تبلیغات اینترنتیclose

tehran-attorney.com

پیچک (قاصدک شعر و غزل)
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

 

 

 

کانال پیچک در آپارات کلیک کنید

 
آمده های کتاب
 
نمایشگاه کتاب امسال 1395،شهر افتاب

برای اطلاعات بیشتر لطفا روی کتاب کلیک کنید 

  

کاربران عزیز

وبلاگ دارای  نرم افزار  معنی کلمات است

روی کلمه مورد نظر با موس هایلایت کنید تا به رنگ سبز در آید

باکلیک روی رنگ سبز کلمه مورد نظر معنی میشود

             دوستان گرامی پیچک قاصدک شعر و غزل در تلگرام هم اینک فعال است 

 آدرس http://telegram.me/pichak_iran_sc  برای ورود اینجا کلیک کنید 

  


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc



امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

سایه ها فقط به دیوار تکیه می زنند : شعر پرستو ارستو با خوانش زری مینویی

 

پیش از آنکه صدای گریه اش 
ازحنجره ی بادهای ولگرد پژواک کند
می تکانم
دستمال ام را
ازعطسه ی ستاره ی شناوری 
که هیچ سیاره ای
دورِ سر اش نمی گردد 
ومن 
نمی دانم چگونه باید بفهانم
بی گذر نامه اند
همه ی غرق شدگانِ پیش از خود ام
که درسینه ام هنوز شنا می کنند
و هنوز
بی روادید نفس می کشند
وچشم هیچ زخمی 
برای شان نترکیده
با دانه دانه ی اسپند .
آسمان که باور نمی کند
این ابر های خاکستر
در پیراهن ام
از کنده ی سیگار کسی
دود نمی شوند
واین آرزوهای شیرین
که در میان یک قرص نان دارچینی
در دهان ام
بخود می لرزند
سیر اند
ولی تو باور کن 
تنهایی را 
سایه ها
فقط به دیوار تکیه می زنند
حتا اگر
ستاره باران شوند

 

