تبلیغات اینترنتیclose

انجام پایان نامه ارشد

پیچک (قاصدک شعر و غزل)
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

 

 

 

کانال پیچک در آپارات کلیک کنید

 
آمده های کتاب
 
نمایشگاه کتاب امسال 1395،شهر افتاب

برای اطلاعات بیشتر لطفا روی کتاب کلیک کنید 

  

کاربران عزیز

وبلاگ دارای  نرم افزار  معنی کلمات است

روی کلمه مورد نظر با موس هایلایت کنید تا به رنگ سبز در آید

باکلیک روی رنگ سبز کلمه مورد نظر معنی میشود

             دوستان گرامی پیچک قاصدک شعر و غزل در تلگرام هم اینک فعال است 

 آدرس http://telegram.me/pichak_iran_sc  برای ورود اینجا کلیک کنید 

  


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc



امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 آذر 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

کار ما، بنگر، که خام افتاد باز
کار با پیک و پیام افتاد باز

من چه دانم در میان دوستان
دشمن بد گو کدام افتاد باز؟

این همی دانم که گفت و گوی ما
در زبان خاص و عام افتاد باز

عاشق دیوانه نامم کرده‌اند
بر من آخر این چه نام افتاد باز؟

روز بخت من چو شب تاریک شد
صبح امیدم به شام افتاد باز

توسن دولت، که بودی رام من
آن هم‌اکنون بدلگام افتاد باز

باز اقبال از کف من بر پرید
زاغ ادبارم به دام افتاد باز

مجلس عیش دل‌افروز مرا
باطیه بشکست و جام افتاد باز

در گلستان می‌گذشتم صبحدم
بوی یارم در مشام افتاد باز

در سر سودای زلفش شد دلم
مرغ صحرایی به دام افتاد باز

تا بدیدم عکس او در جام می
در سرم سودای خام افتاد باز

تا چشیدم جرعه‌ای از جام می
در دلم مهر مدام افتاد باز

من چو از سودای خوبان سوختم
پس عراقی از چه خام افتاد باز؟


عراقی
http://ganjoor.net/eraghi/divane/ghazale/sh135/


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 375, | بازديد : 22

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 آذر 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


عشق جانی داد و بستد والسلام
چند گویی آخر از خود والسلام

تو چنان انگار کاندر راه عشق
یک نفس بود این شد آمد والسلام

شیشه‌ای اندر دمید استاد کار
بعد از آنش بر زمین زد والسلام

گر تو اینجا ره بری با اصل کار
رو که نبود چون تو بخرد والسلام

ور بماند جان تو دربند خویش
جان تو نانی نیرزد والسلام

خلق را چون نیست بویی زین حدیث
از یکی درگیر تا صد والسلام

هر که را این ذوق نبود مرده‌ای است
گر همه نیک است و گر بد والسلام

عشق باید کز تو بستاند تورا
چون تورا از خویش بستد والسلام

عشق نبود آن که بنویسد قلم
وانچه برخوانی ز کاغذ والسلام

عشق دریایی است چون غرقت کند
آن زمان عشق از تو زیبد والسلام

ناخوشت می‌آید اما چون کنم
عشق نبود در خوش آمد والسلام

جان عطار از سپاه سر عشق
در دو عالم شد سپهبد والسلام


حضرت عطار
http://ganjoor.net/attar/divana/ghazal-attar/sh455/


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 372, | بازديد : 38

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 آذر 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
ز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم

