تبلیغات اینترنتیclose

انجام پایان نامه ارشد

پیچک (قاصدک شعر و غزل)
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

 

 

 

کانال پیچک در آپارات کلیک کنید

 
آمده های کتاب
 
نمایشگاه کتاب امسال 1395،شهر افتاب

برای اطلاعات بیشتر لطفا روی کتاب کلیک کنید 

  

کاربران عزیز

وبلاگ دارای  نرم افزار  معنی کلمات است

روی کلمه مورد نظر با موس هایلایت کنید تا به رنگ سبز در آید

باکلیک روی رنگ سبز کلمه مورد نظر معنی میشود

             دوستان گرامی پیچک قاصدک شعر و غزل در تلگرام هم اینک فعال است 

 آدرس http://telegram.me/pichak_iran_sc  برای ورود اینجا کلیک کنید 

  


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc



امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 مهر 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

مهر آمد و پاييز ديگر
تاراج شورانگيز ديگر

زنجيره ی آواز باران،
لالايی يکريز ديگر

در مرگ گل می بينم اکنون، 
توفان رستاخيز ديگر

بايد گزيدن شادمانه ،
راه دگر، شبديز ديگر

شيرين تَرَک می خوانم آواز،
از سينه ی پرويز ديگر

شمس دلم می تابد آری ؛
از مشرق تبريز ديگر

يا بگذرم از هستی خويش
يا بگذرد اين نيز ِ ديگر


پيرايه یغمایی
Pirayeh Yaghmaii

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 369, | بازديد : 34

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 شهريور 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


شب از آغوش گل بالین و بستر می کند شبنم
سحرگاهان سفر با دیده ی تر می کند شبنم

نگاه گرم جانان بال پرواز است عاشق را
به سوی آسمان پرواز بی پر می کند شبنم

اگر چون قطره اشکی شب ز چشم آسمان افتد
سحر از چشمه ی خورشید سر بر می کند شبنم

مرا از این دل ناکام شرم آید چو می بینم
شبی تا صبح در آغوش گل سر می کند شبنم

جدایی سخت باشد آشنایان را ز یکدیگر
وداع بوستان با دیده ی تر می کند شبنم

نمی کاهد اگر از عمر عاشق وصل گلرویان
چرا از خنده ی گل عمر کمتر می کند شبنم؟


محمد قهرمان


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 369, | بازديد : 51

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 شهريور 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

بیا ساقی آن می که جام آفرید
 به من ده که جان جامه بر تن درید

 کجا تن کشد بارِ هنگامه اش
که او جانِ جان است و جان جامه اش

 بیا ساقی آن می که خونِ حیات
 ازو شد روان در رگِ کائنات

 به من ده که خورشیدِ رخشان شوم
ز گنجِ نهان ، گوهر افشان شوم

بیا ساقی آن می که چنگِ صبوح
 بدین مایه سر کرد آوازِ روح

 به من ده که اسبِ سخن زین کنم
 سر...ودِ کهن را نو آیین کنم

 بیا ساقی آن می که چون روشنی
 به روز آرد این شامِ اهریمنی

 به من ده کزین دامگاهِ هلاک
برآیم به تدبیرِ آن تابناک

جهان در رهِ سیل و ما در نشیب
 برآمد ز آبِ خروشان ، نهیب

 که خواهد رسید ، ای شب آشفتگان !
 به فریادِ این بی خبر خفتگان ؟

 مگر نوح کشتی بر آب افکند
 کمندی به غرقابِ خواب افکند ...