پرستو ارستو

************************

بهره هایی از شعر بانو پرستو ارستو 
" پیش از آنکه صدای گریه اش / ازحنجره ی بادهای ولگرد پژواک کند / می تکانم / دستمال ام را / ازعطسه ی ستاره ی شناوری / که هیچ سیاره ای / دورِ سر اش نمی گردد "
گوینده ، شعر را با خبری در مورد " ستاره ای شناور " شروع می کند . اول چیزی که او برای گفتن به مخاطبش درالویت می بیند ، اینست که نمی خواهد صدای گریه ی این ستاره ی شناور – که سیاره ای هم دور آن نمی گردد - با حنجره ی بادهای ولگرد پژواک کند ( منتشر شود و به گوش دیگران برسد) به همین خاطر ، گوینده دستمالش را از عطسه ی ستاره ی شناور می تکاند. محور همه ی حرف ها،همین " ستاره ی شناوریست که سیاره ای دور سرش نمی گردد ".این ستاره غمگین است و به دلیل وجود این غم، چشم هایش اشکبارند.اولین سئوال این است که ستاره چرا غمگین است و گریه می کند؟ دلیل را گوینده در متن به شکلی نامحسوس بیان کرده است : " هیچ سیاره ای دور سرش نمی گردد " . 
در بین مردم معروف است که عطسه ، نشانه ی توصیه ی کائنات ، به صبر و بردباری به شخص عطسه کننده است. به ویژه وقتی که او در میان امواج غم اسیر است ؛ و تاب و طاقت از کف داده است ، این عطسه به نوعی نوید گره گشایی از کارفروبسته ی اوست. در اینجا ستاره عطسه می کند ؛ در موقع عطسه نیاز به دستمال است تا عطسه کنترل شود و به دیگران نرسد ( آثارش همه جا پخش نشود).دستمالی را که ستاره ی شناور استفاده می کند از آن گوینده است . سپس گوینده این دستمال را می تکاند. خود او می گوید این کار را، قبل از آنکه صدای گریه ی ستاره، از گلوی بادهای ولگرد بازتاب شود انجام می دهد.گویا این کار در نظر وی تمهیدی برای پیشگیری از رخ دادن این اتفاق است. 
اما در مورد ستاره : 1- : ستاره شناور است - که به صورت عادی محل این شناوری باید آسمان باشد ( که متضاد با عقیده ای است که ستاره ها را ثابت فرض می کرد ). 2- : به دور این ستاره ، هیچ سیاره ای نمی گردد؛ پس این ستاره دوتفاوت اصلی با دیگر ستاره ها دارد: یکی " شناوری " ، و دیگری " نگردیدن هیچ سیاره ای به دور آن ". این دوتفاوت به ما می گوید این ستاره با همه ی ستاره ها متفاوت است ؛ ستاره ای خاص است، در جایی خاص. همچنین از بیان گوینده درک می کنیم که وی ، تمایل ندارد که دیگران با هوهوی بادهای ولگرد بی هدف و فضول ، از وضع و حال غمگین ستاره و گریه های او باخبر شوند. شاید تکاندن دستمال ، نشان از مصالحه با بادهای ولگرد باشد
" ومن / نمی دانم چگونه باید بفهانم / بی گذر نامه اند/ همه ی غرق شدگانِ پیش از خود ام / که درسینه ام هنوز شنا می کنند / و هنوز /بی روادید نفس می کشند / وچشم هیچ زخمی / برای شان نترکیده / با دانه دانه ی اسپند " .
این بند شعر،حیرت و ناتوانی گوینده را اعلام می کند : او نمی داند که چگونه این مسئله را تفهیم کند که " همه ی غرق شدگان پیش از خودش ( که هنوز در سینه ی اوشناورند؛ وکماکان بدون روادید دارند نفس می کشند ؛و در ضمن با دانه دانه های اسپند، هیچ چشم زخمی برایشان نترکیده) بی گذرنامه اند.
آنچه از این بیان درمی یابیم:
1- گوینده ناتوانی اش را از فهماندن این مطلب به مخاطبش ، آشکارا بیان می کند. 
2- در سینه ی او "غرق شدگانی هستند که هنوز در سینه ی او شنا می کنند (اجساد آنها از سینه ی او خارج نشده اند وهنوز همان جا باقی اند). 
3- خود گوینده ، قبل از این غرق شدگان، آنجا غرق شده بوده است.( پس خودش در خودش غرق شده و از بین رفته است )
4- این غرق شده ها ، بدون روادید نفس می کشند !(هنوز به شکلی حیات خود را در آنجا حفظ کرده اند)
5- اینها ، با دانه دانه های اسپند ، هیچ چشم زخمی برایشان نترکیده است.
6- و مهم تر از همه اینکه : او نمی تواند بفهماند که " این غرق شدگان، گذرنامه ندارند ".(غیرمجاز آمده اند)
با پیوند زدن بند اول و دوم ، معلوم می شود که " ستاره ی شناور " بند اول ، از جمله ی این غرق شدگان است.تمام اینها ( که با وجود غرق شدن و مردن ، هنوز در سینه ی گوینده شنا می کنند، نفس می کشند ، و با وجود اسپندی که برای حفظ شان دود شده ،هیچ چشم زخمی برایشان نترکیده) بدون اجازه وارد سینه اش شده اند، نه به اراده و اختیاراو.
" آسمان که باور نمی کند / این ابر های خاکستر / در پیراهن ام /از کنده ی سیگار کسی / دود نمی شوند / واین آرزوهای شیرین / که در میان یک قرص نان دارچینی / در دهان ام / بخود می لرزند / سیر اند / ولی تو باور کن تنهایی را / سایه ها / فقط به دیوار تکیه می زنند / حتا اگر/ ستاره باران شوند ".
بعد از این مقدمه چینی ها ، گوینده در این بند با مخاطبش احساس صمیمیت و همدلی بیشتر می کند و شروع به درددل با او می کند:
می گوید " آسمان " اینکه " ابرهای خاکستر درون پیراهن من " از کنده ی سیگار کسی دود نمی شود (تشبیه مضمر سیگار به درخت و اشاره به ضرب المثل : دود از کنده بلند شدن= خاصیت داشتن قدیمی ترها و اشاره به عدم همراهی کسی با او)؛ و نیز اینکه " این آرزوهای شیرین ( که در میان یک قرص نان دارچینی در دهان ام بخود می لرزند) سیر اند " را باور نمی کند.
او از عدم باورداشت و پذیرش آسمان دلخور است.شاید این بیانی اشاره وار باشد از رقم زدن تقدیر بی خواست و تمایل ما.اینکه " ابرهای خاکستر درون پیراهن من از کنده ی سیگار کسی دود نمی شود " کنایه از این است که کسی درکنار من نیست که تاثیری در من بگذارد. البته " ابرخاکستر" معمولا دارای بار ارزشی مثبتی نیست. گوینده به کنایه از تنهایی اش حرف می زند.علاوه بر آن ، از آرزوهای شیرینی صحبت می کند که حتی در یک قرص نان دارچینی (حداقل چیز کمی که شخص در خوراک روزانه اش بخورد ، جویده می شوند ؛ چنان که گویی این آرزوها ، به خاطر امتزاج و همکناری با آنچه شخص در دهان می برد (در نگاه کنایی ، آنچه به درون روح او راه می یابد) انگار این آرزوها به اشباع شدگی وسیری رسیده اند! اما آسمان (کائنات) اینها را نمی پذیرند و وقعی بدان نمی گذارند. گوینده ، پس از بیان این ناامیدی، از مخاطبش – که در اینجا با ضمیر" تو " آشکارا وارد شعر می شود – درخواست می کند که " تنهایی را باور کند ".اینجا دیگر گره گشایی می شود.تنهایی - که تا به حال گوینده به شکلی پوشیده در شعر حضور داشت - نقاب از رخ برمی افکند. وعلت گریه ی ستاره ی شناور معلوم می شود.غم او از تنهایی است و عدم پذیرش واقعیات تلخ زندگی او توسط آسمان.و در انتها گوینده که با مهارت خوانندگان را هم پای خودش می کشاند و نمی گذارد رمیده شوند ، و با یک پایان بندی خوب ، هم چنان وی را درگیر شعرش نگه می دارد تا ذهن سیال وی در پردازش محتوای شعر خودش به استنتاج و ادامه ی شعر بپردازد. شاعر در پایان از " سایه ها " سخن می گوید.سایه ها – که از خود وجودی مستقل و قائم به نفس ندارند وهمه ی هویتشان در ایستادن برپاهای غیر خلاصه می شود – و بدون بودن تکیه گاه می میرند. در ادامه درددل ، گوینده حرف اصلیش را می زند: این سایه ها – حتی اگر ستاره باران شوند (همان ستاره های شناور) – باز همان سایه اند و محتاج دیواری که به آن تکیه کنند ؛ ودر تنهایی زنده و پابرجا نمی مانند. گوینده ی ناامید از تقدیر، از" تو " می خواهد که او این دردش را باور کند ؛ دردی که سرمنشاء غصه ها و گریه های اوست ،اما او این درد را نمی خواهد بادهای ولگرد جار بزنند ، بلکه می خواهد فقط به "تو " بگوید ، چرا که فقط " تو " می تواند بفهمد و چاره کند.
شعر خانم ارستو کاملا از نگاه شاعرانه برخوردار است و به شدت از بیان مستقیم و زبان خودکار فاصله گرفته است.سطرها و بندها به خوبی تمام یگدیگر را حمایت می کنند. چینش سطرها درست و به جا است.اضافاتی در شعر دیده نمی شود به جز یک جا در بند : " ومن / نمی دانم چگونه باید بفهانم /بی گذر نامه اند ....... هنوز بی روادید نفس می کشند ". که آوردن دو واژه ی " بی گذرنامه " و " بی روادید " حشو می تواند تلقی شود. نکته ی دیگر طرز نوشتن برخی کلمات است که با روش نگارش خط فارسی مطابقت ندارد مانند: دستمال ام ، سر اش ، خود ام ، پیراهن ام ، دهان ام ، که درتمام اینها باید الف خذف شود. این شعر به شدت تاویل گراست و دست خواننده شعر را در سپید خوانی متن باز می گزارد.یکپارچگی اندام واره ی شعر هم به شایستگی رعایت شده است.از ایشان به خاطر این شعر خوب و متمایز متشکرم.