کجا روم که بمیرم بر آستان امید
اگر به دامن وصلت نمی‌رسد دستم

شگفت مانده‌ام از بامداد روز وداع
که برنخاست قیامت چو بی تو بنشستم

بلای عشق تو نگذاشت پارسا در پارس
یکی منم که ندانم نماز چون بستم

نماز کردم و از بیخودی ندانستم
که در خیال تو عقد نماز چون بستم

نماز مست شریعت روا نمی‌دارد
نماز من که پذیرد که روز و شب مستم

چنین که دست خیالت گرفت دامن من
چه بودی ار برسیدی به دامنت دستم

من از کجا و تمنای وصل تو ز کجا
اگر چه آب حیاتی هلاک خود جستم

اگر خلاف تو بودست در دلم همه عمر
نه نیک رفت خطا کردم و ندانستم

بکش چنان که توانی که سعدی آن کس نیست
که با وجود تو دعوی کند که من هستم

 

 

سعدی

http://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh365/

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 371, | بازديد : 23

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 آذر 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


نگاری آمده هر هفت کرده
به بر تن پوشی از زربفت کرده
فشانده خرمن زر تا کف پای
در آن خرمن نهاده جای بر جای
عقیق و لعل و یاقوت رُمانی
رَمارَم از نگین ها، آنچه دانی
نهاده تاجی از فیروزه بر سر
مرصع گشته با الماس و مرمر
گَهی پوشد به الماس سر تاج
حریری کاو کند دنیای من داج
گَهی آن مرمر افسر بپوشد
چه گویم؟ پند من را کی نیوشد؟
زمانی اشک ریزد از دو دیده
که گویی پردۀ چشمش دریده
زمانی دُر کند پِلاّرۀ اشک
ز مروارید او اصداف در رشک
چو گرید آن حریر از سر گشاید
پرنگ هفت رنگی در سر آرد
وگر آهی کشد افلاک گیرد
بساط فرش زر از خاک گیرد
دو لیمویش رسیده در تب و تاب
چه شیرین و چه ترشش هر دو پر آب
نه گل مانده است در بستان نه گلبان
دم سردش ز گل ها می ستد جان
ببین کآخر چه سان این سنگدل یار
ثریا سرنگون کرده است از دار
به باغ آتش زده از میوۀ نار
درختش پنجه در خاک از بر و بار
نگار دیگران عیسای ثانی است
نگار ما به کار جان ستانی است
نپنداری که دختی نوجوان است
نگار ما بهار عارفان است
که طبع "کاوه" پروردش بدین سان
نگاری کاو ز گل ها می ستد جان

 

کاوه جوادی

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 371, | بازديد : 20

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 آذر 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

/*بین دوتا نبودن
(1)
وقتی که من نبودم، در مستیِ نبودن
در هیچ ناکجایی، اندیشه ها نبودند
امّید و یأس و شادی از آنِ زندگان بود
احساس و سرد و گرم و سود و زیان نبودند
وقتی که من نبودم، دنیای عشوه گر بود
در دشتِ عشق و مستی، عشّاق می چمیدند
گم می شدند باهم، درباغِ پُر شکوفه
وقتِ ظهورِ باران یک گوشه می خزیدند
(2)
در فرصتی که بودم، بین دو تا نبودن
ایّامِ سبز و سرخ و زرد و سپید دیدم
هر روز و شب فریبی همراه زندگی بود
هردم ظلامِ یاس و نورِ امید دیدم
در فرصتِ دویدن، دنبالِ آرزوها
ازصخره های خاره، صد راه را گشودم
نوحی اگر دوباره، گردد هزار ساله
گوید: چوآذرخشی من بودم و نبودم
(3) 
وقتی که من نباشم، زیبا زمین رقصان
از عشق و شور هردم، پر می شود زآدم
با مهر و کینِ جمعی، دنیای عشق و شادی
گاهی شود بهشت و گاهی شود جهنّم
تا می کند به هستی، جان جهان خدایی
من از زمین مادر یک دم جدا نباشم
برف و تگرگ و باران، گر گِل کند ز خاکم
غیر از خمیرِ نرمِ دستِ قضا نباشم.