 

هوشنگ ابتهاج 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 370, | بازديد : 59

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 شهريور 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را
که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين
به علي شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علي گرفته باشد سر چشمه‌ي بقا را

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو اي گداي مسکين در خانه‌ي علي زن
که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من
چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا

بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهداي کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان
چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت
که ز کوي او غباري به من آر توتيا را

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت
چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم
که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي
به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را»

ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا


محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار)


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc

برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : | بازديد : 54

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 شهريور 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

خانه‌ها خواهد ريخت.
اين گورخران که، با کفی از نور بر دهان، شتابناک گريزانند،
در ساق‌های لاغر ما، رقص را چه خوب پيش بينی کرده‌اند!
نخِ بادبادکی که فرازِ ويرانه‌ها، به پرواز خود ادامه می‌دهد،
در مشتِ کودکی زيبا خواهد بود، کودکی مرده.
اکنون، پيش از باران،خاکی خشکيده شناخته می‌شودکه در او
گياهان، همگی نامگذاری شده‌اند.
و سکوت، اين مکث ميانِ هر دو چکه، که از سقف غار می‌چکد،
احترامی ست به تو، توی کودکم، که از مرگت
لحظه‌ای می‌گذرد،
احترامی‌ست، به رقص
در مکث، در ميان دو چکه‌ی آخرين، يکباره شاخک همه‌ی حشرات
از ترس برق می‌زند.
آب می‌نوشم و جرعه‌ای به سقف می‌پاشم.

 



بیژن الهی 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 369, | بازديد : 47

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 شهريور 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


« اَم »

دو حرف
از هرچه هست
دلالت می کند
بر این پرنده ی پنهان
که ماه کامل است!
.
سه حرف
از هرچه نیست
دلالت می کند
به مردی دو زیست
که سایه ی زن را کشت!
.
از چهار حرف عشق هیچ نمی دانم
جز ماه
که با نام های تازه
هر گوشه ای از جهان هست و نیست می شود!


 سریا داودی حموله 

 

شعر «اَم»  یکی از درخشان ترین آثار سریا داودی است،حیف آمد که المان های تنیده در آن را توضیح ندهم.

شعر از سه بند تشکیل شده است،که بر سه محور «زن و مرد» و «هست و نیست» و «وجود و موجود» می چرخد:

بند نخست از لحاظ لفظی سخن از دو حرف است که بر  «زن» دلالت دارد.

بند دوم از لحاظ لفظی سخن از سه حرف است که بر «مرد» دلالت می کند.

بند سوم از تناقض بین «چهار حرف عشق»  و «هست و نیست» خواننده شگفت زده می شود.

مراعات نظیر هر بندی ساختار شعر را به سمت استتیک و زیباشناسی می برد. زن به علت زیبایی  ظاهری به «ماه کامل» و «پرنده ی پنهان» تشبیه شده است. و این المان های عینی دیده می شوند ،پس شاعر با درایت از فعل«هست» بهره می گیرد. در عوض در بند دوم  از فعل«نیست»برای مردی دو زیست استفاده کرده است که حالت کنایه  دارد.  مرد با وجود زن کامل می شود که اگر غیر از این باشد به نیست نزدیک تر می شود. هست(زن) از وجود و نیست(مرد)  موجود می باشد؛یعنی مرد به واسطه زن معنا پیدا می کند.

لایه های شعر تفاوت ماهوی با هم دارند. متن از لایه های متضاد ولی مجزا شکل گرفته است، خودباختگی  مفعولیت مرد در مقابل فاعلیت زن از واکنش های انتقادی شاعر است. طرح متن کار جسورانه ای است،لفظ«اَم» دلالت بر ضمایر فاعلی و مفهولی و مخففی برای هستم می باشد. فاعل (زن) هر دو وجه فاعلی و مفهولی را توامان دارد. جهانی که شاعر درک می کند حاصل تداعی های چندگانه  می باشد.بازتابی از زندگی و همزیستی وجود و موجود با هم است. شعری جاذبه مند و  فرازمینی که تمثیلی از زندگی است و  وجه ایجابی آن بین دو جنس زنانه و مردانه در نوسان است.

در این شعر زن موجودی دست نیافتنی است و مرد موجودی دست یافتنی که با هر شرایطی(دو زیست) کنار می آید،تکرار هست و نیست در این شعر به ماه(یعنی زن) تعلق می گیردکه در این جهان نامتناهی اگر نیمه کامل خود را پیدا  نکند سرگردان می ماند.