نسرین فرقانی 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 16

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


دل من سربه هوا گشته خدایا چه کنم 
عاشق شخص شما گشته خدایا چه کنم

دوره افتاده به دنبال نشانی هاتان 
شک ندارم که فنا گشته خدایا چه کنم 

تا مگر بوسه ای از شخص شما بستاند 
دست درذکر و دعا گشته خدایا چه کنم 

بسکه کوبیده سرخویش به دیواره ی دل
سرش از سینه جدا گشته خدایا چه کنم 

دستکم یک دوسه دیوان غزلک فرموده 
شارح عشق و وفا گشته خدایا چه کنم 

آنقدر ناز کشیده دل بی صاحب من 
سمبل ناز وادا گشته خدایا چه کنم 

هرچه هم مهر و وفا میکند این دیوانه 
هدف تیر جفا گشته خدایا چه کنم

فی المثل راست بگوید ندهد سود که او 
غرقه در روی و ریا گشته خدایا چه کنم 

کارش از کار گذشتست خودم میدانم 
ضد دارو و دوا گشته خدایا چه کنم 

روزو شب میدهمش پند فریبش نخوری
پندم من باد هوا گشته خدایا چه کنم 

دل بی صاحب من پیشتر عاقل تر بود
کلا از عقل رها گشته خدایا چه کنم 

 

امیرحسین مقدم
23 . فروردین . 95


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 383, | بازديد : 15

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


نه خدا خواست مال من باشي
نه اين زن

که در عکس ها
مرا نگاه نمي کند

دستپاچه مي شوم
و حرف هايم 

ناتمام مي ماند با تو
مدتهاست 

نامه اي نمي نويسي
و گفت و شنودي نيست

زن ها شروع مي شوند
به نيمه مي رسند

و تمام مي شوند
مردها صداي شان را مي خوابانند در گلو

و خاطره ها را
چون اتاقي با در بسته رها مي کنند

 

ادریس بختیاری
اثر منتشر شده؛ دره‌ی ماروس

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 383, | بازديد : 14

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 

گُل به گِل، دریا به طوفان، من به انسان متهم
من به انسان متهم، انسان به نسیان متهم

خانه، خنجر؛ شانه، خنجر شد؛ مرا در بر گرفت
شانه ی همخانه خنجر شد؛ مرا در برگرفت

از دل افتادم که بیدل ها به من آویختند
«ساحل آشفته ی ما را به دریا ریختند»

از دل افتادیم و بیدل ها به ما آویختند
«کار دنیا بس که مهمل بود عقبا ریختند»

من خداوند جهان بودم؛ نفهمیدیدم آه!
جان جان جان جان بودم؛ نفهمیدیدم آه!