رضا افضلی

23/1/84


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 372, | بازديد : 29

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 آذر 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


ای خوشا عاشقی و مستی و بی‌پروایی
ای خوش از خون دل خویش قدح پیمایی

از دل من به کجا می‌روی ای غم دیگر؟
تو که هرجا روی آخر برِ من باز آیی

شستم از اشک و ز خون رنگ و جلایش دادم
صورت عشق نبد ورنه بدین زیبایی

رانده‌ایم از همه‌جا و گنه ما این است
که نداریم دلی بلهوس و هرجایی

چشم از خواب عدم باز نکردم هرگز
دیدم این است اگر عاقبت بینایی

پای در خانه بدنام، «نظام» از چه نهی
نیستت گر به سر ای دل، هوس رسوایی؟


نظام وفا


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : | بازديد : 34

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 آذر 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


شده که توی دلت کافه ی پرتی باشد
هی به خوردت بدهد قهوه ی تلخ قجری

هی بمیری و دوباره نفس ات تازه شود
از خودت باز کمی قهوه ی قاتل بخری

یکی از جنس تو مامور هراس ات بشود
دخل در خوب و بد کار خدای ات بکند

قهوه را تلخ بنوشی و بنوشی تا تَه
شبح مرگ سراسیمه صدای ات بکند

نقش چشمان گناهی ته فال ات باشد
که شب وّ روز به دیوار دل ات می بینی

طعم مرموز لب اش را ته فنجان بزنی
مَگرت قهوه ی قاجار دهد تسکینی

رفته ُو دشنه ی اندوه به قلبت زده است
جای پاهاش به دیوار دلت جامانده

تو شدی کافه ی متروکه پر از حس عذاب
او ولی مشتریِ نایس کلاب ها مانده

او تو را پس زده تا شیک ترین حادثه را
با یکی دورترین جای جهان تازه کند

ته فنجان تو آتش بکشد فال تو را
تا در آغوش کسی وسوسه اندازه کند

شده که توی دل ات حس بکنی زلزله را
پای آوار دل ات روی زمین بنشینی

یاد سرکوب گناه اش به جنون ات بکشد
مَگرت قهوه ی قاجار دهد تسکینی


بتول مبشری


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 372, | بازديد : 31

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 آذر 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

پیاده رو 
--
از عبورت 
مژه بر هم نزدم 
تا با تمام میدان 
در چشمانم دور بزنی 
هنوز ابتدای شب است 
و خیابان های سنگین 
روی پلک هایم سرعت گرفته اند 
با چراغ های خاموش 
بیا 
یک امشب را توقف کن 
و با هر کفشی که دوست داری 
روی خواب هایم قدم بزن 
قول می دهم 
در همین پیاده رو 
کنار همین صندوق بیفتم 
و خواب به خواب بروم .


هوشنگ رئوف 
Houshang Raouf


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 372, | بازديد : 27

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 آذر 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن

........

امشب پراز ستاره پراز ماه میشود
هرکس ز حال زار خود آگاه میشود

امشب صدای غزل میشود بلند
تا واژه واژه قافیه همراه میشود

از چشم مست شما میرسد خبر
در عین بی خبری دلم آگاه میشود

اهرام مصر تو مارا طلب نمود
تا بهترین مکان زمین ، چاه میشود

من برده بودم و تو مالکم شدی 
این برده در دل تو ، شاه میشود

گم کرده ام بخدا راه رفته را 
زلفت نشان روشنی از راه میشود

درویش و مفلسیم و نداریم جز دلی
سوداییم که ناله و هم آه میشود

گفتم بیا بیا که نصیب دلم تویی
گفتی برو برو که قسمت دلخواه میشود

محصول مزرعه آفت گرفت و مرد 
وقت درو نصیب دلم ، کاه میشود


امیرحسین مقدم 
۲ . آذر . ۱۳۹۶

 

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 373, | بازديد : 32

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 آذر 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