ماه در هر اقلیمی نامی دارد که شنیدنش برای یک سرزمین دیگر تازه و بکر خواهد بود. اشاره به هلال و بدر کامل هم دارد؛ ماه کامل (زن) در مقابل هلال(شکل ماه در سه شب اول و دو شب آخر که به شکل کمان است)

مرد دوزیست(هلالی) در مقابل زن(ماه کامل) با کمان کشی به مقابله و مبارزه می آید و سعی دارد به هر طریقی،حتی سایه ی زن را نیست کند.متن به سمت  تقابل های مردانگی  و زنانگی می رود.زن(موجود) سرنوشت محتوم را نمی پذیرد و با مرد دوزیست(موجود) در یک محور حرکت نمی کند.بیان موجز و فشرده و پرداخت به امور ذهنی و انتزاعی در شعر «اَم» سبب غافلگیری شروع و پایان شعرمی باشد.

ناهید موسوی(کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی)

 

 

برداشت از سایت یانوس این صفحه 

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 370, | بازديد : 51

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 شهريور 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


کاش می شد بگویم که ....
*
تنها کمی عقربه یِ بزرگ
تکان می خورد
دو تایِ دیگر
انگار نه انگار.
کاش لاک پشت ها – هزار پا - بودند
و زنبورهایِ سکوت
این همه سُرب نمی باریدند.
آدم دلش گُر می گیرد
و می خواهدکه
شیشه ی ساعت را ....!
همین جوری
هی از این حرف ها که نمی شود گذشت
بگذریم
می رسیم به ساعتِ هشت شاید
که شب
از پله ها افتاده است پایین و
این چراغِ تیرک هم نمی سوزد
و شیشه ای
پر از جوهرِ سیاه
پاشیده است
تا انتهایِ کوچه .
در راه
کسی که بیاید
نیست .
نمی دانم کدام هشت را و
چند را گفته بود
که اینهمه بی انتهاست.
کاش ازشبِ قبل
صدایش می گفت
می گفت که
زیاد هم به درازا نمی کشد
تنها
انگشت هایت را بشمار
و با فانوسِ قلبت مدارا کن .
کاش مشد بپرسم که
ازشهر تا شهر
چند گام
از انتظار
کوتاه است ؟
کاش می شد بگوید که
هزارو سیصد و هشتاد و هشت ! -
آن وقت
می فهمیدم که لاک پشت ها
چقدر صبورند
و با طنینِ وز وز ها
مانوس می شدم
و می دانستم
خورشید که
طلوع کرده باشد
ماه که برآمده باشد
- نه-
همین سال هایِ نزدیک
از پسِ هزاران شب
خواهد آمد .


 محمد خلیلی.

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 366, | بازديد : 41

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 شهريور 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

وقتی که بالهجه ی تو 
درو وا کردم رو بارون 

ابری که رو شونه اش بود 
جاشو داد به ماه تابون 

اون شب سرد زمستون 
من و ابر و ماه تابون 

تا سپیده از تو خوندیم 
که نلرزه بید مجنون 

واژه از تو شده شاعر 
شاعر از تو - که زیباست 

این چه رازیه که در تست 
این چه شور و این چه غوغاست

تا هوات می پیچه در تن 
تن میشه غرق شکفتن 

دیگه ترسیدن واسه چی 
وقتی من توام تویی من 

تو به ابرا چی نوشتی 
گریه شون رنگین کمون شد 

به شقایق چی سپردی 
دل آینه باز جوون شد

خوش به حال گذری که 
رهگذار اون تو باشی 

شونه های سفری که 
کوله بار اون توباشی 

تویی که با یک اشاره 
سنگو میکنی ستاره 

من فدای اون ستاره 
که شباهت به تو داره 

واژه از تو شده شاعر 
شاعر از تو - که زیباست 

این چه رازیه که در تست 
این چه شور و این چه غوغاست

 

 

زری مینویی ...