واج واج هستِ من دستِ مصیبت نامه ها
این مصیبت نامه سرخطِّ وصیت نامه ها

پشت بغض این وصیت نامه خیلی حرف هاست
پشت خیلی حرف ها هم روی صحبت با شماست

من که جان کندم به خوناب جگر غسلم دهید
با سرشک چند طفل بی پدر غسلم دهید

«کنت کنزاً مخفیاً» در زیر پای این و آن
من فرو می ریزم اما شهپدر خون جوان

یک درخت از دفترت کم کن بیابانت به راه
یک بهار از باورت خم کن زمستانت به راه

«کنت کنزاً مخفیا» در زیر پای شهپدر
من تبار ازگریه بردم؛ شهپدر از ده پدر

«استخوانم سرمه شد» سیمرغ قافم خسته است
تنگدستی، وسعت مشرب به نافم بسته است

من که رفتم از من و کفر من ایمانی بساز
از خداوندی که ما بودیم دکانی بساز

اژدهای هفت سر روییده است از شانه ام
افعی هفتادسر از شانه ی همخانه ام

چل چراغ از چل طرف نور و به ظلمت مبتلا
دامن امن جهان و من به وحشت مبتلا

دارد از کف می رود بعد از تو مولانای من
بوی الرحمن بلند است از من و دنیای من

ای به جان افتاده ای پیوسته در تخریب من
من به ویرانی نظر دارم نه ویرانی به من

قفل رفتن می زنم البته بر درهای خود
پای می کوبم ولی بر گور باورهای خود

خواب رفتن دیده ام تعبیر آن جز گور نیست
برف دیدم برف می دانم که جز کافور نیست

عهد بستم بسته باشم چون خود و درهای خود
زندگی را دوست می دارم ولی منهای خود

در سرم توفیر بین اختیار و جبر نیست
خواب رفتن دیدم و تعبیر آن جز قبر نیست

غربت مسعود سعدم در حصار نای خود
سایه ی خاقانی ام افتاده بر دنیای خود

«صبحدم چون کله بندد آه دودآسای من
چون شفق در خون نشیند چشم شب پیمای من»

«تیرباران سحر دارم» بهارم پرپر است
خواب طوفان دیده ام سنگ مزارم پرپر است

مهر باطل می زنم بعد از تو بر جانی که نیست
خلط و خون قی می کنم در سوگ انسانی که نیست

خواب رفتن دیدم و شک و یقین کاری نکرد
پنج طوفان گریه کردم آستین کاری نکرد

ناامید از رحمت افتادم به پای آن که نیست
دست سوی آسمان بردم زمین کاری نکرد

بی خداوندی به بادم داد؛ اهل دین شدم
با من و الحاد من اعجاز دین کاری نکرد

مثنوی هفتاد من کاغذ شد اما بازهم
با من و صفرای من سرکنگبین کاری نکرد

برگ آس انگار دست عمروعاص افتاده بود
باختیم اما امیرالمؤمنین کاری نکرد

سوختند و مثله کردند و به دارآویختند
شمر با اولاد پیغمبر چنین کاری نکرد

گرچه صدها نه هزاران بار مهمانش شدیم
با من و یاران همبندم اوین کاری نکرد

پاک کن اشک زلالِ کودکِ بعد از مرا
گونه ی شورش رضایِ کوچکِ بعد از مرا

خاک را پیغمبری باید که مدت هاست نیست
خانه را نان آوری باید که مدت هاست نیست...

 

علی اکبر یاغی تبار


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 382, | بازديد : 14

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


بنشين و لبي ز باده تر کن 
با باده ي ناب شب سحر کن

برکام توگرکه چرخ تلخ است 
با جام شراب بي اثر کن

مِي نوش که زنگ دل زدايد
از سينه غم گران به در کن

سر کش ز قدح شراب گلگون 
بر اوج فلک سير و سفر کن

زاهد خُم مِي شکست با خشم 
زين ظلم جهانيان خبر کن

اکنون که در ميکده بستند
اي ساز ز درد ناله سرکن

از شيخ ملامت است و تهديد 
زين گوش شنوازآن به درکن

بگذار که زهد خود فروشد
از باور و گفته اش حذر کن

ميخانه سراي بي ريايي است
بر خانه ي اهل دل گذر کن

سوگند تورا به ساغر مِي
يارب شب ما دراز تر کن


بيژن شکيبي


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 381, | بازديد : 15

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 ارديبهشت 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

"بوی چوب سوخته"