پنجره ی تخیل بازاست
دست مرابگیر
من که خمیازه ی سست درختان ارجن را
برپشت حلزون دیده ام
وشتاب منفی لاک پشت را درجاده ی اندوه
پنجره ی تخیل بازاست
زنبورنشخواردرگل گون
رستاخیزگل است و عسل
دررابازکن
پنجره ی تخیل بازاست 
وخیابان بوی گنجشک می دهدوخواب
اضطراب
ازجوی بالا می رود
وانسان
تنها انسان 
خورشید هم را پاره می کنند درتن روز
گربه 
دربی عاطفه گی حاصل
خمیده می شوددرخاک
گربه عبورمی کند ازکوچه ی مغولان خون
عبورمی کندازدست های عربان قیام 
تابرسدبه خورشیدسیزده تکه
می رسدوهنوزپنجره ی تخیل بازاست
وریزش اب چشم مغازه ها
هنگام سرودن شعرهای حماسی 
قهقرا ست دررگ اسفالت
ودختران بوسه 
نقالان تاریخ اند
وباقطعات موسیقی ممزوج
می رقصند باباد مفاصل اینه
دختران شوریده
دختران لب برگشته 
دختران واگشت مو
درچرخش انقلاب تخیل
می گریم برریشه
می گریم برخاک
بربادواتش واب
پنجره را روبه شب می بندم وپیراهن روزرا سیزده تکه می کنم


نعمت مرادی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 374, | بازديد : 32

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 آذر 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

همیشه می درخشی ٬ ماه تابان نیستی ؟هستی
شمیم خوش٬نسیم نو بهاران نیستی؟ هستی

به گلها رنگ می بخشی ٬نداری جوره در عالم
مگر تو سر قطارِ خیلِ خوبان نیستی ؟ هستی

عیون مهر و الفت در تلاطم گشته از چشمت
نوای دلنوازِ چشمه ساران نیستی؟هستی

بیفشان دامنت را نکهتش رشک ختن گردد
گلستان ها گلستان ها گلستان نیستی ؟هستی

خجل مهتاب می گردد٬به بالاها مبین دیگر
نمودِ شب ٬نمایی در شبستان نیستی؟هستی

صدایت شاد میسازد دل غمگینک مارا
چو بلبل خوش سرا٬ یارِ غزل خوان نیستی؟هستیِ

خدا را دوست می داری٬نمازت با حضور دل
به درگاهِ الهی! خوب یزدان نیستی ؟هستی

دروغ خنده هایت ٬غنچه ها را طعنه ها دارد
نداری حال خوش چون من پریشان نسیتی؟هستی

پرویز رهگذر


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 375, | بازديد : 32

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 آذر 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


همین‌جا نشسته‌ام
پشت این در
از پنجره که نمی‌آیی؟
از همین‌جا وارد می‌شوی
نمی‌دانم کی
اما روزی از همین‌جا می‌آیی
و من تا همان روز اینجا می‌نشینم
همین‌جا.چه فرقی می‌کند کجا باشم؟
من که جز تو چیزی نمی‌بینم.خیال دست‌هات
تنم را
از من گرفته است
گفته بودم؟
می‌برم تو را
در شهری بزرگ
در میدانی قشنگ
روی دیوار چین
وسط میدان سرخ مسکو
نه
یک جای با شکوه
روبروی کافه‌ای که روزی
همینگوی شراب نوشید
یا رستورانی که زولا پول نداشت غذا بخورد
یا خانه‌‌ی کافکا
می‌خواهی وسط چهارراهی
در نیویورک
باز عاشقت شوم؟
نمی‌شود لباس‌هام را
همین‌جور که تنم است
بپوشانم به تن تو؟
و لباس‌هات را
همینجور که تنت است بپوشم به تنم؟
می‌شود جوری توی لباس‌ها گیر بیفتیم
که برای بیرون آمدن
چاره‌ای جز عشقبازی نباشد؟
نمی‌شود از هر طرف بچرخم
لب‌های تو برابرم باشد؟
می‌شود از هر طرف بیایی
با چشم‌هام ببوسمت؟
می‌چرخم
و باز می‌چرخم
شاید چشم‌هات را باز کردی.شاید حواست نبود
خواب‌آلود بوسم کردی باز
باز صورتی می‌بوسمت
با طعم پرتقالی
تو به هر رنگی خواستی
نفس بکش
رنگ خدا خوب است؟
یا رنگ دیگری نوازشت کنم؟

