرداد 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

نکنم دراز هرگز به هوای باده دستی
چو جمال یار باشد نه نکوست می پرستی

که مدام مست مستم من از آن می الستی
«همه عمر بر ندارم سر از آن خمار مستی»

«که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی»
ز تو کام دل بر آید چو به دست فرصت افتد

به بهشت ماند آن شب که مجال صحبت افتد
اثری ز غم نماند چه زوال محنت افتد

«تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد»
«دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی»

شده دل اسیر چاه غم عشق تو چو بیژن
بگشا کمند زلفت به مثابه ی تهمتن

به رهائیش قدم نه تو شبی به کلبه ی من
«چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن»

«تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی»
ز سُم سمند عشقت، شده است پیکرم لِه

نتوان برم شکایت ز تو در بَر که و مِهْ
به سؤال پر نیازم تو ز مهر پاسخی ده

«نظری به دوستان کن که هزار باز ازآن به»
«که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی»

که رساند این پیامم بر یار مه لقا را
که جوانیم تلف شد، برَهِ غمت نگارا

ز چه ای بهار خوبی بـپـسـندی این جفا را
«دل دردمند مارا که اسیر توست یارا»

«به وصال مرحمی نه، چو به انتظار خستی»
مگرت بجای دل هست، به سینه سنگ خارا

که در او نه رحم باشد، نه جوی بود مدارا
به جفات خو گرفته، دل مستمند یارا

«برو ای فقیه دانا به خدای بخش مارا»
«تو و زهد و پارسایی، من و عاشقی و مستی»

بگذشتی از مقابل چه مه ای بلند بالا
حرکات جمله موزون سکنات جمله زیبا

به حقیقت این چنینی تو و یا کنی به عمدا
«نه عجب که پشت دشمن شکنی به روز هیجا»

«تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی»
نکشم ز دامنت دست، که رسم عهد باشد

که همیشه کودک دل به هوای مهد باشد
نه رواست حرف تلخی ز لبی که شهد باشد

«چه زمام بخت دولت نه به دست جهد باشد»
«چه کنند اگر زبونی نکنند و زیر دستی»

همه گل رخان ندانند طریق دوستداری
پی آن مگیر هرگز که ز مهر بوده عاری

چو بر آن سری که یک روز گلی به دست آری
«دل هوشمند باید که به دلبری سپاری»

«که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی»
نه به طاهری بماند علم فراق یاران

که مدام صبح باشد، ز برای شام تاران
چو زمانه گاه خشک است و گهیست فصل باران

«گله از فراق یاران و جفای روزگاران»
«نه طریق توست سعدی کم خویش گیرو رستی»

 


محمد طاهری طاهری از گله دار

http://www.geziri.ir/thread-510.html


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 59, | بازديد : 1498

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 خرداد 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

 

سایه می جویم فریب آفتابم می برد
آب اگر پیدا شود انس سرابم می برد

چشم بستن از جهان نقش و رنگ افسانه ایست
میشوم بیدار تر آنگه که خوابم میبرد

خس نداند ره کدام است و سرانجامش کدام
بی خبر افتاده ام در جوی و آبم می برد

فرصتی کو تا بیاویزد به خاری برگ کاه
تند باد روزگاران باشتابم می برد

روی آرامش ندیدم در کشاکش های زیست
سیل غم چون خفت موج اضطرابم می برد

من به خود کی از در می خانه بیرون می شدم
خانه اش آباد سیل می خرابم می برد

     

                                                                   

 سهراب.سپهری

http://minahe.blogfa.com/


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 59,پيچک دريچه 60, | بازديد : 1773

نوشته شده در تاريخ جمعه 12 خرداد 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

خدایا تو قلب من را می خری

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی اگهی دادم اینجا و آن جا

و هر روز برای دلم

مشتری آمد و رفت

و هی این و آن سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت چرا این اتاق

پر از دود و آه است

 

یکی گفت:

چه دیوار هایش سیاه است!

یکی گفت :

چرا نور این جا کم است

و آن دیگری گفت :

وانگار هر آجرش

فقط ازغم و غصه و ماتم است!

و رفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم :

خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز

خدا آمدو توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم:

ببخشید دیگر برای شما جا نداریم

از این پس به جز او

کسی را نداریم

 

 

  عرفان نظرآهاری

 http://sokooott.parsiblog.com/Posts/62


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 59, | بازديد : 1507

نوشته شده در تاريخ جمعه 12 خرداد 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

 

ای پیک راستان خبر یار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

ما محرمان خلوت انسیم غم مخور
با یار آشنا سخن آشنا بگو

برهم چو می‌زد آن سر زلفین مشکبار
با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو

هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست
گو این سخن معاینه در چشم ما بگو

آن کس که منع ما ز خرابات می‌کند
گو در حضور پیر من این ماجرا بگو

گر دیگرت بر آن در دولت گذر بود
بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو

هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر
شاهانه ماجرای گناه گدا بگو

بر این فقیر نامه آن محتشم بخوان
با این گدا حکایت آن پادشا بگو

جان‌ها ز دام زلف چو بر خاک می‌فشاند
بر آن غریب ما چه گذشت ای صبا بگو

جان پرور است قصهٔ ارباب معرفت
رمزی برو بپرس حدیثی بیا بگو

حافظ گرت به مجلس او راه می‌دهند
می نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو

 

حضرت حافظ

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 59, | بازديد : 1808

نوشته شده در تاريخ جمعه 12 خرداد 1391 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

هجر سیمین ساقه ام سوزاند و آتش زد به باغ
سوخت در هجران سیمین ساقه ام در احتراق

ساقه ام در سوز و سیمین ساز خود را می زند
خسته گشتم زین دو دیگر هم ز سیمین هم ز ساق

تا که سیمین از اتاقم رفت بی طاقت برون
طاقتم شد طاق و تق تق سر بکوبیدم به طاق

ساق من چون عهد سیمینم شکست آندم که خورد
مهر سیمین روی پیمانی که بنوشت از نفاق

شوق من شبها فقط تشویق رویش بود و حال
شوق آن شبهای من هم شد دگر بی اشتیاق

گشته خم ساق از کمر گویی که داغی دیده است
جای سیمین دیدنش دید این کمر بشکسته داغ

حرف کافم حاکی از توهین نبود ای دخترک
معذرت خواهم تورا گر بوده بد این اتفاق

رفته آن سیمین و سیمین ساق و سیمین روی و حال
ساق تنها هم به خاک افتاده اکنون زین فراق

 

 

محمد محمدی تنها

http://siminsagh.com/my/peot-of-tanha/un-cat/3905%

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 59, | بازديد : 1607

صفحه قبل 1 صفحه بعد