دلم قبول نمیکرد اشتباهش را
لبم دو ماه نبوسیده روی ماهش را

اگر بیاید از نو دوباره خواهم خورد
فریب ظاهر خندان بی گناهش را

تو مُلک حُسنی و گفتی که شوکت و جبروت
همیشه ملک عطا کرده پادشاهش را

چه شهریار غریبی که دست میرغضب
سپرده بود امورات بارگاهش را

پر از شکست و ملامت ندید منظره ی
عبور دشمن از آخرین سپاهش را

هجوم تاریکی بود و چشمهای ترم
که نور باز نمی کرد هیچ راهش را

به اهتزاز در آورد مثل یک پرچم
بر آسمان دژم گیسوی سیاهش را

گرفت خلعت و تخت مرا و آتش زد
که خوب بو بکشد عطر دلبخواهش را

گذشت فاتح مغموم از برابر من
بدون آنکه حرامم کند نگاهش را

 

امین صدیقی نیشابور


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 383, | بازديد : 24

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 ارديبهشت 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

بنشینم به عکس هایت نگاه کنم
بزنم زیر آلبوم با گریه
عکسی را بردارم و روی صورتت
تکه تکه فحش های آبدار تف کنم
از درودیوار صدایت بریزد در گوشم
که گریه کن عزیزم
فحش هایت هم از علائم بیماری دوست داشتن است
و باز بزنم زیر آلبوم با گریه و
زیر تمام روزهایی که ثبت شده اند
تو برگردی به گذشته
تاریخ را عوض کنی
چشم هایم را در بیاوری
که بیست هزار بار این روزها را نبینم

چرا هر چه را می خواهم
باید از دور بخواهم
این حسرت ها اگر روانی ام کند
بروم به اجتماع
به شرط چاقو
رابطه ها را از ریشه ببرم
دست های در دست هم گرفته را
از هم قطع کنم
آیا تو
که دکترای روان پزشکی داری
در دادگاهی که گاهی داد مرا در می آورد
مثل سربازی برای وطن
مثل سربازی برای وطن
از این همه دیوانگی
فقط بخاطر تو
فقط بخاطر تو
دفاع می کنی

سکوت کرده ام
تا دیوارهای اتاقم
از چار طرف در آغوشم بگیرند

دکترها از بیرون قلبم را فشار می دهند
تو از درون
فشار بدهید
دیوارهای اتاقم فشاربدهید
_فشار بده ای قبر بی صاحاب_

 

 

منيره حسيني
monireh_hosseini


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 24

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 ارديبهشت 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

از غم جدا مشو که غنا می دهد به دل
اما چه غم غمی که خدا می دهد به دل

گریان فرشته ایست که در سینه های تنگ
از اشک چشم نشو و نما می دهد به دل

تا عهد دوست خواست فراموش دل شدن
غم می رسد به وقت و وفا می دهد به دل

دل پیشواز ناله رود ارغنون نواز
نازم غمی که ساز و نوا می دهد به دل

این غم غبار یار و خود از ابر این غبار
سر می کشد چو ماه و صلا می دهد به دل

ای اشک شوق آینه ام پاک کن ولی
زنگ غمم مبر که صفا می دهد به دل

غم صیقل خداست خدا یا ز مامگیر
این جوهر جلی که جلا می دهد به دل

قانع به استخوانم و از سایه تاجبخش
با همتی که بال هما می دهد به دل

تسلیم با قضا و قدر باش شهریار
وز غم جزع مکن که جزا می دهد به دل

 

شهریار


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 383, | بازديد : 23

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

خشک شد بیخ طرب
**
 
وقتی که خواب نیست، ز رویا سخن مگو
 آنجا که آب نیست، ز دریا سخن مگو

پاییزها، به دور و  تسلسل رسیده اند
   از باغهای سبز شکوفا، سخن مگو

دیری است دیده، غیر حقارت ندیده است
  بیهوده از شکوه تماشا، سخن مگو

یاد از شراب ناب مکن! آتشم مزن! 
 خشکیده بیخ تاک، حریفا!سخن مگو

چون نیک بنگری، همه زو بیوفاتریم
   با من ز بی وفایی دنیا، سخن مگو

آنجا که دست موسی و هارون به خون هم
آغشته گشته، از ید بیضا، سخن مگو

وقتی خدا، صلیب به دوش آمد و گذشت
  از وعده ی ظهور مسیحا، سخن مگو

آری هنوز پاسخ ان پرسش بزرگ
 با شام آخر است و یهودا. سخن مگو!