 

عباس معروفی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 374, | بازديد : 60

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 8 آذر 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

من شبیه سماوري بی آب
خسته از انتظار می سوزم

روز با چرخ زندگی تا شب
درزهاي گلایه می دوزم 

من براي توئی که اینجا نیست
پشت هم چاي داغ می ریزم

روي پاگرد زندگی تا شب
از سلامی صبور سرریزم 

شاید امشب حضور شیرینت
بعد صدها بهانه برگردد

عشق شاید شبیه نانی گرم
روي دستت به خانه برگردد 

میخَزَم لاي دفتر شعرم
می چکد واژه هاي غمگینم

توی شعرِ فروغ می پیچم
سفره را هــــی دوبــــــاره می چینم 

شعر اینجا شبیه هر چیزي ست
شکل دلواپسیِ هر ماهت

شکل جنگ حقوق با ارقام
با هجاي کشیدهي آهت 

اضطرابِ رسیدنت در شعر
هی سرَك میکشد خیابان را

هی ترَك می زند سکوتی سرد
شیشه ي گرمِ ترسِ ایوان را 

باز هم پلک می زند با من
عقربک هاي ساعتی بد خواب

من غذایی که از دهن افتاد
من همیشه سماوري بی آب...

 

رویا ابراهیمی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 373, | بازديد : 52

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 8 آذر 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

هم چون دانه برفی که بر زبان می نشیند 
و آب می شود
خنک و تازه است 
مردن
من اما زنده نباید باز می گشتم
چه کسی توانسته است از گذشته اش زنده باز گردد
چه کسی توانسته است نمرده باشد آن لحظه که فراموش شده است
مگر یک خاطره کوچک چند بار انسان را می کشد
خواهم مرد حتی اگه نخواهم
چرا که هر انسان گوری است
از هر آن چه که در او مرده است
در فاصله دیروز و امروز
مرده ام را در خودم پنهان می کنم
من گور توام
تاریک و سرد.


سابیر هاکا


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 375, | بازديد : 45

نوشته شده در تاريخ شنبه 6 آذر 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

وای بر من 

کشتگاهم خشک ماند و يکسره تدبيرها
گشت بی سود و ثمر

تنگنای ِ خانه‌ام را يافت دشمن با نگاه ِ حيله اندوزش
وای بر من !
 می‌کند آماده بهر ِ سينه‌ی ِ من تيرهايی
که به زهر ِ کينه آلوده‌ست .
پس به جاده‌های ِ خونين کلّه‌های ِ مردگان را
به غبار ِ قبرهای ِ کهنه اندوده
از پس ِ ديوار ِ من بر خاک می‌چيند

وز پی ِ آزار ِ دل آزردگان
در ميان ِ کلّه‌های ِ چيده بنشيند
سرگذشت ِ زجر را خوانَد .
وای بر من !

در شبی تاريک از اينسان
بر سر ِ اين کلّه‌ها جنبان
چه کسی آيا ندانسته گذارد پا ؟
از تکان ِ کلّه‌ها آيا سکوت ِ اين شب ِ سنگين
 کاندر آن هر لحظه مطرودی فسون ِ تازه می‌بافد 
کی که بشکافد ؟

يک ستاره از فساد ِ خاک وارسته
روشنايی کی دهد آيا
اين شب ِ تاريک دل را ؟

عابرين ! ای عابرين !
بگذريد از راه ِ من بی هيچ گونه فکر
دشمن ِ من می‌رسد ، می‌کوبدم بر در
خواهدم پرسيد نام و هر نشان ديگر .
وای بر من 

به کجای ِ اين شب ِ تيره بياويزم قبای ِ ژنده‌ی ِ خود را
تا کشم از سينه‌ی ِ پر درد ِ خود بيرون
تيرهای ِ زهر را دلخون ؟
وای بر من !