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 367, | بازديد : 45

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 شهريور 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


. «دریای چشمانت»

تاراج پاییز است در جانم
گویا مرا اقبال درخواب است

ژرف است دریای دوچشمانت
اما دلم همسان ِ مرداب است

صدغنچه ی پژمرده برلب ها
صد نغمه ی افسرده درجانم

گویا مغول بگذشته از اینجا
شهری پس از تاراج را مانم

بس کودکی ها در دلم مُرده
بغض عجیبی در گلو دارم

بس خاطرات گُنگ ِ بغض آلود
دنیای تازه آرزو دارم

چون اژدهایی گشته تنهایی
در خلوتم خون ِ مرا نوشد

رگ‌های من خشکیده است آری
خونی به رگ‌هایم نمی جوشد

رفتی و در جای تو هر لحظه
جولان دلتنگی و افسوس است

بر چهره ام بنگر تو می بینی
مُردن ز دوری تو محسوس است

باید دوباره دست به کاری زد
باید دوباره گم شوم شاید

نیروی عشق رفته از این تن
یک بار دیگر در تنم آید

باید فنا گردم مگر روزی
شاید که خالی از خودم گردم

آسوده گردم از فنا گشتن
زیرا که من خود حاصل دردم

من منطق ِ زردیِ پاییزم
مثل عبور یک زن ِ تنها

مثل زنی با چشم اشک آلود
با کوله باری از غم ِ دنیا

روزی مرا آغوش تو بس بود
اینک ولی ویران ِ ویرانم

گویا تمام ِ من تمام است و
گویا که آغوش تو است جانم

شاید که در دریای چشمانت
کل ِ وجود من نهان باشد

من معترف گشتم که چشمانت
در فکر من کل ِ جهان باشد


قاسم ملایی

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 367, | بازديد : 51

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 شهريور 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


پر گشودم در پی تو , در هوایی اشتباه
پا نهادم در مسیر رد پایی اشتباه

دیر فهمیدم سفر با تو ندارد مقصدی
می برد این جاده ها من را به جایی اشتباه

مثل انسانی که وقت مرگ خود فهمیده است
بندگی کرده به درگاه خدایی اشتباه

با همه جنگیدم , آخر فاتح قلبت شدم
گرچه پیروزی ندارد کودتایی اشتباه

باختم وقتی که می بردم دلت را , آه من
خوب بازی کرده ام با مهره هایی اشتباه

از نگاه ساده ای آسان رسیدم تا گناه
وزن بیتی را به هم "می" ریزد هجایی اشتباه

راه پیش و پس ندارد عشق , ثابت شد به من
آشنایی اشتباه است و جدایی اشتباه


ترانه جامه بزرگی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 368, | بازديد : 42

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 شهريور 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


چگونه دست های گره خورده را 
ستون های هم آغوش می بینم ؟
و پلک های باز که به هم برنمی خورند را
که بر می خورند به چشمانت 
این بسته ، باز هواست
رویای تا به تا 
و من اغلب می توانم ، در وقت های ناخوش ات 
به خواب هایم ببینم جواب را
و من اصلا" نمی توانم
دستی که روی سینه ، ستون را
بردارم از تنفس ممتد
بیدار شو
شاید ، " شدن “ گرفته چشم هایم را
و قفل تلخ ِ دهانم را / روی لب تو جا گذاشتم باز
پس با من ازپس اندازم ، روی لب ات عددی بنویس
وقتی کابوس ِ باز می بینم
یعنی
با سلو ل های سنگی خانه _ مذکر خوابیده ام
بی ذکر نام
و
شناس نامه
بیدار باش
حتمن ، ” شدن ” گرفته تن از قرص
این ماه ِ چندم است
ماهیانه ی چندم

 


زبیده حسینی

 از مجموعه ی نام تو آمدن است


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 369, | بازديد : 43

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 شهريور 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