این، باغ مزدکی است، بهل باغ عیسوی!
 حرف از بشر بزن، ز چلیپا، سخن مگو

ظلمت صریح با تو سخن گفت. پس تو هم
  از شب به استعاره و ایما، سخن مگو

با آنکه بسته است به نابودی ات، کمر
  از مهر و آشتی و مدارا، سخن مگو

خورشید ما به چوبه ی اعدام بسته است
  از صبح و آفتاب در این جا، سخن مگو

 


حسین منزوی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 38

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 

نفس
**
نامت را به دل راندم
که جاری شوی
وقتی که گرم از تنورۀ لبت می‌گذشتم
ریه‌هایت را پُر کن از رطوبت رگ‌هایم
ریه‌هایت را پُر کن از هوای از هوش رفته
دست‌هایم روی هوا
گلویم روی هوا
زندگی‌ام
کافه‌ای عریان
در ایالت تک‌ستاره‌ای تنها
ریه‌هایت را پُر کن از تحمل تکرار
از دیوارِ تکیدۀ تودار
تنیده بر لبش لبلاب

نامت را
بر ماهیِ تنگ گذاشتم
که پرواز را می‌خواست
بلند پرید و
بر گل‌های قالی افتاد
نامت در دلش
لبالب از مینای دور

جانِ من است چسبیده به ریه‌هایت
پُر کن از نفس  کلمه  لذت رطوبتِ رگ
دست‌خطِ محاطِ در بُغض
بخوان بر تنورۀ لب
بر پهنۀ پهلویم سَر بگذار
در پیدای پوستم پنهان شو
زیرِ برگی از انجیر
شناور بر ویرانی جهان
بُن‌مایه‌های کدام درخت در توست
که گُل می‌دهی هر سال
در ساحل مینای دور
در کافه‌ای عریان

ریه‌هایت را پُر کن
از گمانِ بودنم
معلق در هوای رفته ازهوش.

 

 
روجا چمنکار 

http://www.piadero.ir/portal/index.php?do=post&id=1951


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 28

نوشته شده در تاريخ شنبه 26 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

دلم گرفته، برایم بهار بفرستید
ز شهر کودکیم یادگار بفرستید

دلم گرفته پدر! روزگار با من نیست
دعای خیر و صدای دوتار بفرستید

اگر چه زحمتتان می‌شود ولی این بار
برای دخترک خود «قرار» بفرستید

غم از ستاره تهی کرد آسمانم را
کمی ستاره‌ی دنباله دار بفرستید

به اعتبار گذشته دو خوشه‌ی لبخند
در این زمانه‌ی بی‌اعتبار بفرستید

تمام روز و شب من پُر از زمستان است
دلم گرفته برایم بهار بفرستید

 

 

منیژه درتومیان


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 382, | بازديد : 42

نوشته شده در تاريخ شنبه 26 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 

پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم
داشتم یک عصر برمی گشتم از عبدالعظیم

ازهمان بن بستِ باران خورده پیچیدم به چپ
از کنارت رد شدم آرام ، گفتی: مستقیم!

زل زدی در آینه اما مرا نشناختی
این منم که روزگارم کرده با پیری گریم

رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند
رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم

بختِ بد برنامه موضوعش تغزل بود وعشق
گفت مجری بعدِ " بسم الله الرحمن الرحیم" :

یک غزل می خوانم از یک شاعر خوب و جوان
خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم:

"سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده ست
تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم"

شیشه را پایین کشیدی رِند بودی از نخست
زیر لب گفتی خوشم می آید از شعر فخیم

موج را تغییر دادم این میان گفتی به طنز:
"با تشکر از شما راننده ی خوب و فهیم"

گفتم آخر شعر تلخی بود ،با یک پوزخند
گفتی اصلا شعر می فهمید!؟ گفتم: بگذریم


کاظم بهمنی

 

جواب :
در کناری منتظر بودم حدودا پنج و نیم
تا که پیچیدی به چپ، آرام گفتم: «مستقیم»

زل زدی در آینه، دیدم، به جا آوردمت
یادم آمدم روزگاری را که رفتی با نسیم

رادیو را باز کردی تا سکوتت نشکند
رادیو، اشعار نابی خواند از تو در قدیم

شیشه را پایین کشیدم تا که بغضم نشکند
زیر لب گفتم: «خوشم می‌آید از شعر فخیم»

موج را تغییر دادی، این میان گفتم به طنز:
«با تشکر از شما، راننده‌ی خوب و فهیم»

گفتی: «آخر، شعر تلخی بود»؛ با یک پوزخند
گفتم: «اصلا شعر می‌فهمید؟»؛ گفتی: «بگذریم»

گفتمت: «یک جا اگر مقدور شد، لطفا بایست»
داشت کم کم حال و احوال منم می‌شد وخیم

بعد از آن روزی که دیدم من، تو را در شهر ری
مانده‌ام من منتظر، هر عصر در عبدالعظیم...