نیما یوشیج 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 372, | بازديد : 79

نوشته شده در تاريخ شنبه 6 آذر 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

مستفعل فاعلات فعلن مستفعل فاعلات فعلن

 

انگار تمام شعرهارا شب رو به دلم کمانه کرده
مارا به خیال شعرگفتن سرگرم همین ترانه کرده

شعروشب وشهرعشق گم شد شیرازهم ازشراره افتاد
شبرنگ شبانه ای بیارید میل غزل شبانه کرده

امشب شب بدرمهروماهست مشتاق یکی دوتا نگاهست 
چشمی که نیامدی،براهست در باغ که آشیانه کرده

این آتش سردِ بی شرررا این یک دو سه بیت بی خطر را
تصویر مجازی سفر را، میراث من از زمانه کرده

گفتم که نرو ،نماند بختم گفتم منشین، نشاند بختم 
پیشانی من که خواند بختم بختم هم ازاین، بهانه کرده

یک گله برای بخت من، نعل هرگز ندهد ثمر، شنیدی؟
تابیده سرش چو برج پیزا، اقبال مرا نشانه کرده

هرروز شبیه روز پیش است هرلحظه چو لحظه فرارو
انگار زمان شده مدور چرخیده و قصد خانه کرده

برگشت دل از حکایت عشق برگشتنی از گرانش من
برگشته ترین چک جهانم، واریز به آن ... خزانه کرده.

 

امیرحسین مقدم


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 371, | بازديد : 70

نوشته شده در تاريخ شنبه 6 آذر 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

چه باید کرد پا در بند دوری های بعد از تو
نشستن چشم در چشم صبوری های بعد از تو

چرا در قهوه خانه چشم ها این قدر تاریک اند
چه غمگین است قلیان ها و قوری های بعد از تو

شبیه جاده ی یک روستای نیمه متروکم
که آشفته است خوابش از عبوری های بعد از تو

غمت با آن چنان سوزی نشسته در صدای شب
که خون می بارد انگشت چگوری های بعد از تو

به نان و نور و داغاداغ آن تن می خورم سوگند
که افتاد از دهان طعم تنوری های بعد از تو

اگر من زودتر رفتم بهشت اصلاً نمی خواهم
نه حوری های قبل از تو نه حوری های بعد از تو

بیا از گوشه ی چشمم بچین اشک و دعایم کن
دعا کن دورباشد چشم شوری های بعد از تو


 آرش شفاعی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 372, | بازديد : 73

نوشته شده در تاريخ شنبه 6 آذر 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

ساعت
دوازده و بيست و پنج دقيقه نيم ‌روز
بيست و ششم آبان.
آفريدگارا
بگذار
دهان تو را ببوسم
غبار ستاره ‌ها را از پلک فرشتگانت بروبم
كف خانه ‌ات را
با دمب بريده شيطان جارو كنم
متولد شدم
در مرز نازک نيستی
سگ ‌های شما
از دهان فرشتگان دو رو نجاتم دادند.
پروردگارا
نه درخت گيلاس، نه شراب به
از سر اشتباهی
آتش را
به نطفه ‌های فرشته ‌ای آميختی
و مرا آفريدی.
اما تو به من نفس بخشيدی عشق من!
دهانم را تو گشودی
و بال مرا كه نازک و پرپری بود
تو به پولادی از حرير
مبدل كردی.
سپاس گزارم خدای من
خنده را
برای دهان او
او را
به خاطر من
و مرا
به نيت گم ‌شدن آفريدی.