دیشب گل امید مرا چیدی و رفتی
چشما ن ترم دیدی و خندیدی و رفتی 

زهر غم و خاکستر نومیدی و حسرت
بر جان من سوخته پاشیدی و رفتی

کف بر کف بیگانه نهادی و گذشتی
فریاد من غمزده نشنیدی و رفتی

از پیش من ای قوی سبکبال بهشتی
با جلوه مستانه خرامیدی و رفتی

از زاری وبیمار من شاد شدی شاد
ما را تو بدین حال پسندیدی و رفتی

شاخ گل شادی مرا کندی و بردی
نیلوفر لبخند مرا چیدی و رفتی

گفتم به تو پس ان همه سوگنذ کجا شد
زین گفته بر اشفتی و رنجیدی و رفتی

بر من همه جا بانگ زدی خشم گرفتی
با او همه جا گفتی و خندیدی و رفتی

بر زندگی تیره ام ای پرتو مهتاب
جز یک شب کوتاه نتابیدی و رفتی


خسرو فرشید ورد


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 370, | بازديد : 43

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 شهريور 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


شکنج زلف سیاه تو بر سمن چو خوشست
دمیده سنبلت از برک نسترن چه خوشست

گرم ز زلف دراز تو دست کوتاهست
دراز دستی آن زلف پرشکن چه خوشست

نمی‌رود سخنی بر زبان من هیهات
مگر حدیث تو یا رب که این سخن چه خوشست

سپیده‌دم که گل از غنچه می‌نماید رخ
نوای بلبل شوریده در چمن چه خوشست

ز جام بادهٔ دوشینه مست و لایعقل
فتاده بر طرف سرو و نارون چه خوشست

چو جای چشمه که بر جویبار دیدهٔ من
خیال قامت آنسرو سیمتن چه خوشست

چه گویمت که بهنگام آشتی کردن
میان لاغر او در کنار من چه خوشست

مپرس کز هوس روی دوست خواجو را
دل شکسته برآن زلف پرشکن چه خوشست

 

خواجوی کرمانی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 370, | بازديد : 62

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 شهريور 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


سهم من قصه های پوشالی ست
یک اتاقک وحجمی ازخالی ست

هیچ آیینه ای نمی فهمد
که درون دلم چه جنجالی ست

مثل شعری شدم که تسلیم است
واژه هایش حقیرو توخالی ست

باغ اندیشه ام که می رویاند
سهمش اکنون نرستن وکالی ست

باورمن بهاربی معناست
بازاین فصل فصل هر سالیست

فصلی ازخنده ی دروغین در
گوشه ی کارتهای ارسالی ست

لحظه ها هرچه هم جلو بروند
سهم من قصه های پوشالی ست

..
ویدا وکیلی

http://avayedel.com/poems/1164/


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 367, | بازديد : 62

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 شهريور 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

در تنور عاشقی سردی مکن
در مقام عشق ، نامردی مکن

لاف مردی می‌زنی! مردانه باش
در مسیر عاشقی ، افسانه باش

دین نداری ، مردمی آزاده باش
هر چه بالا می‌روی ، افتاده باش

در پناه دین ، دکان‌داری مکن
چون به خلوت می‌روی ، کاری مکن

عشق یعنی ظاهر باطن نما
باطنی آکنده از نور خدا

عشق یعنی عارف ِ بی خرقه‌ای
عشق یعنی بنده‌ی بی فِرقه‌ای

عشق یعنی آن‌چنان در نیستی 
تا که معشوقت نداند کیستی

عشق یعنی ذهن زیباآفرین
آسمانی کردن ِ روی زمین

عشق گوید مست شو گر عاقلی
از شراب غیر انگوری ولی

هر که با عشق آشنا شد ، مست شد
وارد یک راه بی بن‌بست شد

کاش در جامم شراب ِ عشق باد
خانه‌ی جانم خراب ِ عشق باد

هر کجا عشق آید و ساکن شود 
هر چه ناممکن بوَد ، ممکن شود

در جهان هر کار خوب و ماندنی‌ست 
ردّپای عشق در او دیدنی‌ست

شعرهای خوب ِ دیوان جهان 
سِرّ عشق است و سرود عاشقان

« سالک آری ... ؛ عشق رمزی در دلست
شرح و وصف ِ عشق کاری مشکل است

عشق یعنی شور هستی در کلام
عشق یعنی شعر ، مستی ، والسلام


مجتبی‌ کاشانی‌


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 366, | بازديد : 61

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 شهريور 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