وحید احمدی

http://tanha41.blogsky.com/1394/04/11/post-302/


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 32

نوشته شده در تاريخ جمعه 25 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

 

یارمن همسر گرفت و عشق من برباد رفت 
یاد من از یاد برد و با رقیبم شاد رفت 

آنهمه عشق و امید و عهد ها بر باد شد 
آنهمه سوز و گداز و اشکها از یاد رفت 

با سرود آه من بزم عروسی ساز کرد 
با جهیز اشک من در خانه داماد رفت 

دلبری پیمان شکست و عاشقی از درد سوخت 
مرغکی در دام ماند و شادمان صیاد رفت

باده ی خوشبختی و شادی من بر خاک ریخت 
لاله ی امید من پرپر شد و برباد رفت 

آنکه عشقش از ازل با هستیم پیوند یافت 
آنکه مهرش تا ابد در جان من افتاد ، رفت 

آن نهال نیکبختی آن بهار آرزو 
آنکه بد در باغ رویا خوشتر از شمشاد رفت 

آنکه در افسو نگری کرد اینهمه غو غا گریخت 
آنکه در عاشق کشی کرد آنهمه بیداد رفت 

گفتمش :پس عشق من ؟ با خنده گفت : ایوای!مرد
گفتمش : پس یار من ؟ با عشوه گفت : ای داد! رفت


خسرو فرشید ورد


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 19

نوشته شده در تاريخ جمعه 25 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


سوگ ترانه ی فواره های یاد
**
زين سوى پرده هاى بلند و سپيد تور
و گيسوان سبز پيچك ها
چشمم به آشيان پرستوها ست.
.
اى واى من! يكى از آن ها، نيست.
و آن که هست، تنها ست.
.
بى جفت، آن پرستوى ديگر
انديشناك و خاموش
بر آشيان نشسته و، در خود فرو،
به دوردست مى نگرد، انگار
در سوگ آن یگانه ی زیبا ست.
.
اینک!
سطح تراس را
انبوهى از پَر و، گلبرگ و، پاره هاى گلدان
پوشانده است.
اینجا چه بوی مرگی... 
پیدا ست!
.
سر سوى خانه مى گردانم
كز او تهى ست.
چشمم به جامه هايش مى افتد
در گنجه اى، كه درهايش باز است؛
به جامه هاى متروك
آويخته، رديف، كه ديگر
هرگز به تن نخواهد كرد؛
آن دلپذیر رفته، که همواره و هنوز
این جا ست. 
و یاد دلپذیرش، پایا ست.
.
پرهاى ياد او
گسترده در تمامى خانه
يادش،
فواره اى است تلخ، كه مى جوشد،
تا آن زمان که دنیا، دنیا ست.
.
بر چارچوب پنجره سر مى نهم؛
دریاچه های اشک
همچون گدازه های آتش فشان،
سرریز می شوند...
.
ای دل!
ای مشت خون!
در تو چه رستخیزی بر پاست...
.

 

نیاز یعقوبشاهی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 383, | بازديد : 22

نوشته شده در تاريخ جمعه 25 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


بی تفاوت

زندگی بی تفاوتم کرده
به تمام جهان اطرافم

من هنوزم میون رویاهام
دارم آینده مونو می بافم

کوچه ها رو ادامه دادم تا
تویی که با خودم ولم کردی

من همیشه به فکر تو بودم
تو چه فکری واسه دلم کردی؟

از گذشته فراری ام وقتی
توی روزای بعد من نیستی

من همیشه خیال می کردم
پای هر چی که گفتی وای میستی

خوشه خوشه به خشم محکومم
غصه ها مو ادامه دار نکن

روی اسب سفید رویاهات
کسیو جز خودم سوار نکن

من بدون تو مبتلا می شم
به سکوتی که بدتر از مرگه

من توو پاییز از خودم سیرم
کوچه ها بعد تو پر از برگه

زندگی بی تفاوتم کرده
به تمام جهان اطرافم

من هنوزم میون رویاهام
دارم آینده مونو می بافم


آرزو رمضانی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 22

نوشته شده در تاريخ جمعه 25 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


دنیای این خانه
پر شده از عکس‌های تو
در کافه‌های شلوغ شهر
با دوستانی که شادند و می‌‌خندند
در میدان‌های پر گل
کنارِ ابهتِ یک مجسمه
لحظه ی پر صلابتِ غروبِ خورشید
گیسوانت رها در باد
خیره به عمقِ نارنجی آسمان
دست در دستِ کسانی‌ که حتی نگاهشان
پر از دوست داشتن است
هر جا که هوس تلنگری زده
از خودت یادگاری گذشته ای
یکبار هم که شده به یادِ من عکسی‌ بگیر
روی یک نیمکتِ خالی‌ عصرِ یک روزِ تعطیل
یا کنارِ دری که هی‌ باز و بست می‌‌شود
تا زنی‌ سراسیمه به کوچه سر بکشد
یا در خالی‌ِ یک ایستگاه
کنارِ مردی که نمی‌‌داند
تعبیرِ دلتنگی‌ از وزنِ شانه‌هایش چیست
یا کنار هراسِ کودکی 
که تسلیم ازدحامِ آدم ها
باید اعتراف کند گم شده است
فرقی‌ نمیکند کجا
هر جا که حسِ مجهولی از نبودن داشت
به یادِ من باش
یادت باشد
خاطره
تصویر لحظه است
چه با هم
چه بی‌ هم

 