 


محمد شمس لنگرودی
 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 371, | بازديد : 68

نوشته شده در تاريخ شنبه 6 آذر 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


حس لمس دست تو بر پوستم
تمرکز باران را به هم می زند
صدای خُرده بلورهایی که هم به پشتِ شیشه وُ هم نه / می خورَد که اولِ صبح باشد 
بویِ هوا به مُرده گیِ پاییز اشاره می کند
انگشت های تو همیشه سرما را به سکوتی گرم می بافد وُ
این سوزی که پیچیده در سینه ی من
همه چیز به طرزِ احمقانه ای خوب
انار ساوه آورده اند کنارِ جاده وُ هوس / ترمزِ ماشین را فشار می دهد 
زامیادِ آبی چقدر به شانه هایِ خاکی می آید
سُرخی به دورِ دهانِ تو
خنده به من که دست هایم را ها می کنم / کسی می گوید : 
این سوزی که پیچیده در سینه ی تو
نی لبک زنِ سحرآمیزِ صدایت
در نفس هایِ تو که بر پوستم
کدام ترانه ی بومی را می خوانَد 
که همیشه نبضِ تو
هم آهنگِ قنات هایی جاری است
که از زیرِ سرم می گذرند وُ دورتر
دورتر ...
از چاه هایی عمیق سر بر می کشند وُ چاه کَن 
می گوید آه
این سوزی که پیچیده در اعماقِ تو
مشت کردنِ انگشت هات
وجودِ بازویِ مرا اثبات می کند 
همانطور که آرام راه رفتن مان؛
حاشیه ی جاده را 
با پاهات جابجا می کنی وُ 
بارانِ تازه از نفس افتاده
گاهی به رویِ کفش هات
گاهی به رویِ کفش هام 
گاهی از بینِ شال وُ بارانی ام 
سوزی که پیچیده در
سکوتی که انگشت هات 
بافتنش را مدت هاست تمام کرده
من در این سوز وُ سکوت
زیرِ بهمن ها برف مدفونم. 
از آبان هایِ یادگاری کاری ساخته نیست
حالا هر چقدر هم انگشت هات
به قلاده ی سگ ها برای نجات شُل بگیرد 
حالا هر چقدر هم صدایِ پارس ها
نزدیک تر وُ 
نزدیک تر وُ ...
حسِ زبانِ حیوان بر صورتم گاهی 
هیچ چیز به اندازه ی یک خوابِ عمیق نمی چسبد وُ 
حسِ لمسِ دستِ تو بر پوستم 
نمی چسبد وُ
باران هم دیگر 
کاملا بند آمده .


شهریار بهروز


" آبان های یادگاری "
از کتاب " سرودی برای گوزن ها "

 

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 372, | بازديد : 64

نوشته شده در تاريخ شنبه 6 آذر 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

ای دوست که ظرفیّت دریا داری 
تو به اندازه ی تنهایی من جا داری 

می شود از ستم ثانیه ها در تو گریخت 
غفلت قلّه فراموشی صحرا داری 

هرچه جاریست پُر از سرکشی سایه ی توست 
خلوت نخلی و از زمزمه خرما داری 

همه با اهل نظر چشم تو جز راست نگفت 
نفسی شُسته تر از آینه ی ما داری 

آسمانگیر تر از پنجره بودیم و گذشت 
مگرم باز به پرسیدن گُل واداری 

به دو چشمت که در آیینه ی آفاق خیال 
مثل پرواز دو گنجشک تماشا داری 

در منش ریز که چون جام، تمامی دهنم 
در سبوی نفست خلسه دوبالا داری 

می خزی در پسٍ اوهامِ همه کودکی ام 
هله خلخالِ مهِ خاطره در پا داری 

مدد از باطن آن پیر بگیرم که ستوده 
آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری 



 شیون فومنی

shivan foumani


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 373, | بازديد : 70

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 321 صفحه بعد