همه دردم ،بیا درمان من باش
به یاد دیده ی گریان من باش

تو که مهر زمینی،ماه من شو
تو که روح جهانی،جان من باش

گلستانی که می دیدی،خزان شد
بهارم کن،گل خندان من باش

نگه کن بی سروسامانی ام را
سرانجامم شو و سامان من باش

چو رفتی،ظلمت شب ها مرا کشت
بیا،باز اختر تابان من باش

مکن از چشم گریانم جدایی
چو اشکی بر سر مژگان من باش

اگر شعر مرا جاوید خواهی
بیا شیرازه ی دیوان من باش


مهدی سهیلی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 367, | بازديد : 60

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 شهريور 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار 
شعری برای بختک ، شعری برای آوار

تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه 
باید که می نوشتم ، شعری برای رگبار

این شهرواره زنده است ،‌اما بر آن مسلط 
روحی شبیه چیزی ،‌ چیزی شبیه مردار

چیزی شبیه لعنت ،‌ چیزی شبیه نفرین 
چیزی شبیه نکبت ،‌ چیزی شبیه ادبار

در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است 
گمراهه های باطل ،‌بن بست های انکار

تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را 
تکرار می کنند این ،‌ ایینه های بیمار

عشقت هوای تازه است ، در این قفس که دارد 
هر دفعه بوی تعلیق ، هر لحظه رنگ تکرار

از عشق اگر نگیرم ،‌ جان دوباره ،‌من نیز 
حل می شوم در اینان این جِرم های بیزار

بوی تو دارد این باد ،‌وز هفت برج و بارو 
خواهد گذشت تا من ، همچون نسیم عیّار 

 

 

حسین منزوی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 368, | بازديد : 61

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 شهريور 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


بیادم باش
هرشب
تا سپیده
تا درخشش خورشید 
تا وقتی گلی ست
تا وقتی ترانه یست
بیادم باش
وقتی شب بو می خندد
نسیم می رقصد
شعر غزل می شود
بیادم باش
وقت عطر گل
وقت باران
وقت دلخوشی
من جاریم
در لحظه های
بودن و زیبای زندگی


فریال معین
از مجموعه ی (صدای پاهائی که دور میشوند چه نزدیک است


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 368, | بازديد : 62

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 شهريور 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی
که به دوستان یک دل سر دست برفشانی

دلم از تو چون برنجد که به وهم درنگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی

نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو
که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی

غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم
تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی

عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم
عجب است اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی؟

دل عارفان ببردند و قرار پارسایان
همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در میان جانی

اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد
و گرت به هر چه عقبی بخرند رایگانی

تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری
عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی

نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم
که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی

مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم
تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی

مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم
خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگانی

بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون
اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی

دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد
نه به وصل می‌رسانی نه به قتل می‌رهانی

 

سعدی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 368, | بازديد : 57

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 شهريور 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


امشب دلِ دیوانه ام ، تاب ندارد
خشکیده بغضم ،جرعه ای آب ندارد

نامردمانی تیشه بر پشتم زدند و
چشمم ز دردِ بی کسی خواب ندارد

فریاد کردم من خدا را با سکوتم
ساقی به جزمهرش؛میِ ناب ندارد

من میسپارم این شکایت ها به عرشش
در درگهش،آزردنم؛کفاره یِ باب ندارد

پرپرشده آری گلِ احساسم اما....
شعرم و افکارم، شبم ؛خواب ندارد


مهسا تیلی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 369, | بازديد : 66

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 315 صفحه بعد