نیکی‌ فیروزکوهی

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 22

نوشته شده در تاريخ جمعه 25 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


آن چشم های روشنت را دوست میدارم 
دیباچه ی گرم تنت را دوست میدارم 

ای اولین فصل از کتاب دلخوشی هایم 
اردیبهشتی بودنت را دوست میدارم 

اری عزیزم ای شراب کهنه ی شیراز 
حتی عزیزم گفتنت را دوست میدارم 

سربسته میگویم ولی آغوش در آغوش 
هر دکمه از پیراهنت را دوست میدارم 

ای بوته ی گل در کویر خشک این شاعر 
بوییدنت ، بوسیدنت را دوست میدارم
 
مثل طلوع تازه ای هر روزبا تکرار 
ان حالت خندیدنت را دوست میدارم 

سرد است و مانند تمام شالگردن هات 
لمس حریر گردنت را دوست میدارم 

من خسته ام از عاشقی های بظاهر خوب 
باور بکن دلبستنت را دوست میدارم 

در رفتنت شعرم برای امدن هم شعر 
هم امدن هم رفتنت را دوست میدارم 

در خواب های هر شبم چشم تو مشهود است 
حتی تصور کردنت را دوست میدارم 


 محسن همایون


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 382, | بازديد : 40

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی

چشمهایم نکند بوسه و خوابی دیده 
تشنه ی چشمِ تو بیچاره سرابی دیده 
.
از نگاهِ تو اسیری شده پایش در بند 
مثـل آهـــو کـه نفهمـیـد طنابـی دیده

الکلِ عشق ِ تو در ساغرِ چشمت پنهان 
مسـت شیــرازِ تـو انگـار شـرابـی دیده 

اشکِ شوقی شده درپوست نمی گنجیدم 
کـودکـی بـوده و انگـار کـه تابــی دیـده

روسـری بـودم و آغـوشِ خیـالـم مـویت 
نـاز مـی کــردم و بـی بنــد حجابی دیده 

اشک ازچشمِ ترت بر گلِ صورت بارید 
قمصـرِی بــود کـه انگـار گلابـی دیـده

سیلِ بی شرمِ نگاهم در دیزی شده باز 
بـی حیـا گـربـه یِ دزدی کـه کبابـی دیده

نیستی این همه رویای تو در خوابم بود 
سالهـا مـی گـذرد عکـسِ تـو قـابـی دیده 

 

 رامین رفیع 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 385, | بازديد : 27

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


وجب كردم عبور از جنگلِ سرخ،
منو بسپار به اشكِ سبزِ يك برگ

يه قصّه دارم از زندگي خالي،
پُره از طعمِ تلخِ بوسه ي مرگ

تن ام پوشيده بوي خون وُ گريه،
منم محتاجِ مِهرِ ياسِ دستات

منو از چلّه ي سردِ شبِ من،
ببر شعله بزن تا ظهرِ چشمات

منو با بوسه هات ترانه خون كُن،
جدا از سايه هاي ترس وُ ترديد

منو لبريزِ لذتِ جنون كُن،
فقط زخماي تو زخمامو فهميد

من از خاموشيِ من ميترسم،
به آغوشِت بگير تنهاييِ من

آخه آغوش تو سنگرِ امنه،
براي بودن وُ مُردنِ اين تن

 

عباس هژير


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 383, | بازديد : 23

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 فروردين 1396 توسط سیدمجتبی محمدی


تماشایش رقــم می زد خروج از دامن دیـن را
بنا کرده است در شم ش فلک قصر شیاطین را

اگــــر دور تو می گردد نظـر بر ظاهرت دارد
که پیچک خشک می خواهد تن گل های غمگین را

به عشق اولت شک کن ،که در این شهر و این دودش
درختــــان شــوم می دانند باران نخستیـن را

مگو این شاخه ی تنها کــه تنها یک ثمر دارد 
چطور از خود جدا سازد اناری سرخ و شیرین را

به این سو هم نگاهی کن،نگاهی درخورم؛یعنی
تفنگ ِ میــرزا مشکن غـــرور ِ ناصرالدیـــن را

چرا جامِ بلورینـی بلغزد بر لبِ سینی؟!
چرا باید بترسانی خمارِ دور پیشین را

تو مثل قوم صهیونی که با آن چشم زیتونی
به اشغالت درآوردی دلِ من،این فلسطین را

کمی آن سوی دیدارت چنان شعری نصیبم شد
که درحد کسی چون خود ندیدم آن مضامین را

تو ای شاعر تر از «سیمین!» به «رستاخیز» اگر آیی
بپوشد سایـــه ی شعــرت فروغ هـر چــــه پروین را

غزل هایــی کــه بر رویت اثر گفتی ندارد را
برای ماه می خواندم نظر می کرد پایین را

سر از سنگینــی فکـــر وصالت درد می گیرد
به بستر می برم اما همین سردرد سنگین را

به خوابــم آمدی حالا ، نفس بالا نمی آید
بگویم یا نگویم «یا غیاث المستغیثین » را

 


کاظم بهمنی

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 384, | بازديد : 23